تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..*** - من _ تو _ او

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

من _ تو _ او

سلام سلام سلام ...راسش ديه داره كلاس ملاسا شروع ميشه ! حالا شاعد وق نشه كه بيام به اَپم . البت و صد البت كه خواهم اَمد و همراه خود يه فرقون حرف هم ميارم تا حالا كه داره كله هاتون مي پكه اساسي سوت بكشه!

 

¯¯ نمي خواستم از جنگ بگم ! اما دسته بر (قضا ... غضا ... غذا اين بهتره )به يه مورد مشكوك برخوردم كه يه وبلاگ اومده بود از صدام حسين ملعون! تعريف تمجيد مي كرد ( قضيه روباه و شاهدش دُم ش ! ) همچيني بهم برخورد كه نگو ! يعني ما حالا نباس از شرافت مندي هاي خودمون بگيم؟؟؟

من دوران جنگ همچين سند و سالي نداشتم! به زوركي 2-3 سالم مي شد ... حالا شايد بيشتر!( آخی کوشولو)  اَخراي جنگ ما كرمونشاه مي زيستيم . همچين بگي نگي يه سايه روشني از اون دوران تو ذهنم مونده! .....  صداي اَژير خطر ...خمپاره .... زيرزمين ..... كشمش و گردو .... صداي يا حسين و جيغ و داد ملت كه از ترس هر كي يه جا پناه مي برد و دسته اَخر نگاه نگران مامان كه دلشوره بابا رو مي زد . (من با سن كم ام اينطور كه بوش مياد عجب حافظه ايي دارما ! خودمونيما! ) اَره داداش ما هم بوديم اونجاها يه چي حتي كوچولو موچولو يادم مياد .....يادم مياد وقتي بمبارون مي شد تا مدتي نبايد مثلاً از پناهگامون بيرون بيام و در نتيجه ما هم گردو بازي مي كرديم و كشمش نوش جون مي كرديم و در اون عنفوان از زندگيمون لذت مي برديم! ....مامان اينگا دوس نداشت بابا هيچ وق بره بيمارستان . بيمارستانشم درست بالاي يه تپه بود ( اين دفه كه رفتيم كرمونشاه تصور من اين بود بيمارستانه بايد بالاي يه كوهي تپه اي باشه ! درصورتي كه يه سربالايي بود! همين! ) هميشه هم اين صدام خدا لعنتي! يا همون حزب بعث اونجاها رو بمبارون مي كرد و دله مامانه بيچارم هي شور بابا رو مي زد كه خداي نكرده چيزيش نشه! دوراني بود! البته دوران سخت و سخت و بسيار سختي بود! سر كردن با هول و ترس و اضطراب اصلاً كار اَسوني نبود . همه چي تموم شد ! جنگ تموم شد ! اما هنوز كه هنوزه بدبختي هاش مثه بختك سياهي بالا سر زندگي خيلي هاس! و ما بي تفاوت مي گذريم از كنار خيلي هاشون . ... اونا رفتن و شدن خاطره! افسانه ! شايدم قهرماناي فراموش شده! ... بگذريم .. و حالا فراموشيه نسله گذشته و مُهر باطل شد به سينه هاي خيلي ها خورد و ما فك كرديم تفاوت زماني خيلي چيزا رو كهنه و به درد نخور مي كنه و يادمون رفته كه ما نسله گذشته اَينده مي شيم ! ... هر چي نباشه ما مديون اونا هستيم . حرمت سفره و نگه داشتن هم وظيفه ماست ( بابا مثال دان! )

چن شب پيش تلويزيون داشت از مجروح شيميايي مصاحبه مي كرد دلم ريش شد زدم يه كانال ديگه! من طاقت ديدن اين صحنه ها رو نداشتم بعضي ها چطور با اونا زندگي مي كنن؟!!

¯¯  اين هفته هم به سلامتي 2در كردم كلاسها رو .. اي ول اي ول ...بابا هم هفته ديگه ميادش. يه ذره باسه دلم كه تنگيده گريه كردم! و بابا مي خواستم! ...(باز بچه شدي! )اَخ جون هوررررااااااااااااا سوغاتي ! من اين قسمت و بيشتر دوس دارم !  .. بيچاره كوزت! يعني زينب متخلص به كوزت ... مامان اساسي اَبديده كرد منو هي ازم كار كشيد ! تا من باشم ديگه پيشنهاد ندم كه بيا خونه رو گردگيري كنيم! اصن به من رفطي نداره!

 

¯¯ در اَستانه ورود به دانشگاه ها منم يه چن تا نكته اساسي و ضروري رو بتون ياد مي دم و يه نموره حال كنين ! تا بلكه از اين يكنواختي خلااااااااااص بشين!  اينقدم تيريپ مثبت نياين! اَقا عارضم به حضورتون كه .... از طبقه بالاي دانشگاه شروع كنين . يكي يكي درهاي كلاسا رو باز كنين ببندين ..(ترجيحاً محكم ببندين ) اَخ چه حالي ميده فك كن يه استاد هم تو كلاس باشه يه ببخشين هم نثارش كنين . فك كن چن طبقه باشه و شما از اون بالا تا پايين اين كارو كنين! مواظب باشين يه دفه كلاس خودتون اينكارو نكنين كه اساسي ضايع مي شين! ... البته كاراي ديه هم هس شايد بعداً لو بدم

¯¯  مي خوايم كنگر بخوريم لنگر بندازيم! قراره بريم عروسيه فاميلمون بعد بابا كه نيسش در نتيجه حالي مي كنيم و 2شبانه روز اونجا مي مونيم ! نا سلامتي حق نون و نمك داريم! چيه حسوديتون شد؟ خوب شما هم برين از فاميلاي خوب و به درد بخور پيدا كنين كه شما رو 2روز عروسي دعوت كنن اينقده به بچه مردم حسودي نخورين ! البته شماها غبطه مي خورين حسودي چيه؟ باز فُش نا موسي دادش! اي ول اي ول .... صب كن هووووووووم... اهاند ! 5تا شب ديگه بخوابم پا شم بابا جون از مكه ميادش! هوررااااااااااا ... اووووووووووووو 5 شبه ديگه؟؟؟!!!

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì تا توانی رفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن"

 

ìگفتم به گل زرد که عارت نايد


                           پيش از توگل سرخ به بازار آيد


گفتا که مگر
حدي‍‍‍‍ث شهر نشنيدي


                           دجاله به پيش وشاه به دنبال آيد

 

ìآنقدر شکست خوردم که راهه شکست دادن را ياد گرفتم ( ناپلئون (

 

ì من جنگيدم

تو تماشا كردي

او فرار كرد

من توي كرخه شنا كردم

تو به استخر سرپوشيده رفتي

او با اسكي روي اَب مزاحم خواب ماهي ها شد

من با صداي اَهنگران بزرگ شدم

تو در حمام از صدايت لذت بردي

او اَخرين ترانه هاي لس اَنجلسي را زمزمه كرد

من عكس مهدي باكري را قاب گرفتم

تو عكس بچه گربه هاي ملوس را از بازار قائم خريدي

او اَلبوم جشن تولدهايش را ورق زد

من شربت صلواتي خوردم

تو كوكاكولا را سر كشيدي

او ليمو ترش را در گيلاس فشار داد

من زخمي شدم

تو نزديك بود دلت بسوزد

او جاي نيش پشه را خاراند

من لباس بيمارستان پوشيدم

تو جلوي اَينه پيراهن تازه ات را نگاه كردي

او به دنبال مايوي امريكايي ميدان محسني را زير پا گذاشت

من به اتاق عمل رفتم

تو چرت بعد از ظهرت را از دست ندادي

او دمر روي تخت افتاد و بالا اَورد !

من به اقيانوسي از نور افتادم

تو زير هالوژنها به تماشاي ويترين ايستادي

او مه شكن هاي بنزش را در تونل كندوان روشن كرد

من هنوز يه اَرزوي بزرگ هستم

تو ...........!

او ........!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط زینب  |