تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

اللهم عجل لولیک الفرج

                        السلام عليك يا ال ياسين

(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ اُناس بِاِمامِهِمْ...)(8)

«روزى كه ما هر جماعتى را همراه رهبرشان فرا مى خوانيم»

 

سلام .... خوب بودين بهتر شدين؟؟؟؟...... تولد امام زمان (عج) رو به همه منتظران و همه اونايي كه آرزو دارن جهاني مملو؛ از عدل و عدالت داشته باشن تبريك و تهنيت ميگم! راسسی تصمیمم هم عوض شدش و میام اینجا باز مینبیسم! الان الآنا اینجا تلپم!

 

ìخواهد آمد اي دل ديوانه ام  ì

       ì     او كه نامش با لبانم آشناست ì

ìمن گل نرگس برايش چيده ام ì

ì      باورم كن خواهد آمد با وفاست ì

 

¯ “ cccccccc“ ¯      

 

ìامشب از فرط جنون در سينه دل ì

            ì  يك نفس تا صبح هو هو مي كند ì

  ì  آخر اين دل . اين دل بي طاقتم ì

ì      دست احساس مرا رو مي كند ì

 

¯ “ cccccccc“ ¯      

 

ì  نذر كردم لحظه ي تنگ غروبì

ì            نذر . يك شب اشك نيلي ريختن ì

ì    بر سر هر كوچه ي شهر خيال ì

ì      شب چراغي از نگاه آويختن ì

 

¯ “ cccccccc“ ¯      

 

ìباز مي سايم نگاهم را به راه ì

ì         خيره بر دروازه هاي نيمه بازì

ì  گام ها فرسوده ام در كوچه ها ì

ì      كوچه هاي خاكي دور و درازì

 

¯ “ cccccccc“ ¯      

 

ìبي قرارم . ناشكيبم .مست مست ì

               ì  امشب از ياد تو لبريزم بيا ì

    ì  آه مي خواهم كه قبل از مرگ خويشì

ì      دست بر دامانت بياويزم بياì

 

¯ “ cccccccc“ ¯      

 

ìخواهد آمد اي دل ديوانه ام ì

ì          او كه نامش با لبانم آشناست ì

ì  من گل نرگس برايش چيده ام ì

ì      باورم كن خواهد آمد با وفاست ì

 

¯ “ cccccccc“ ¯      

 

ä بابا هم که به سلامتی امروز رفت مکه!... خوش به حالش و خوش به سعادتش!. از همین الآن دلم باسش تنگیده!... بابایی خوبم!...خوب بسه لوس نشو...برو بچه کوچه هم زحمت کشیدن و کوچه رو آذین بندی کردن باسه تولد امام زمان و خلاصه شربت و شیرینی هم به راهه . خدا و امام زمان خودش بهشون خیر بده!....جای دوری که نمی ره این تلاشها!..

ä حالا نمي خوام بزنم تو ذوق ِ آدما. امّا می دونی چیه؟ کاش ما فرهنگ ظهور امام زمان رو یاد بگیریم!. آقا هیچ نیازی به این الطاف و خیرات ما نداره! .. اون فقط ما رو می خواد با دلهای پاک و ساده... با دلهایی که باسه مهدیه فاطمه ، همونی که خدای مهربونم وعده داده که میاد و دنیا رو پُر از عدل و داد میکنه! میتپه و دعا میکنه....

خدا جونم .. خدای مهربونم؟ .. پس کی میاد؟؟.. خدایی مگه خودت نگفته بودی که دلها باید آماده بشه !  یعنی هنوزم دلهامون خرده شیشه داره؟؟ یعنی هنوزم ما بدیم؟.. آخه می دونی دلمون درد میاد هر روز ببینیم اینقده جنایت میشه در حقّ ِ بنده های مظلومت . چقد طاقت بیاریم و هر روز ببینیم اینقده مردم ِ بی گناه رو هر جای این دنیا باشه فرق نداره ، باسه هدفهای سیاسی و اقتصادی و ... می کُشن... آخه این لامصب دله! سنگ که نیس!.. خدای خوشگلم ، خودت گفتی آخه! ...هر روز مردم بی گناه عراق رو می کشن ، مردم فلسطین رو به جرم ِ بی گناهی می کشن ، کلی مردم بی غذا تو آفریقا هستن ، تو همون کشورهای به اصطلاح متمدن! کلی بدبخت و مظلوم و فقیر هستش... پس کی آقا میاد؟ همونی که می خواد عدل رو روی زمین گسترده کنه!.. همونی که همه ادیان به اومدن ِ اون اعتقاد دارن! ... منتظریم!....آقا زودتر بیا...

 

 4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

ì بر هم زنید یاران این بزم بی صفا را 

                 مجلس صفا ندارد بی یار ِ مجلس آرا

 بی شاهدی و شمعی هرگز مباد جمعی

               مستر حجاب ِ مستور از رویت آشکارا

ìدر زد کسی از سمت خيابان تو نبودی  

برخاستم از خواب هراسان تو نبودی
پاشويه پر از برگ شد و ماه فرو رفت

   درشاخه تاريک درختان تو نبودی
ای قصه شرقی ندميدی و شبم ماند

   در اين شب تاريک و هراسان تونبودی
ای رايحه سوره يوسف نوزيدی  

   ای عطر غزلهای سليمان تو نبودی

 

ìشاید فراقی که در این روزها ناچار به پذیرشش هستیم، خود سودمند باشد.چیزهای بسیار بزرگ را تنها می توان از دور دید.

 

ìاي انسان، اگر خار بوته هستي، اگر تمام عالم گلبوته باشند، نمي توانند تو را به گلبوته بودن بکشانند. و اگر گلبوته هستي، تمام عالم نمي توانند تو را به خار بوته بودن بکشانند.

 

¯الّلهم عجّل لولیک الفرج¯

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 شهریور1384ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سفر نامه زينب خسرو

سلام/.. خوب بودین بهتر شدین؟؟.....اوّله اوّلش باعد بگم که من یه هفته نبیدم ... رفته بیدم مسافرت ... پُست قبلی وبلاگ هم از من نبید.... گفته باشم!!.. خداییش خوش گذشت جای شما؟؟..... بید؟/ نبید؟!... بگم که رفتیم مسافرت و گشت و گذار و خوشی و صفا سیتی!!! وای نمی دونیین چقد روحیه ام باز شد..! الان لارج شدمش . آقا آدم باعد بره بگرده 4 تا جا ببینه آدما رو ببینه بلکه روحیه ش باز بشه یه خیلی فایده داره!... گفته باشم!.... ما اولش رفتیم همدان و بعدش کرمانشاه و تبریز و اردبیل و گیلان...و بعدش خونه بابا...خیلی با حال بید مخصوصاً غار علیصدر  که واقعاً انگشت به دهن موندیم ...  بابا خدا جون دمت گرم کارت درست .. این چی بود ساختی؟! واقعاً باید گفت .: تبارک اللّه الذی احسن الخالقین ..... باید دست زد سوت کشید و تحسین کرد که خدا جونه مهربونم بین ِ این همه چیزا و موجودات ما رو برتر قرار داده بید!.. به امیر علی خواهرزادم می گفتم کجا رفتیم؟ می گف گار ( غار ) ..کرمونشاه هم خیلی باحال بید .. خاطرات سال 67 .. سگ منو خواهرمو دنبال کرده بود... لازم به ذکر است! که ما با خاله نادره اینا دوست بودیم اونا کرمونشاه الان زندگی می کنن امّا ترک تبریز هستن! ... بعد با اونا رفتیم تبریز آقا چه راهی بود انگار کِش اومده بود و تمومی نبود این راهش... بین راه از کردستان رد شدیم .. کُردا هم آدمای خوبی هستنا! .. تبریز که صفا بود . حال بود . محبت و دوستی بود . اینقد جمع گرم و صمیمی بود که دلمون نیومد برگردیم باسه همین 2 روز تمدید کردیم و تبریز بیشتر موندیم!... آقا سوتی تا دلتون بخواد جمع کردم ! سوتی دادم ... شنیدم! خاله نادره اینا که سنگ تموم گذاشتن باسمون .. خوشی کردیم . کلی هم زحمت دادیم.. تبریز که بودیم رفتیم کندوان .. ( پیشنهاد می کنم حتماً ببینیدش) .قبل از کندوان نبشته بید به روستای کندوان سرزمین فرهادان گمنام خوش آمدین! ما هی فک می کردیم یعنی چی سرزمین فرهادان گمنام؟؟ که بعدش به این مخیلّۀ ما رسید که بله اونجا خونه هاشون تو دله کوه بود و جنس خونه هاشون از خود سنگ کوه بود .. فکرش و بکن ... چی بود! ... اعجاب انگیز بود این همه تلاش و پشتکار ببین انسان و که در برابر کوه هم کوتاه نیاورده .! یارو می گف ساختن یه اتاق اونجا با کلنگ بوده و 4 نفر 4 ماه طول میکشید تا اونو بسازن! که البته خونه اش همه قدیمی بود و میشه گف دست به دست به عنوان ارث به دستشون رسید! بعدش خانوم دکتر و شوهرش ما رو  نهار دعوت کردن خونشون و ما هم چقد سر ساعت رفتیم .. ساعت 3 آدم نهار مهمونی می ره؟ خوب دیگه ما اینیم! اونجا یه سوتی هم امیر علی خواهرزادم داد ( 5/1  ساله شه) . تنقلّات خورده بود و و لب و لوچه ش کثیف شده بود .. دستمال هم نزدیکش بود منم بهش گفتم امیرعلی جون خاله لب هات و پاک کن!.. ( داخل پرانتز بخونین  که من 2-3 بار که امیر لبهاش کثیف میشد بهش گفتم که با لباست لب ات پاک کن ) اونم که تو ذهنش مونده بود . نکرد و سریع لباس ش و گرفت بالا و لبهاشو پاک کرد! که یه دفه همه جمع زدن زیر خنده با این حرکتِ امیر علی .  وای چه ضایع شدم. مامان و بابا و خواهرم منو چپ چپ نیگا کردن . منم هی لبخند می زدم به روی مبارک خودم نیاوردم.. باسه همین چن تا از شیرین کاری هایی که خودم بهش یاد داده بودم و گفتم اجرا کرد و بعدش هم چن تا انگلیسی که بهش یاد داده بودم و گف . یه ذره رفع ضایع شدش!. اونجا با خاله نادره اینا و لیلا جون و کلی با همه رله بودم .! آقا می بینی چقد رو دارم ! چه اعتماد به نفسی ! اونجا ما هی می خندیدیم از برای ترکی صحبت کردنشون که مثلاً قاف رو ( گ) تلفظ میکرد  و یا به تراکتور میگفتن تراختور ... از این چیزا کلی لیلا جون هم همصدا میشد باهامون و می خندیدیم .. واقعاً من تو این سفر نتیجه های جالبی گرفتم . دیدم نسبت به ترکها خیلی عوض شدش . چه آدمای با حال و خوش دلی هستن! برخلاف اوم چیزی که تصور می کردم باهاشون راحت بودیم ! حالا بماند چه سوتی اون روز خونه دایی لیلا جون دادم و جمع به خنده اومدن من 2 دیقه نمی تونم جلو سوتی دادنم و بگیرم!  نمردیم و کوفته تبریزی ( چوفته ) هم خوردیم! . یه شب شام هم خونه دایی لیلا بودیم و واقعاً خوش گذشت .. چه لباشکایی زن دایی بهمون داد با کلی چیزای دیگه . رقّیه  ( رُگیه ) هم که خیلی دختر با حالی بید .. دوستی کردیم با هم ... خاطره انگیز بود.. بعدش دل نداشتیم از اونجا بریم چه کنیم که مسافر بودیم و باید سفر می کردیم ( چه رمانتیک گفتم ) بعد رفتیم سرعین و بعدش اردبیل که فک و فامیل زیات داشتیم . علی دایی ، حسین رضازاده !( الکی) . بعدش گردنه حیران که حیران شدیم! و بعدش گیلان و بهدش رفتیم خونه .... که سفر ما به پایان رسید کلاغه به خونش رسید ( چیه همش بیچاره این کلاغه باید حیرون ویرون باشه؟ ) حالا فقط از این مسافرت یه خیلی خوردنی های چرب! باسم موند و یه بغل محبت و دوستی و صفا و خاطره های شیرین و دوستی های ادامه دار!

در پایان جا دارد از کلیه عزیزانی که در تهیّه این سفر ما را همیاری کردن سپاسگذاری کنم!

خاله نادره و خانوادش . و دایی و زن دایی و بچه هاش ( دایی لیلا) ... خانوم دکتر و شوهرش و خودم و بابا و مامان و امیر علی و دادش و خواهرم !  و با سپاس فراوان از اهالی محترم کبودرآهنگ که مسجدش باسه نماز صُب یاری داد ما رو . شهرداری همدان . کرمونشاه . سنندج . اوف خسته شدمش .. همه دیگه !.. خوش باشین .. همیشه به گشت !

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

 

 

 

ì از سفر جز هنر عشق نباید آموخت

                        از دل خود به دل ِ دوست سفر باید کرد

 

ì سکوت تو

             بهت گنجشک لال مانده در چشم مار بود

             پنداشتند

                      سکوت علامت رضاست

 

ì فرصتها در سختي ها بوجود مي آيند  بدون جاذبه، پرواز معني ندارد 

 

 

ìدنيا به اميد برپاست و آدمي به اميد . ( علامه دهخدا(


به گرسنگي مردن ، بهتر که نان فرومايگان خوردن . ( سعدي(


دنيا به همت جوانان و تجربه پيران اداره مي شود . ( نظام وفا(


ثروت ، تنها مذهبي است که همه پيرو آنند . ( ولتر(


توقف در زندگي ، مرگ تدريجي است . ( افلاطون(


جوانمردي آن است که نيازمندان را نرنجاني ) .  لقمان)

 
تمامي شأن و عظمت انسان در فکر اوست . ( پاسگال(


خدمت به خلق وظيفه نيست بلکه لذت است . ( زرتشت)

 
حيله و تزوير را به کارهاي خود راه مده . ( بزرگمهر(


حسود از چاقي ديگران لاغر مي شود . ( هوراس)


راه حق يکي است و راه باطل هزار . ( محمد غزالي(

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1384ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

هوالحبیب !

مرغ دل دیر زمانی ست که در هوس روی نگار این سوی و آن سوی می پرد و پروانه وار شمع خیالش را طوف می کند , به خون وضو ساخته و با شراره هجران احرام بسته است .


موج در موج تاریکی فراقش را با برق وصال می شکافد و بغض گلوگیر شوق را به فریاد شورآفرین می درد.


ای عزیز
سرشک دیده پشت در پشت کرده عزم ویرانی دارد و طوفان عشق بر خرمن هستی ام می تازد .


جانا :
ترحم کن برین قلب و برین دل
ز چشم عاشقان پرهیز منما
حال که دیده ام را تماشای سرو سهایت ناممکن و کلام زیبایت را نتوان شنود
طلعتت را بر صفحه دل به تصویر می کشم و با آن می گویم و می نالم و می سرایم
باشد که هاتفی جواب آرد .

***

***

یا علی ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

اعتکاف و خاطره هاش!

روزها فکر من این است  و همه شب سخنم

                     که چرا غافل از احواله دله خویشتنم؟؟؟

سلام......

خوب بودین بهتر شدین؟؟ ... بگم که ماجراها دارم من... داستان هادارم!

اما قبلش می خوام از بعضی ها تشکر کنم که این قالب رو برام درست کرد... بعضی ها مرسی ...!

جونم براتون بگه که بودم اعتکاف . جای همه تون خالی... من تو کف ش موندم این خدا عشقش اینه که هی به ما حال بده . هی دست رو سرمون بکشه ....  موندم از این بی شرمیه خودم که از رو نمی رم و هی انتظارای بالا بالا دارم با اون وضعه فجیعه کارام نه اینکه خیلی خوبم!....خلاصه اینکه اعتکاف یه چیزی بود باسم ... بالکُل حالم رو دگرگون کرد... اصلاً یه چیزی بود که نمیشه تعریف کرد باید حس کرد ، درک کرد!.. خدا می دونه که من واقعاً توبه کردم یا..... 5شنبه که شد با برو بچ رفتیم مسجد کاظمبیک و قرار شد که 3 روز و اونجا تو مراسم اعتکاف باشیم . باید بگم دوستای باحالی دارم خدا حفظشون کنه! دیگه نجیبه و فاطمه و حدیث و خاطراتشون یه جوره دیگه شدن باسم... اولش همش می خندیدیم و هر هر کِر کِر می کردیم! خوب دیگه جوونیه ! اما به وقتش هم دعا و نماز می خوندیم! این جوری خیلی باحاله هم دنیا رو داشتیم هم آخرت! به هر حال یادم نمی ره اون شبه آخری چن تایی ساعت 2-3 دعای جوشن کبیر خوندیم و خاله حدیث هم صداش خیلی دلنشین بود و برامون دعا خوند و چن تا پیرزن دورمون جمع شدن و گوش می کردن . همچین یاد ماه رمضون افتادم! از سوتی دادن و سوتی شنیدن هم هیچی کم نبود! هی راه به راه سوتی می دادیم! یادم نمی ره یه شب رفتیم نماز بخونیم که یه خط دعا بود باید می گفتیم من گفتم حفظش کردم نجیبه گفت زینب من حفظ نکردم پس موقعی که باید اونو بخونیم من یه سیخت می دم تو بلند تر بخون منم تکرار می کنم... حالا وقتی نوبت شد که بخونم نجیبه هی منتظر من شد و منم یادم رفت اولش چی بود... یه دفه پریدم آخرش و خوندم که یادم بود هی به خودم فشار میاوردم که یادم بیاد نشد یه دفه شنیدم یکی داش به یکی دیگه می گف این دعا رو بخون  اولش و گف من اون موقع یادم اومد ( خسته نباشی) بعدِ نماز نشستیم منو نجیبه خندیدیم باسه سوتی هایی که تو نماز دادیم 2تایی! می خواس بگه العفو ... گف الوفع.... فکرشو بکن !! از این سوتی ها زیاد بود و با مریم هم دوست شدم که کلی با هم بحث می کردیم و اونم زحمت میکشید و سوتی ها رو میشمرد .. مامانم هم که خدا خیرش بده برامون افطارای باحال میاورد و بهمون حال میداد. دستش درد نکنه. با اینکه خود مسجد افطار میداد .  خوب دیگه دست پُخت مامانم یه چیزه دیگه س . هی بستنی و هندونه و مواد غذایی آورد که گفتیم بعده 3 روز 6کیلو اضافه وزن می زنیم! با اینکه جامون تنگ بود و هوا هم گرم امّا ....

از دله خودم بگم که ... هی اشک می ریختم و یادِ اشتباه ها و گناه هام که میافتادم سرم و پایین مینداختم! فقط تو دلم این بود اومدنم به اینجا دسته خودم نبود اگه اون نمی خواست که من نمی یومدم! ها؟ نمی دونم حتی گوشه چشمی هم نیگا کردنش به من کلی ارزش داره!..

...دلم شکست! ....خدایا اگه نمی خواستی ببخشی پس چرا منو آوردی؟؟ روز آخر که آقاهه مداحی میکرد نبودین ببینین ملّت چطور ضجّه می زدن آخه هر کی خودش و خوب میشناسه .! آخه با خودمون رو راست شدیم! ... اشک به راحتی سرازیر میشد .. واقعاً فضای روحانی بود... خیلی قشنگ بود عشق بازی با خدا...و درد و دل کردن و اعتراف به اشتباهایی که غرورمون هیچ وقت اجازه نمی داد! .. چه جوِّ معنویی بود .. اشکایی که ملتمسانه به صورت همه می ریخت مخصوصاً جوون ترها که واقعاً دیدنی بود ... خدا خودش همه رو آورده بود اونجا تا دلشون بشکنه و بعدش این دفعه ش به یه جای خوب پیوند بخوره . همه از خدا یه چیزی می خواستن... و راستی چه قشنگ بود... فرشته ها اون بالا بالاها ما رو با انگشت به هم نشون میدادن .. شاید می گفتن ببینین این همونه که اون دفه هم توبه کرد . اون دفعه هم گریه کرد .. یعنی خدا به فرشته هاش گفته ببینین این همون بنده منه که فلان روز فلان کار اشتباه و کرد ببین چقد دل شکسته شده ؟؟.. و از دیدنه این برگشت خدا خوشحال شده و هی به فرشته هاش میگه بیاین و تماشا کنین اینا همون اشرف مخلوقاتی که گفتم هستن! خدایا نمی دونم چی گفتی امّا اینقد فهمیدم که خیلی سبک شدم خیلی آروم شدم ... آرامشی که هیچ وقت یادم نمیاد حسش کرده باشم ! آرامشی که همه دنبالش هستن حالا تقریباً 2 روز میشه که برگشتم از اعتکاف ، حداقلش هیچی نباشه این 2 روز و احساس خوبی دارم و تو این 2 روز عکس العملم در مورد خیلی چیزا عوض شده .. کاش اینطوری بمونم! خدایا من تازه دارم می سوزم از اینکه ادعای عشق بازیت و میکردم و هیچی درک نکردم . مثله پروانه ایی که فقط از دور  ، سوختن پروانۀ دیگه رو به دور شمع دیده دارم میگم! اینکه دیدن داره ،  نیاز من و ناز تو؟!! نه..!!.. نیاز منو و نوازشه تو ! حال دادنه تو ! اشکایی که خودت تو چشمام گذاشتی و ریختن باسۀ تو ! خدایا غلط کردم اینقد دور بودم نه فقط از تو بلکه از خودم ! خدایا ببین منو ببین چی جوری دستمو به طرفت گرفتم و سرمو کج کردم نمی خوای دستامو بگیری؟؟ می دونم اما اگه من جای تو بودم این لحظه عصبانی میشدم و رو بر می گردونم و می گفتم تو همون عصیان گره هستی و بازم همون آش ِ و همون کاسه ... اما من شنیدم تو خیلی می بخشی ...میگن تو الرحم الراحمینی .. .. شنیدم که میگن :

باز آ – باز آ – هر آنچه هـستی باز آ

                                 گر کافر و گبر و بت پرستی ، باز آ

این درگه ما ، درگه نومیـدی نیست

                                صد بار اگر توبـــه شکستــــی باز آ

من اومدم و پشت در منتظرِ اجازۀ توام ... ببین اشکامو خدا !!! بی اختیار میریزه .! امروز خیلی پشیمون شدم و دوس دارم تو منو مثه همیشه ببخشی ! خدای مهربونم .. مهربونه نازم ... ناز خوشگلم ! من ازت بازم چیزایی می خوام .. اینکه بهم یه صفای قلب بدی! یه اپسیلون از پاکی و مهربونیت رو تو قلبِ من بذاری و کمکم کنی تا خودِ خودم  ، زینبِ واقعی باشم  ، اونی که باید باشه ، نه اونی که هست! هر جا دارم اشتباه می رم خدایا جلومو بگیر یه جوری حالیم کن ! من دیگه نمی خوام بیراهه بزنم! ...

خدایا ببخش اگه در ِ قلبم و بستم امروز که دیدم در ِ خونه ت بازه خجالت کشیدم! من اومدم دستمو بگیر.... دستمو بگیر.... دستمو بگیر....

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì تو بندگی چون گدایان به شرط مزد مکن

                         که خواجه خود روش ِ بنده پروری داند .

 

ì در راه ِ طلب ،  عاقل و دیوانه یکی ست

                        در شیوه ی عشق ، خویش و بیگانه یکی ست

آنـــرا که شــرابِ وصــل ِ جانــان دادنــد

                       در مذهبِ او کعــبــه و بـتــخــانــه یکـــی ســت

 

ìروز ها فکر من این است و همه شب سخنم

                                  که چرا غافل از احــوال دلِ خویشتم ؟

از کجـــا آمده ام ، آمـــدنـــم بهــر چـــه بــود ؟؟

                                 به کجا می روا آخـر ؟ ننــمایی وطنــــم

مانده ام سخت عجب ، کز چه سبب ساخت مرا؟

                                یا چه بودست مراد وی از این ساختنم؟

خُنـک آن روز که پـرواز کنـم تـا برِ دوسـت

                               بــه امیـــد سر کویـــش پر و بالـــی بزنـم

کیست آن گوش ، که او می شنود آوازم؟

                               یا کدامین سخــن کی نهــد اندر دهـنــم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم

                               آنـــــکه آور مـرا  ،  باز بـــرد تـــا وطــنــم

مرغ بــاغ ِ ملــکــوتــم نیـــم از عــالـم خـــاک

                             چند روزی قفسی ساختـه اند از بــدنــم 

                                      

                                                                                                    زینب

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 شهریور1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط زینب  |