تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

کمکم کن!

الغوث !!...بي پناهيه يه آدم به جنسه امروزي! تبانيه دلهاي سنگي ايي كه باسه چيزي سرد تر از نگاه هاي مسخره شون باختن ..شايدم بردن ..باختن لذت انسان بودن و بردن طمع سرد و بي مزه دروغ !!!..برنده ....به نفرات اول تا آخر يك يك مدال بي شرفي و بي غيرتي به گردنشون انداخته شد...آخ چه لذتي داره خنده به سوت و تشويق يه مشت آدم هاي به اصطلاح متمدن كه تو با ديدنشون شك مي كني به چشمات كه آدم ديدي يا يه چي ديگه! و تو دلت به چشم پزشكت لعنت مي دي و اونو جمع بر گرگاي ديگه مي بندي!!..سرم رو مياندازم پايين نمي دونم اين از پائيزه يا از جو سنگينه نفسهاي سرد آدماي سوپر متمدن؟؟؟؟!!...سعي مي كنم خيلي سريع جمع ببندم! كاش ماشين حسابمو آورده بودم!!ماه رمضون و سيگار پُك زدن.! اضافه بر موبايل و ماشين با كلاسه ش و جمع بشه با قرتي بازي هاي ظاهريش...اااااااووووووه مُخم error داد معلومه درجه كلاسش بالاس! اينقد بالاس اينقد بالا كه فاصله بينه منو اون غوغا ميكنه!! دلم ميلرزه نكنه..؟؟؟!!نكنه اون با اين همه بالاتر بودنش زودتر به خدا برسه و باز سر من شانس كم بياد..هوم؟؟! چشمامو مي بندم! وسوسه ميشم نيگاش كنم ...سريع وراندازش ميكنم و سرم رو بر ميگردونم ..مثه پرده سينما جلو چشمام مانور ميده! دونه دونه تفاوتهامو باهاش ميشمرم!..به چيزي كه سره منه ميگن چادر و به چيزي كه سره اونه به زور ميشه گف روسري ..اندازه دستمالم نميشه!!.. پاچه شلوارش با احتسابه خم شدنش تا زير زانوش ميشه! . اون روسريه آرايه ايي كه سرشه با يه نسيمه ملايم از سرش ميپره!..7قلم ..ببخشين 70 قلم آرايشه صورتش اونو نمكين كرده و آسون تو دلها ميشينه!..دومي رو كه ميبينم اوليه از ذهنم ميره..همينجوري سومي و ...يادم رفت اوليه چه شكلي بود؟؟!!بر ميگردم تا ببينمش كه سواره ماشين ميشه ميره!!..هواي پاييزه و دلم با بادهاي  پاييزي تكون ميخوره! ..از سكوته خودم حالم بد ميشه .....ايندفه  سرم رو ميگرم بالا ..الغوث...زمزمه هاي بي صداي يه آدم به جنسه امروزي ...به طرحه نمي دونم كجايي!.....الغوث......لعنت به ..!!! استغفرالا ..با دهنه روزه ...يه قدم عقب مي كشم!...روزگار وحشي  اي شده......خندم ميگيره!.....دلخوشيه خنده داريه!...1ماه رو دادن بهمون تا دهنمون رو ببنديم ..قلبمون رو آب و جارو كنيم! احياناً!! باطنمون رو تغيير بديم! ...خندم ميگيره بيچاره شكمم!!...دوئل مرگبار آدما!!!.. هيچ روزنامه ايي تيتر درشت صفحه اولش رو نمي نويسه...    دوئل ظاهر يه آدمه سوپر متمدن با ؛ باطن ش ... راسي چرا؟؟؟... همه دلخوشيم اينه وقتي صدات كنم تو جوابمو مي دي!!! ...واي به روزي كه تو هم ازم رو برگردوني!!  ..... دستاي خاليه يه آدم به جنسه  امروزي ....فرياد الغوث....الغوث از آتيش جهنمي كه هيزماشو همين آدما! درستش ميكنن!..از شر انسانهاي شيطاني نجاتم بده!!.....

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط زینب 

ماه رمضون84....19مهر 84...

ääالهي و ربي من لي غيركää

 

سلام سلام صد تا سلام! خوب بودين بهتر شدين؟

الان مثلا گلوم درد مياد .! مثلا گفتما . باسه اينكه سوغاتي هاي چرب و چيلي خوردم! بابايي هم اومدش . دلم داشت مي تركيد . اوف!

خواهش مي كنم تشويقم نكنين! خجالت مي كشم!....اين يه رمزه! هر كي باهوش باشه مي فهمه . جديداً تو وبلاگم تست iq  هم گذاشتم بينم كه كي باهوشه! دلتون رو صابون نزنين جايزه مايزه نداره!

كلاس ملاسا هم كه شروع بشد . و من باز مثه ....نه نمي گم ! ...هميشه همين بودما اول كلي با خودم قرار مرار مي ذارم كه ميشينم بكوب مي درسم . همه چي فول ديگه! ... شتر در خواب بيند كه درس مي خواند!! ..باز اين ضرب المثل ها تحريف شدن! ..راسسي..

ä ماه رمضون هم اومدش ..خوش اومد...ما كه طالبش بوديم . خداييش من اينقد كيف مي كنم مي بينم خدا همينجوري كيلويي مياد بهمون حال ميده . دست رو سر كچلمون ميكشه و ما رو مورد تفقد ميكنه! (يعني همون محبت ميكنه)...اَخه بشر (با خودمم) كجا ديدي يكي بخوابه بهش مثبت بدن!؟؟ ها؟؟ تو ماه رمضون خوابيدن كلي ثواب داره . اَخه خداجون ما همينجوري شرمندتيم به خدا! .....كاشكي خوب خوب از اين ماه استفاده بهينه كنيم . اَخه استفاده از اين ماه خودش توفيق مي خواد...كه يه هو ماه رمضون تموم شد نزنيم تو سر كله خودمون كه چي شد چرا تموم شد!..موقع افطار و لحظه هايي كه حس ميكنين دلهاتون به خداي مهربون بند شده باسه خودتون باسه همه اونايي كه نيازمند دعاي شما هستن دعا كنين!..مخصوصاً مريضها ...دعا كنين دلهامون صاف بشه . خورده شيشه هامون بره تو سطل اَشغال....

الهي چگونه شبي را بدست آورم كه تا كنون از دست دا ده ام... و چگونه عاشقانه در آيات الهي تدبر كنم كه جاهلم...و بفهمم آنچه را كه نفهميده ام ..

من عاشق ربنا كه مي خونه قبل افطاري! هستم . اصلاً ماه رمضون يه حال و هواي ديگه داره ...همه يه جوري به جوش و خروش ميان...بوي اَش ..شامي....دعاي سحر.... راسسي دسته مامانم درد نكنه كه اين چن سالي پا شد باسمون سحر اَماده كرد و ما هيچ وقت هم خواب نمونديم! كاري بس سخت و طاقت فرساست!  . خودم به شخصه با اينكه مامان همه چي رو اماده ميكنه . حتي قاشق ها رو تو بشقاب ميذاره . برنج و باسمون تو بشقاب اماده كرده بعد صدام ميكنه كه بيام سحر بخورم . باز اينگا زورم مياد پا شم! تازه هميشه با يه مهارت خاصي چشم بسته غذا مي خورم !  كه خداي نكرده خواب از سرم نپره ! ...

ä مي خوام از اين تريبون سوءاستفاده كنم! و دوست جونم رعناي خوبم رو دعوت كنم به كلاسمون تا بيشتر با هم اَشنا بشيم . بابا غيرتي صب كن بينم! .... نه داداش رعنا كه اسم رمز نيس!   رعنا دختره! كوتا بيا !! از برو بچ ترم بالاييه . من چقد زرنگم . تو ماه رمضون مهمون دعوت ميكنم! (خوب حالا گفتن نداره ...اي ساده باز خودتو لو دادي!!)

ä  به قوله اميرعلي (خواهرزادم) بلي !!!! دله بعضي ها تالاپ تلوپ !! خوب ديه اينطوري هاست! . امير طلاي من خاطرخواه زياد داره! خاله فداش ! ميگم بعضي ها حالا تو كامنت نيا 3 نكن و لو نده ديه! ما قرار مدارامون رو در گوشي مي ذاريم . نبايد جايي درز پيدا كنه! Ok???   ....از برو بچ هم شهري هم وطني هم زبوني حالا هرچي .. تقاضاي زياد دارم خجالت نكشن اگه خواستن لو بدن خودشون رو ...حالا اگه پايه بودين ما هم همصدا ميشيم مي حرفيم به زبون محلي باهاتون! ..از همه دوستاي خوبم كه هميشه ميان بهم سر مي زنن ممنونم ! فجيعاً خاطرتون رو مي خوام تا بازم بهم سر بزنين! ...

راسسي موضوع خواب رو نگفته بيدم بهتون!؟؟؟ حالا هم نميگم! خوب فقط اينكه دعا كنين خير باشه و بلا ملا سرم نياد . دار فاني رو وداع نگم! حالا باسه خودم كه نمي گم باس شما ميگم كه بي زينب نشين! ......اَخه نمي دونين بي زينبي بد درديه! به جونه بچه م راس ميگم!!..  

 

ä  19مهر .......19سال پيش يه دختره به دنيا اومد ....اسمش رو گذاشتن زينب! ....زينب كوشولو بزرگ شد ...كاشكي وقتي از كوچه پس كوچه هاي بزرگي رد ميشه پاكي كوچيكي هاش گُم نشه!..كاشكي.....اَدم بچه ها وقتي به دنيا ميان مثه فرشته ها مي مونن كه 2تا بال دارن هر چي بزرگ تر ميشن بالهاشون مي سوزه و دست و پا هاشون بزرگ تر ميشه ! ..حالا كاشكي مثه وقتي بچه بوديم از هيچكي هيچي به دل نگيريم !..وقتي قهر كرديم زود اَشتي كنيم! ...اصلاً باور نمي كنم... چقد زود بزر گ شدم...كي يه ديقه 19 سال گذشت؟؟؟.... دوس ندارم اينقد زود دير بشه....به هر حال تولدم مبارك باشه....100 سال به اين سالها....اين گُل خوشگل رو هم تقديم ميكنم به محضر! مبارك خودش.....

فعلاً برين خوش باشين...

دعا يادتون نره!....

يا حق..

                                                       زينب

                               

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì مانند پر در گرد باد وجودت لحظه هايم سبز است هنگام سجودت خداي من مرا به حال خودم وا مگذار!!

 

 

ì گر ز درون شکسته اي فاش مکن که خسته اي

     روي پريده رنگ تو سيلي سخت بايدش

     کاسه آبروي را مجمر پر شراره کن 

 

ì در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيکاران

             به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد

 

ìهست اَيين دو بيني ز هوس...

                             قبلهْ عشق يكي باشد و بس...

 

ìالهی داغ دل را نه به زبان می توان بیان کرد و نه قلم قادر به نوشتن آن است. شکر که تو به نانوشته ها و ناگفته ها آگاهی.

 

ì چیزی که من یقین دارم این است که:

خدا عشق است و عشق، خدا.

هر گاه دل از عشق خالی می شود، از خدا پر می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

من _ تو _ او

سلام سلام سلام ...راسش ديه داره كلاس ملاسا شروع ميشه ! حالا شاعد وق نشه كه بيام به اَپم . البت و صد البت كه خواهم اَمد و همراه خود يه فرقون حرف هم ميارم تا حالا كه داره كله هاتون مي پكه اساسي سوت بكشه!

 

¯¯ نمي خواستم از جنگ بگم ! اما دسته بر (قضا ... غضا ... غذا اين بهتره )به يه مورد مشكوك برخوردم كه يه وبلاگ اومده بود از صدام حسين ملعون! تعريف تمجيد مي كرد ( قضيه روباه و شاهدش دُم ش ! ) همچيني بهم برخورد كه نگو ! يعني ما حالا نباس از شرافت مندي هاي خودمون بگيم؟؟؟

من دوران جنگ همچين سند و سالي نداشتم! به زوركي 2-3 سالم مي شد ... حالا شايد بيشتر!( آخی کوشولو)  اَخراي جنگ ما كرمونشاه مي زيستيم . همچين بگي نگي يه سايه روشني از اون دوران تو ذهنم مونده! .....  صداي اَژير خطر ...خمپاره .... زيرزمين ..... كشمش و گردو .... صداي يا حسين و جيغ و داد ملت كه از ترس هر كي يه جا پناه مي برد و دسته اَخر نگاه نگران مامان كه دلشوره بابا رو مي زد . (من با سن كم ام اينطور كه بوش مياد عجب حافظه ايي دارما ! خودمونيما! ) اَره داداش ما هم بوديم اونجاها يه چي حتي كوچولو موچولو يادم مياد .....يادم مياد وقتي بمبارون مي شد تا مدتي نبايد مثلاً از پناهگامون بيرون بيام و در نتيجه ما هم گردو بازي مي كرديم و كشمش نوش جون مي كرديم و در اون عنفوان از زندگيمون لذت مي برديم! ....مامان اينگا دوس نداشت بابا هيچ وق بره بيمارستان . بيمارستانشم درست بالاي يه تپه بود ( اين دفه كه رفتيم كرمونشاه تصور من اين بود بيمارستانه بايد بالاي يه كوهي تپه اي باشه ! درصورتي كه يه سربالايي بود! همين! ) هميشه هم اين صدام خدا لعنتي! يا همون حزب بعث اونجاها رو بمبارون مي كرد و دله مامانه بيچارم هي شور بابا رو مي زد كه خداي نكرده چيزيش نشه! دوراني بود! البته دوران سخت و سخت و بسيار سختي بود! سر كردن با هول و ترس و اضطراب اصلاً كار اَسوني نبود . همه چي تموم شد ! جنگ تموم شد ! اما هنوز كه هنوزه بدبختي هاش مثه بختك سياهي بالا سر زندگي خيلي هاس! و ما بي تفاوت مي گذريم از كنار خيلي هاشون . ... اونا رفتن و شدن خاطره! افسانه ! شايدم قهرماناي فراموش شده! ... بگذريم .. و حالا فراموشيه نسله گذشته و مُهر باطل شد به سينه هاي خيلي ها خورد و ما فك كرديم تفاوت زماني خيلي چيزا رو كهنه و به درد نخور مي كنه و يادمون رفته كه ما نسله گذشته اَينده مي شيم ! ... هر چي نباشه ما مديون اونا هستيم . حرمت سفره و نگه داشتن هم وظيفه ماست ( بابا مثال دان! )

چن شب پيش تلويزيون داشت از مجروح شيميايي مصاحبه مي كرد دلم ريش شد زدم يه كانال ديگه! من طاقت ديدن اين صحنه ها رو نداشتم بعضي ها چطور با اونا زندگي مي كنن؟!!

¯¯  اين هفته هم به سلامتي 2در كردم كلاسها رو .. اي ول اي ول ...بابا هم هفته ديگه ميادش. يه ذره باسه دلم كه تنگيده گريه كردم! و بابا مي خواستم! ...(باز بچه شدي! )اَخ جون هوررررااااااااااااا سوغاتي ! من اين قسمت و بيشتر دوس دارم !  .. بيچاره كوزت! يعني زينب متخلص به كوزت ... مامان اساسي اَبديده كرد منو هي ازم كار كشيد ! تا من باشم ديگه پيشنهاد ندم كه بيا خونه رو گردگيري كنيم! اصن به من رفطي نداره!

 

¯¯ در اَستانه ورود به دانشگاه ها منم يه چن تا نكته اساسي و ضروري رو بتون ياد مي دم و يه نموره حال كنين ! تا بلكه از اين يكنواختي خلااااااااااص بشين!  اينقدم تيريپ مثبت نياين! اَقا عارضم به حضورتون كه .... از طبقه بالاي دانشگاه شروع كنين . يكي يكي درهاي كلاسا رو باز كنين ببندين ..(ترجيحاً محكم ببندين ) اَخ چه حالي ميده فك كن يه استاد هم تو كلاس باشه يه ببخشين هم نثارش كنين . فك كن چن طبقه باشه و شما از اون بالا تا پايين اين كارو كنين! مواظب باشين يه دفه كلاس خودتون اينكارو نكنين كه اساسي ضايع مي شين! ... البته كاراي ديه هم هس شايد بعداً لو بدم

¯¯  مي خوايم كنگر بخوريم لنگر بندازيم! قراره بريم عروسيه فاميلمون بعد بابا كه نيسش در نتيجه حالي مي كنيم و 2شبانه روز اونجا مي مونيم ! نا سلامتي حق نون و نمك داريم! چيه حسوديتون شد؟ خوب شما هم برين از فاميلاي خوب و به درد بخور پيدا كنين كه شما رو 2روز عروسي دعوت كنن اينقده به بچه مردم حسودي نخورين ! البته شماها غبطه مي خورين حسودي چيه؟ باز فُش نا موسي دادش! اي ول اي ول .... صب كن هووووووووم... اهاند ! 5تا شب ديگه بخوابم پا شم بابا جون از مكه ميادش! هوررااااااااااا ... اووووووووووووو 5 شبه ديگه؟؟؟!!!

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì تا توانی رفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن"

 

ìگفتم به گل زرد که عارت نايد


                           پيش از توگل سرخ به بازار آيد


گفتا که مگر
حدي‍‍‍‍ث شهر نشنيدي


                           دجاله به پيش وشاه به دنبال آيد

 

ìآنقدر شکست خوردم که راهه شکست دادن را ياد گرفتم ( ناپلئون (

 

ì من جنگيدم

تو تماشا كردي

او فرار كرد

من توي كرخه شنا كردم

تو به استخر سرپوشيده رفتي

او با اسكي روي اَب مزاحم خواب ماهي ها شد

من با صداي اَهنگران بزرگ شدم

تو در حمام از صدايت لذت بردي

او اَخرين ترانه هاي لس اَنجلسي را زمزمه كرد

من عكس مهدي باكري را قاب گرفتم

تو عكس بچه گربه هاي ملوس را از بازار قائم خريدي

او اَلبوم جشن تولدهايش را ورق زد

من شربت صلواتي خوردم

تو كوكاكولا را سر كشيدي

او ليمو ترش را در گيلاس فشار داد

من زخمي شدم

تو نزديك بود دلت بسوزد

او جاي نيش پشه را خاراند

من لباس بيمارستان پوشيدم

تو جلوي اَينه پيراهن تازه ات را نگاه كردي

او به دنبال مايوي امريكايي ميدان محسني را زير پا گذاشت

من به اتاق عمل رفتم

تو چرت بعد از ظهرت را از دست ندادي

او دمر روي تخت افتاد و بالا اَورد !

من به اقيانوسي از نور افتادم

تو زير هالوژنها به تماشاي ويترين ايستادي

او مه شكن هاي بنزش را در تونل كندوان روشن كرد

من هنوز يه اَرزوي بزرگ هستم

تو ...........!

او ........!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط زینب  |