تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..*** - شبهای قدر ...ماه رمضون 84

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

شبهای قدر ...ماه رمضون 84

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.........!!!!!......

 ä سلام بچه ها جون.....خوب بودين بهتر شدين؟؟؟ نماز روزه هاتون قبول باشه ايشالا...ايندفه دوم اومدم سلام دادم ..تا تكراري نشه ..ببين فكرم تا كجاها مي ره!!!..شب هاي قدر هم كه داره مياد ...اين پست رو ايندفه باسه همون گذاشتم..كاش اين شبها رو قدر بدونيم و ازش استفاده كنيم! .......

بياين دعا هاي خوب خوب كنيم!...2كيلو شكلات و 1000 متر زمين و شلوارهاي پاچه كوتاه و تيپ و كلاساي الكي و ظاهري كه دعا نميشه ( نون و اَب نميشه ).اينقد دور و اطرافمون دعاهاي خوب خوب هس كه نگو ...........مثلاً همين سلامتي كه داشتنش باسمون عاديه .نداشتنش كلي  مصيبت و مكافاته. اَها دعا كنين ايشالا قسمتتون مكه بشه..دعا ..؟؟به شما كاري ندارم من خودم ميخوام اين چيزا رو دعا كنم!...اول اينكه يه صفاي قلبي خداجون بهم بده.....اخلاق هاي خوب خوب داشته باشم!...ايشالا امسال مكه قسمتم بشه!...خدا به مامان بابام و خانوادم سلامتي بده .............ايشالا....... خدا كنه........... الهي............

كاش خداجون كمك كنه كه از شب هاي قدر خوب خوب استفاده بهينه كنم!

راسسي باسه منم دعا كنينا! منم دعا مي كنم .... شايد!

 

                       

 

        شهادت امام علی علیه اسلام رو هم به هم تسلیت میگم!

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì خدا به موسي (ع) گفت  :

هرگاه بنده اي مرا مي خواند آن چنان به سخن او گوش مي سپارم که گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا!! که بنده ام همه را چنان مي خواند که گويي همه خداي اويند جز من !!!

 

 

ìخداوند فرشتگان را به عقل اختصاص داد وحيوانات را به شهوت و آنهابه طورتکويني محکوم به اطاعت عقل وشهوت هستند . اما انسان رابااعطاعقل وشهوت شرافت بخشيد پس هرگاه پيروي ازعقل کندمقامش برترازفرشتگان خواهد شدزيرابابودن شهوت اطاعت از عقل نمودو اگراطاعت ازشهوت کندازحيوانات پست تراست زيراباداشتن عقل پيروي شهوت نموده
امام علي (ع)

ìمحبوبم !

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي بگذار که در آنجا بسوزم

و اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من بخشي ،

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم ،

محبوبم ! مرا از خويش مران !

متبرکم کن !!!

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم ...

 

ì ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله اي ست چرا نگاه نکردم؟

من پر از سکوتم....پرم از خالي...

 هيچ جرقه اي ذهنم را روشن نمي کند...

 من پري کوچک غمگيني را ميشناسم

 که در اقيانوسي دور مسکن دارد

 و دلش را در ني لبک چوبين مي نوازد آرام ...آرام...

 چه دورند آرزوهاي رنگين....

 چه تنهاست آن پرنده ي غريب....

هيچکس نميداند نام آن کبوتر غمگين که از قلبها گريخته... ايمان است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط زینب  |