تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

آزادی بیان..؟؟.شجاعت بیان؟؟

« یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه »

 

سلام برو بچز.....خوب بودین بهتر شدین؟؟...غمگین نبینمتون قناری های خوشگله من! دوستای بامرامه من! از دیر آپیدن من گله نکنین که از زمونه و مشکلاتش(حالا خوبه هیشکی گله نکرد)...مثلاً گفتم!!خود تحویلیه دیگه! مُدِ الان!!!بریم سر وقت تفکرات و تعقلات و مطالبات و نبشته هات و....

وقتي شهداي استشهاديِ به درک واصل کردنِ سلمان رشدي  ملعونو پنهان مي کنيم.. وقتي از رهبر مظلوممون کاريکاتور مي کشن ، همه ملل مسلمون و شيعه تظاهرات مي کنن الا ما ... وقتي به قرانمون توهين مي کنن همه تو خيابونا مي ريزن ، اينجا بعد از ده روز در همين حد خبر مي پيچه که توهين شد ... نمي گن چه توهيني که ما اقلا بدونيم اگه بميريمم کمه : ... حالا ديگه غيرت بي رگ ما رو سنجيدن ... نوبت دوباره به رسول الله رسيد... دوازده تا کاريکاتور کشيدن دانمارک حتي حاضر به عذر خواهي نشده ... به عنوان آزادي بيان ... بعد از اين قضيه رتبه اول آزادي بيان روزنامه نگاران بدون مرزو آورده .. اينجا هنوز هيچ خبري نيست ... هيچي ... کاش بميريم از درد اين بي غيرتي ... کاش بميريم....

äبله اين پیش مقدمه ای بود باسه پست ایندفعه وبلاگم!...آزادی بیان!  البته به قول امروزی ها و اونایی که میخوان داد مظلومیتشون رو به گوش جهان برسونن!.برا بعضی ها حتی از نون شب هم واجب تر شده....عارضم به حضورتون که...این پست وبلاگ و تحت جوگرفتگی که چن هفته هس بر من حاکمه نبشتم! باشد من نیز قدمی برداشته بوده باشم(بی خیال فعل و فاعلهای من بشین)نمی دونم شاید برا چن لحظه هم شده منم تأمّل کردم (باسم خوبه!)..قصد هم ندارم اینجا سیاسی بازی در بیارم و کسی ، گروهی رو کاملاً رد کنم! فقط نظرم رو میدم فکر خودمو میگم همین و بس!.نمیدونم شاید احساسم اشتباه ست ...امّا....آقا مُردم از بس بخوام شریعتم رو دینم رو باس خاطر خوشامد درآمد بعضی ها! ندید بگیرم و اظهار نکنم!(یعنی کمرنگ جلوه بدم)...حس میکنم یه جوری دینم شریعتم مظلوم شده و جاهایی که به نفعمه داد دینداری بزنم و جایی که نیس جیم شم و همرنگ جماعت بشم!....طرف میگه من نمازم رو اینطوری (یه خط در میون) میخونم اما جایی تو قرآن ندیدم که بگن حجاب بکن! من نتونم به طرف بگم دوسته من دین نو مبارک!!!! به چه دردی میخورم..خدا و دینش(اسلام)  و باس شبهای احیا و خواسته های بیمقدار صدا زدن بی انصافیه محضه!!! آهــــــــــــــــــــــــــای ای جـــــــمـــاعـــــتـــــــی که مـــیــــــــاین وبلاگم رو میخونین !..من  یه دخــــــتــــــر مـــــســــــلــــــمـــانــــــم!!!...آدم گاهی یه جوری میشه .....شهید ادواردو آنیلی رو میشناسین؟؟؟؟یه ایتالیایی که ...بهتره بقیه شو از اون سایتی که دیدم براتون ینبیسم!....

 

äادواردو آنيلي شهيد اسلام ......ادواردو آنيلي (پسر سناتور آنيلي) يك مسلمان بود و به دست صهيونيستها به قتل رسيد. ادواردو در 20 سالگي وقتي در نيويورك دانشجوي 20 ساله بود بر اثر خواندن قرآن مسلمان شد. و بعد از 5 سال يعني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران شيعه شد و با حضرت امام خميني نيز ديدار داشت.

چرا صهيونيستها بايد او را بكشند؟

اول به خاطر اينكه او مسلمان بود. دوم به خاطر اينكه با مرگ ادواردو ثروت براي خواهرش كه 4 فرزند از يك يهودي (شوهر اول خواهرش) داشت مي رسيد و از طريق خواهرش ثروت و مديريت به دست فرزندان خواهر ادواردو يعني جان الكان و برادران يهوديش مي افتد.در ايتاليا يك كودتاي بزرگ اتفاق افتاد و ثروت آنيلي و مديريت شركت از دست مسيحي ها خارج و به دست يهودي ها افتاد و هيچكس هم متوجه آن نشد. آنیلی در زندگیش بارها و بارها فشارهای روحی _زندان_و فقر آری فقر و آن هم در خانوادهای ثروتمند؟ همه اینها برای خدا برای دینش برای اینکه اسلام را خوب درک کرده است.آری ولی ما چه !!!

                         

                                 

 

آره داداش خیلی ها با چنگ و دندون دینشون رو حفظ میکنن و ما اینجا مفتضحانه خجالت میکشیم نماز بخونیم روزه بگیریم حجابمون رو رعایت کنیم ..چرا؟ چون میگن اُملی!!!....اون وقت یکی تو بلاد کفر میاد شجاعانه با افتخار میگه مسلمونه! ..اونم بچه یه پولداری که مثه اینجایی ها نیومد نگف من باکلاسم! پولدارم ، معروفم ، این اُمّل بازی ها چیه! نه عزیز اون شجاع تر از من و تو آزاد تر از من و تو جونش رو سر این راه گذاش!..حالا اینجا خیلی ها سوسول بازی در میارن و تا یه کم پول و پله میبینن کلاسشون با مشروب خوردن و این پارتی اون پارتی رفتن و ادای ....رو در آوردن بالا میره!وقتی وجدان آدمها زیر پای هوس و تظاهر لگد مال میشه هیچکس جیکش در نمیاد تو کجای این دنیا واسادی؟؟!تا بهت میگن کی هسی شجره نامه خانوادگی رقم میزنی و تمام کلاس ها و تحصیلات و املاک و ....رو جهت کلاس! میریزی پیششون..که تو اینی؟؟؟همین؟؟؟؟!!!!دریغ از اینکه شاید انسان نباشیم!!..به هر حال این قصه سر دراز دارد!!!....

äحالا از خودم بگم باستون...اوندفه که لکچر داشتم!!!..چه گذشت بهم..!صب شدیداً بارون میزد..منم وقتی رسیدم دم دانشگا گفتم فاصله در ورودی تا کلاس رو بدوام که خیس نشم!..همچینی درهای دانشگاه رو به رومون باز کردن!(تعجب)!...بعد منم همینطوری دویدم نگو که دانشگاه رو آب گرفته بود..منم شالاپ شلوپ افتادم تو آب...تا زیر زانوم خیس شد...حالا مگه راه فرار بود مفتضحانه تو آب راه رفتم تا به خشکی رسیدم!..هرکی وارد کلاس میشد اول به پاهاش نیگا میکردم همه تا زیر زانو خیس شده بودن...از لکچر که بگم خیلی خوب دادم و همین دیگه خوب بود!...یه سوتی هم دادم !..استادمون داشت نصیحت میکرد بچه ها رو که آره درس بخونین سواد واقعی پیدا کنین(از اون استاد سختگیرهاس)!...به بچه ها گف چرا همه از من میترسن؟ چن تا کلاس بچه ها باهاش حذف کردن!..از کلاس خودمون هم چن نفری حذف کردن...هی میگف من که قیافم مهربونه مگه ترس دارم؟(راسسی هم خوبه ، مهربونه فقط سختگیره!)...که داش خودشو مثال میزد که مگه اون آدم بدجنسه ام منم همینطور اونجا واساده بودم منتظر بودم لکچرمو شروع کنم!میخواس مثال آدم بد رو بزنه گفتش ....شاید من رابین هودم چی ام که میترسن از من!؟؟..منم یه هو گفتم ا ِِ اِ ..استاد رابین هود که آدم خوبه بود به همه کمک میکرد!در همین حین بروبچ همه زدن زیر خنده .بعد استادمون گف دست شما درد نکه یعنی ما بدیم؟؟منم گفتم نه!!! گف باشه من هیتلر حالا خوبه؟؟

 

2دیقه های طلایی!!

 

äراسسی خدا مخلصتم مرسی از اون ..از همون دیگه ..خودت خوب بهم نشون دادی ...اینقده شوکه شدم تو چقد خوبی و مهربون چقد از لطفت غافل بودم!...جمعه ها میگذرند و من در تب و تاب آمدن ِ چشم به راه جاده انتظار آل یاسین رو فقط به عشق تو و به عشقه اون حس قشنگه تو میخونم! .....اللهم عجّل لولیک الفرج.......

برو بچه خوبه من مواظب خودتون باشین یه وق سرما نخورین!..راسسی از همه اونایی که میان لطف میکنن نظر میدن ممنونم!..یه سری هم به وبلاگ زینب جونم(بچه مشهدیه)بزنینا!..وبلاگ مامان زیبا هم خیلی با حساس قشنگیه یه نیگا بنداین...فیض ببرین!..خیلی دوستون دارم...شاد باشین و پیروز...

در پناه حق......

                                  

                                                          زینب

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì امام علي (ع):

از اطمينان به خودت بپرهيز ! زيرا كه آن از بزرگ ترين دام هاي شيطان است .

 

 ì پروردگارا

امروز خواسته اي از تو دارم

مي دانم مي شنوي

پاسخت را احساس مي كنم، در قلبم

اگر چه تو كلمه اي بر زبان نمي راني

نه خواهان ثروت و شهرت

كه خواهان گنجينه جاودان مهر تو هستم براي ابد

خواهان نزديكي تو هستم،

با آغاز هر روز خواهان سلامتي و بركت،

و دوستاني براي سهيم شدن راه زندگي ام

خواهان شادي و رضايت از هر پديده اي

كوچك و بزرگ!

وبيشتر از هر چيزي

خواهان توجه عاشقانه تو

 

ì آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي ...

 

ì انسانيت حد و مرزي نميشناسد ..قبل از آنکه داراي هويت زن و يا مرد بودن باشيم ...انسانيم ..و تکليف آدميت از جنسيت بالاتر است...همديگر را به اين نام بشناسيم مقام بالاتري داريم ......

 

 

 

ìخدا آدم و فرزندان آدم رو تو اين دنيا آورد که بعد اون اشتباه تو بهشت ادب بشندخب بعضي ها فهميدن چه اشتباهي کردن بعضي ها هم تازه طلبکار خدا شدند فرو رفتن تو هواي نفس دنيااما خوش بحال شهدا زود تر از همه ادب شدند فهميدن جاشون اين جا نيست زرق و برق الکي دنيا چشمشونا پر نکردعاشقونه رفتن طرف خدا... خدا هم بهشت رووو به اونها نداد فقط

خودش رو داد واقعا چه خوب بردي بود براي شهدا.......... 

 

ìگوهرخود را هويدا کن، کمال اين است وبس

خويش را درخويش پيداکن، کمال اين است وبس

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

عيدفطر84

به به سلام سلام 100 تا سلام..خوب بودين بهتر شدين؟؟؟..نماز روزه هاتون قبول باشه و عيدتون هم مبارك باشه!!!...واي ميبينين تو رو خدا....چه خاكي برداشته اين وبلاگم...برين كنارتر...نفتي ميشين..دارم گردگيري ميكنم!..عرضم به حضورتون كه بسيار اتفاقا افتاد و خاطره هايي بر من گذشت كه بعضي ها شو مينبيسم..راسسي دسته بعضي ها هم درد نكنه كه دستي به سر و روي وبلاگم كشيدن..شرمندم كردن!

äيه شب دوسته بابام كه استاد كامپيوتر هم هست افطاري با خانوادش اومدن خونمون...سر افطار از من سوالايي پرسيد اينكه فلان درس و گرفتي منو كه ميگين اصلاً به گوشم نخورده بود.. گفتم نه ترم بعدها ..يا ترماي بعد..داريم...در همين حين اميرعلي (خواهرزادم كه 1/8 سالشه) سٌس سالاد رو ريخت تو بشقابش با چه هيجاني قاشق ميزد مي خورد..آبرومونو برد با كاراش..بعد افطار يه ظرف سٌس بود تو سيني اينم از پشت ميافته روي سٌس و لباسش كثيف ميشه منم جيغ كشيدم كه واي لباست كثيف شد اونم ترسيد رو زمين نشست..فكرشو بكنين همه جا سٌسي شده بود....بعدن كه مهمونا داشتن ميرفتم آقاهه گف ما منتظرتونيما تشريف بيارين( اولين باري بود كه مي ديديمشون..)..اونا 5شنبه اومدن خونمون شنبه هم ما رو دعوت كردن خونشون...ما هم رفتيم گفتيم سوك سوك...اينگا خاله جون بازي بود..به هرحال خانواده خيلي خوبي هستن .داشتيم ميرفتيم خونشون منم يه نيگا به واحدام انداختم تا ضايع نشم...به خير گذشت..

 

ä حيفم مياد توي پُست هر دفه م از اميرعلي (خواهرزادم كه1/8 سالشه)ننبيسم!...اَقا راسسه كه ميگن خدا نكنه به بچه رو بدن!!  يه بار بهش ياد دادم با هم سوك سوك بازي كرديم.. چشمتون روز بد نبينه چپ و راس مياد ميره ميگه لاله سوك سوك...اين باز خوبه هي بهم ميگه لاله(خاله) چشم .برو برو ..(يعني اينكه خاله برو چشم بذار من قايم بشم )...خنده داره كاراش..اولين باري كه بهش ياد دادم فرستادمش پشت يه مبل گفتم اونجا قايم شو ...حالا هركاري ميكنم به زور مي برمش يه جاي ديگه كه قايم بشه ...نمي ره كه نمي ره ..اَخرش دعوامون ميشه اون ميره همون جا منم مثلاً باش قهر ميشم مياد ميگه لاله سي . بيس. ده ( يعني برو بشمر ده بيس سي چل بگو و چشم بذار) ..تازه وقتي ميره همون جاي سابق! قايم ميشه به من ميگه لاله كجايي؟؟ اينگار اون دنباله منه!..خلاصه كه وقتم پُره ..اَها منو داداشم كه مدتهاي مديدي بود با هم مسالمت اَميز رفتار مي كرديم ..ايندفه هر دومون فٍرمون اومد يه دعواي مختصري كرديم (الكي الكي دعوا بودا!!) يه هو ديديم اميرعلي جيغ جيغ.... گريه كرد ميومد ما رو ميزد....بعدش اومد داداشمو زد منم دمپايي دستم بود ..در اين لحظه مخوفانه دمپايي رو دادم دسته امير اونم زد تو كله داداشم (بسي خنديدم)....طلفك بچه م حساسه از خشونت خوشش نمياد..الهي خاله فداش بشه .. چشم نخوره خيلي زود حرف اومد الانم اكثره حرفا رو ميزه ..همه حرفايي كه ما بهش مي زنيم رو متوجه ميشه ..دفه بعد از بعضي حرفاش مينبيسم!اينقد دوس دارم عكسش و بذارم اينجا اما خواهرم به احتمال قوي دوس نداره..اينگا دختر باشه..غیرت داره....حالا اگه بذارم اون از كجا ميفهمه؟؟؟ نه بابا وجدان درد ميگيرم!!!ول كن نمي ارزه به دردسرش...

äجديداً يه دوست باحال و خيلي خوب پيدا كردم كه اسمه اونم زينبه و بچه مشهده...آخ جونم...خلاصه اينكه خيلي خيلي ماهه ..چقد خوبه آدم اينطور دوستاشو كشف كنه! ...ايشالا كه اين دوستي ها بيشتر بشه...چشم حسود كور !!!بهش بگم اسپند  دود كنه يه وق چشم نخوريم!..از اين چيزاي آبي هم به خودمون ببنديم..لامسسب چشم خوريم!

تا يادم نرفته از همه تون خواهش ميكنم حتماً از مامانا تون يه تشكر مخصوص بكنين ...به خدا خيلي غيرت ميخواد كه نصفه شب خواب و از چشاي مهربونشون دور كنن و باس ما غذا آماده كنن....ما هم يه كادوي كوشولو موشولو باسش خريديم كه اصلاً قابل نداره اما ميدونم كه از ته دلش خوشحال شد كه به يادش بوديم...

 

2ديقه برين كنار منارا واسسين من با خدام اختلاط كنم... گوش  وا نسينا..! خوبيت نداره براتون ميمونه!

كاش...

كاش وقتي فاصله م با خدا زياد ميشه ..دوباره ماه رمضون بشه و من خودمو پشتش قايم كنم برم  بگم ..سلام خدا !!!

كاش ماه رمضون از من ناراحت نباشه و نگه بنده در بند مونده!

كاش سحر و افطار بهم نخندن و نگن اسير يه لقمه نون و بنده شكم بودي!!( حتماً ميگن)!

كاش تو روزهاي ما رمضون كه بهم گذشت ننبسين باطل...باطل..باطل...

يه خواهش...

خدايا جديدا حسه خوبي نسبت به امام زمانم پيدا كردم!.ازت يه خواهش دارم اينكه تو هم امام رو دعا كن...دعا كن زودتر بيادش...به فرشته هات بگو كه هر غروب جمعه آل ياسين بخونن براش...به همه گل هاي نرگس روي زمين دستور بده هر غروب 4شنبه دعاي فرج رو زمزمه كنن....تو دلهاي آدمات بنداز كه هر وقت دلشون گرفت..بگن(اللهم عجل لوليك الفرج)....از همه شما هم ميخوام بين نماز مغرب و اعشا ۳تا صلوات با سلامتي و ظهور أقا بفرستين...

 

ميبينم كه كلي بد و بيراه نثارم كردين! دسته خودم نيس يه دفه متنه نبشته هام زياد ميشه!!! ناسلامتي اينجا ...خاطره نبشته ها ي يه دختره ديه !!! اينجوري هاس كه يه هو زيات مينبيسم!!....

 

                                                                       زينب

 

                      

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì قيافه ارث آدماست ولي قلب براي خود آدماست

 

ìحال دنيا را يكي پرسيد از فرزانه ايي گفت : يا ابر است يا باد است ا افسانه ايي.... گفتنش احوال عمرت را بگو تا عمر چيست گفت يا شمع است يابرق است يا پروانه...  گفتنش اينها كه مي بيني چرا دل بسته اند گفت يا مستند يا خوابند يا ديوانه اي...

 

ìهميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد:

 جسارت در بيان عقيده

جرأت در پذيرش اشتباه

 

ìرويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

 

ì اگر بتوانيد به موقع نه بگوييد زندگي خود را تغيير خواهيد داد امتحان كنيد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

شبهای قدر ...ماه رمضون 84

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.........!!!!!......

 ä سلام بچه ها جون.....خوب بودين بهتر شدين؟؟؟ نماز روزه هاتون قبول باشه ايشالا...ايندفه دوم اومدم سلام دادم ..تا تكراري نشه ..ببين فكرم تا كجاها مي ره!!!..شب هاي قدر هم كه داره مياد ...اين پست رو ايندفه باسه همون گذاشتم..كاش اين شبها رو قدر بدونيم و ازش استفاده كنيم! .......

بياين دعا هاي خوب خوب كنيم!...2كيلو شكلات و 1000 متر زمين و شلوارهاي پاچه كوتاه و تيپ و كلاساي الكي و ظاهري كه دعا نميشه ( نون و اَب نميشه ).اينقد دور و اطرافمون دعاهاي خوب خوب هس كه نگو ...........مثلاً همين سلامتي كه داشتنش باسمون عاديه .نداشتنش كلي  مصيبت و مكافاته. اَها دعا كنين ايشالا قسمتتون مكه بشه..دعا ..؟؟به شما كاري ندارم من خودم ميخوام اين چيزا رو دعا كنم!...اول اينكه يه صفاي قلبي خداجون بهم بده.....اخلاق هاي خوب خوب داشته باشم!...ايشالا امسال مكه قسمتم بشه!...خدا به مامان بابام و خانوادم سلامتي بده .............ايشالا....... خدا كنه........... الهي............

كاش خداجون كمك كنه كه از شب هاي قدر خوب خوب استفاده بهينه كنم!

راسسي باسه منم دعا كنينا! منم دعا مي كنم .... شايد!

 

                       

 

        شهادت امام علی علیه اسلام رو هم به هم تسلیت میگم!

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì خدا به موسي (ع) گفت  :

هرگاه بنده اي مرا مي خواند آن چنان به سخن او گوش مي سپارم که گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا!! که بنده ام همه را چنان مي خواند که گويي همه خداي اويند جز من !!!

 

 

ìخداوند فرشتگان را به عقل اختصاص داد وحيوانات را به شهوت و آنهابه طورتکويني محکوم به اطاعت عقل وشهوت هستند . اما انسان رابااعطاعقل وشهوت شرافت بخشيد پس هرگاه پيروي ازعقل کندمقامش برترازفرشتگان خواهد شدزيرابابودن شهوت اطاعت از عقل نمودو اگراطاعت ازشهوت کندازحيوانات پست تراست زيراباداشتن عقل پيروي شهوت نموده
امام علي (ع)

ìمحبوبم !

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي بگذار که در آنجا بسوزم

و اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من بخشي ،

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم ،

محبوبم ! مرا از خويش مران !

متبرکم کن !!!

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم ...

 

ì ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله اي ست چرا نگاه نکردم؟

من پر از سکوتم....پرم از خالي...

 هيچ جرقه اي ذهنم را روشن نمي کند...

 من پري کوچک غمگيني را ميشناسم

 که در اقيانوسي دور مسکن دارد

 و دلش را در ني لبک چوبين مي نوازد آرام ...آرام...

 چه دورند آرزوهاي رنگين....

 چه تنهاست آن پرنده ي غريب....

هيچکس نميداند نام آن کبوتر غمگين که از قلبها گريخته... ايمان است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط زینب  |