تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

کور شود هر آنکه نتوان دید!

کور شود هر آنکه نتوان دید!...... هر کار کردم نمیشه وارد سیاست نشد!... به کوریه چشم بعضی ها! ما همچنان تلاش میکنیم تا به انرژی هسته اییه بهتری برسیم! این که چیزی نیس پاش برسه دس به چیزای دیگه هم میزنیم!... نمی دونم این چه حکایتیه که رطب خورده منع رطب کند؟!!!؟؟؟؟

نمی دونم کی به این آمریکا و بقیه ! ...! گفته بیاد بزرگی کنه نذاره بدبختی از این بیشتر بشه و به ما بگه چه کنیم چه نکنیم؟ باسه ماها تصمیم بگیره؟ آدم لجش در میاد اینگار امامزاده باشه این جنابِ آمریکا خان! همه رو ترورسیت میدونه اِلّا خودش که حامیه بدبخت بیچاره هاس!.... بیچاره نه اینکه خودش سلاح هسته ایی نداره برا همینه هی داره به ما خط و نشون میده که چی؟ انرژی هسته ایی جیزه!.. نمی دونم چطور بهش اجازه میدن با اون سابقۀ درخشانی که داره! ( بُمبارون شیمیایی چشم بادُمی ها <ژاپنی ها> ) که بیاد خودش انرژی هسته ایی داشته باشه بعدش تصمیم بگیره کی داشته باشه کی نداشته باشه! خیلی جالبه ! این حسّه بزرگ بینیش داره خفه ش میکنه!...بعدش اینگا ما خنگ باشم یا چه می دونم چُلاغ باشیم! ( دور از جون) که اونا بیان به ما سوخت هسته ایی بدن! ما که اصلاً نمی فهمیم! ...چیزه خوبیه این کارشون ! حتماً از سر ِ دلسوزی بوده طبق معمول نمی خوان ما خسته بشیم!..... بسه دیگه اینقد تو سری خور شماها بودیم و هی باسه کوچیک ترین چیز باید از شماها اجازه میگرفیم به کجا رسیدیم؟ ما می خوایم رو پاهای خودمون واسسیم  بخوره تو سرتون این خط و نشون دادن..... هر ایرانی که نذاره و نخواد کشورش به انرژی هسته ایی برسه خدا وکیلی یه خیانت کار بزرگه! .... حالا ما طرفدارشیم! کی میخواد خائن باشه؟... هوم؟....ما باید پیشرفت کنیم! هیچ نترسین ... این هارت و پورتای آمریکا و اروپا هیچی نیس! اینقد که میگن اسب می کُشیم پلنگ میکشیم ! هیچ کار نمی تونه بکنه!... بی خیال بشینین ما رو لبریز انرژش هسته ایی .... بکنین!...

 یا علی ...خدا قوت....خسته نباشین!..

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

  انسان به وجود آمد و زبان موسیقی از آسمان برای او وحی گردید، ì

زبانی که مانند زبانهای دیگر نیست بلکه از درون قلب با قلب سخن می گوید.

و آن سخن دلهاست.

مانند عشق بر انسانها اثر می گذارد.

 

ìزندگي مثل دوچرخه سواري است . مادامي که رکاب بزني زمين نمي خوري.

 

 

 ìگذشته ها با تمام تاريكي شان مي توانند چراغ روشني در راه آينده ها باشند.

 

 

 ìسينه اي كه خالي از ذكر خداوند باشد‌‍،همچون محكمه ايست كه قاضي در آن وجود نداشته باشد.

 

ìيه سوزن به خودت بزن، يه جوالدوز به مردم.(قابل توجه بعضی ها!!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

" یـــــــــک با یـــــــک بــــــرابـــــر نیـــــست "!!!!!

طبق ِ نظریات فسلفیه اینجانبه اعلام می کنم که به هیچ وجه اصلاً و ابداً تحت هیچ شرایطی ( حتی استلیزه و هموژنیزه) یک با یک برابر نمی شهچرا که اگه از راه برهان خلف هم بریم بازم ثابت میشه که چی؟؟؟... یک با یک برابر نیس! ...... وقتی چشمای حقیقت بینمون رو از گوشه خیابونا و واقعیت ها می بندیم .. چطور میشه دید که یک با یک برابر؟ (بهتره نظر ندیدم)...وقتی دلخوشی هامون به 4 تیکه پارچه و لباس باشه دیگه نمی تونیم بفهمیم ما به عنوان یه آدم چه حقوقی رو داریم! .... چی جوری یک با یک برابر میشه ؟ مقایسه کنین....یه بچۀ بالا شهری و یکی پایین شهری! .. یکی پولدار و اون یکی فقیر.... اونی که پولداره بازیهاش با اونی که فقیره فرق داره ...خوشی هاش فرق داره ... بچه فقیره باید تو تابستون حسرت یه دونه بستنی ناقابل رو بخوره و بزرگترین آرزوش میشه این که تو  بعدازظهر یه روز گرم بره تو بقالّی و یه دونه بستنی گاز بزنه اونم تنهایی نه با چن تا خواهر و برادرِ ِ دیگش!..... مگه خدا نگفته که همۀ ما با هم برابریم! همه مون از یه جنس ایم؟؟ هوم؟؟ .. پس چرا یکی بچه.... جوون.. باید تابستونا کار کنه تو گرما سخت ترین کارار رو انجام بده تا خرج خودش و در بیاره و بعضی های دیگه راحت خوش خوشونشون باشه؟؟.... خودم قبول دارم که آدما به اندازه سوادشون توانایی شون از موقعیت هایی برخوردار میشن !... امّا بی انصافیه محض ِ فاصلۀ بین ِ آدما !!!... فاصله ایی که پول ... پول.....پول ..... اونو به وجود آورده!.... خیلی دخترا هستن که فقر اونا رو مجبور به خودفروشی میکنه دلم واقعاً میسوزه . درسته که آدما عقل دارن امّا مگه یه بچه یه آدم 16-17 ساله چقد میتونه سختی تحمل کنه و زجر و بدبختی ببینه!؟... هوم؟.. خدا به داد برسه!...چه فاصله نجومی ایی شده فاصله بینه آدما!!

 

معلّم پای تخته داد می زد ....

صورتش از خشم گلگون بود .

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود .

ولی آخر کلاسی ها ، لواشک بین خود تقسیم می کردند .

و آ ن یکی در گوشه ای دیگر ، جوانان را ورق می زد .

برای اینکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان ....

تساویها ی جبری را نشان می داد.....

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود .

تساوی را چنین نوشت!

                            " یـــک با یــــک بـــرابــر است "

از میان جمع شاگردان یکی برخاست .

"همیشه یک نفر باید به پا خیزد "

به آرامی سخن سر داد.....

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!!

نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره گشت .

معلّم مات بر جا ماند...

و او پرسید...

..... اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟؟

سکوت مدهشی و بود سوالی سخت!

معلم خشمگین فریاد زد ....

                                    " آری برابر بود "

و او با پوزخندی گفت

.....اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود .

و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود .

.....اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد .

حال می پرسم ! یک اگر با یک برابر بود .

نان و مال را مفتخوران از کجا آماده می کردند؟؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

.....یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟؟

یا که زیر شلاق لِه می گشت؟؟

.....یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟؟

معلّم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید....

                  " یـــــــــک با یـــــــک بــــــرابـــــر نیـــــست "!!!!!

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ìروزي بنده اي از خداوند پرسيد :
خدايا تو كه گفته اي هميشه ياري ات خواهم كرد. چگونه اين كار را انجام ميدهي؟
خدا در جواب فرمود:
من بر تو فرشته اي گمارده ام كه مدام از تو مراقبت ميكند و مستمر بر تو مهر مي ورزد.  نام آن فرشته مادر است و پاك ترين آنها حضرت فاطمه (ص) مي باشد.

 

ìفرق بين انسان و حيوان نا چيز است اما بعضي همين اختلاف ناچيز را دور مي اندازند

 

ìچرا هميشه بدنبال اين هستيم که بدانيم:
چرا گل خار دارد؟
بياييد گاهي بدنبال ان باشيم که بدانيم :
چرا خار گل دارد؟

 

ìاز آهسته رفتن نترس از بي حرکت ايستادن بترس!!

 

                                                                                                زینب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1384ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

روز مامانی ها مبارک!

تولد حضرت فاطمه و روز مادرو تبریک میگم...

مامانی های خوب و مهربون روزتون مبارک باشه...

ایشالا همیشه سالم باشین و برا ما غذاهای خوشمزه درست کنین!

راسش چی بگم .. از مامانا که چیزی نمیشه گف .. همه خوب میشناسیدشون.. فقط باید بگم .. ای ول .. خسته نباشین .. همینقد که دارین ما رو تحمل می کنید  دست مریضا دارین! ... بروبچ کادو یادتون نره!! جدای همه مسائل جنسه مامانا از ( زن) هستش و زنها هم که می دونید کادو خیلی دوس دارن!! البته مامانی ها بدون چشم داشت کادو به ما محبت میکنن . بعدش اینکه یه سوتی!

یه روز رفته بودیم خونه خاله ام که مریض بود. شام که خوردیم قرار بود منو دخترخالم فروزان ظرفها رو بشوریم. مامانم گفت نمی خواد شما 3 ساعت فِس فِس می دین. خودش بیچاره همه ظرفها رو شست. مامانم هم بیچاره کمر درد داره ،حالا به رویِ خودش نیاورده بود. منم که ظرفها تموم شد گفتم یه شعر واسه مامانم بخونم. گفتم : ای مادرِ عزیز که جانم فدایِ تو. تا اینجا که رسیدم دیدم دخترخالم و خواهرم هم دارن همراهی می کنن. زحمت کشیدن با من می خوندن. ادامه می دادیم. ای مادرِ عزیز که جانم فدایِ تو........... قربانِ مهربانی و لطف و صفایِ تو..... منم که حسابی جو گیرِ شعر خوندن بودم یه هو صدام بلند شد ........... هرگز نمی میرد آنکه زنده شد به عشق ....... ثبت است بر جریدۀ عالم دوامه ما.................. یه دفعه زن دائیم گفت: زینب کجائی؟ کدوم فاز رفتی؟ منم که می دونستم دستی  تو شعر گفتم دارم فقط موزیانه خندیدم. مامانم هم گفت بیا اینم از شعر خوندنت!!! همین یه کارم بلد نیستی!

راسسی هرچی گشتم یه شعر جالب پیدا نکردم که اینجا بنبیسم! یه شعر در مورد پدر پیدا کردم گفتم اسمه پدر رو با مادر عوض می کنم میذارمش اینجا.... که نشد دیدم جالب نمی شه!

 

اینم یه دسته گل خوشگل به مامانیه خوبم!

 

 

 

 

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

ì انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است .

ì مشکلات خود را بر ماسه ها بنويسيد و موفقيت هايتان را بر سنگ مرمر .  

ì هيچ کس لياقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنين ارزشی را دارد هرگز باعث ريختن اشکهای تو نمی شود.

 

ì ديگر منتظرت نمی‌شوم. بايد بالا بروم...
راحت باش! حتی اگر دلت خواست... به خودت افتخار هم بکن!
حالا می‌توانی بدون ترس از سقوط کردن
يک گوشه از همان پايين‌ها، سايه‌ات را بـچـسـپـی
و يک زندگی مسالمت‌آميز را دنبال کنی!
من اما آنقدر سقوط کرده‌ام که ديگر از هيچ ارتفاعی نمی‌ترسم!
حيف! تو هيچوقت نمی‌فهمی از آن بالا دنيا را نگاه کردن
چه مزه‌ای دارد!

ì من پشيمان نيستم
من به اين تسليم مي انديشم
اين تسليم
دردآلود
من
صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه هاي
قتلگاه خويش بوسيدم
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

به کجا میریم؟؟

سلام ...

نمی دونم راسته که میگن آدما دارن وحشی میشن؟؟!! راسته؟؟ ... منم شک کردم!

وحشی که چی  بگم . ؟.؟ ما اومدیم قانون گذاشتیم و امّا بهش عمل نمی کنیم! یاد دادیم به بچه هامون تا از یه چی خوشت نیومد داد و هوار کن! .. اگه فک کردی! حقّت و گرفتن حالشو بگیری ها !!.... احمق بزنش! .....یکی بخوابون زیر گوشش آدم میشه!.....و هی میخوایم با زور  طرف و حالی کنیم که حق با ماست!..نمی دونم اینا یعنی چی ...؟؟ بی احترامی به دیگران و رعایت نکردن حقوق دیگران... مثلاً  تو فروشگاه یا تاکسی و یا یه جای عمومی  نبشته ... کشیدن سیگار اکیداً ممنوع!!  حالا مردم بی خیال همه چی راحت میان پا رو حقوق دیگران میذارن و سیگار دود میکنن! ... اینا یه نموره کوچولو بید . سر مسائل اساسی که میرسه آدم میمونه که این انگار اصالاً قانون به گوشش نخورده اینطور راحت برخود میکنه!!!.... نمی دونم تقصیره کیه! .. قانون؟ یا مردم؟؟ یا بی فرهنگی ؟!

یه روز یکی رفته بود پمپ بنزین  وقتی کارش تموم شد که بره یه هو یه ماشین چن تا از این بچه ها که قیافشون خیلی هنرمندانه! آراسته شده و به زور میخوان بگن که یه چی هستن! تق میزنن به ماشین طرف و بعدش میپرن بیرون داد میکشن که چیه؟؟؟؟ ترسیدی؟؟ زدیم که زدیم!! این آدم هم که خیلی متشخص هست!( خانوم محمدی عزیز)  میگه نه نترسیدم! .. براشون دست تکون میده و لبخند میزنه و خدافظی میکنه! ( خدا بده شانس) .....حالا بگید این بی فرهنگی نیس؟

یه روز ( نه یه شب ) . خونه یکی دزد میاد طرف هم ترسیده و به هر حال دفاع از خودش و این جور چیزا یه دست ، مفصّل دزده رو کتک میزنه ( نوش جونش) .حالا میگن دزده پُر زور یقۀ صابخونه رو میچسبه؟!! اینطور میشه که دزده میره از طرف شکایت میکنه و دیه میگیره و از این چیزا!!

این بی قانونی نیس؟؟

نمی دونم اینگار همه دست به دسته هم دادن که بی سروسامون به نظر بیاد . راسسی ما خودمون چقد مقصریم؟؟ 85% از بی فرهنگیه! از خشونت طلبی و بی ادبی! از اینکه خودمون دانای کل ایم و می دونیم ! خودمون میتونیم ! این حقّ و به خودمون میدیم که برای دیگران رأی صادر کنیم! هنوز احترام به حقوق دیگران رو نمی دونیم! ما که احترام به خودمون رو نمی دونیم! شاید هنوز فرهنگ کُل جامعه به این سطح نرسیده!...به کجا میریم؟؟ به کجا؟؟؟....

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

ì در شرايط دشوار زندگي مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد کوچک به ديگران .

 

ìكسي كوه را از ميان برمي دارد كه شروع به جمع آوري سنگريزه ها نمايد.

 

ìدود اگر بالا نشيند کسر شان شعله نيست


جاي چشم ابرو نگرد گر چه او بالاتر است!!

 

ìزنگی یعنی : یک سار پرید .

   از چه دلتنگ شدی؟

   دلخوشی ها کم نیست  : مثلاً این خورشید ،

   کودک پس فردا ،

    کفتر آن هفته .

    یک نفر دیشب مُرد

    و هنوز ، نان گندم خوب است .

    و هنوز آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند .

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1384ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

نفس زندگی!

سلام سلام 100 تا سلام.....

راسش الان فقط میخوام از خاطره های خودم بنبیسم! اینکه تابستون خود را چگونه سپری می کنید!

برو بچ می زنگن که چیه زینب خیلی بی معرفت شدی منم هر چی دلیل میارم که بابا از تبریز مهمون داشتیم بعدش مسافرت بودم و هی اینور و هی اونور اونا میگن قبول کن بی معرفت شدی ! در کمال پررویی گفتم آره بی معرفتم چیکار کنم؟ ها؟؟… بیچاره ها هیچی نگفتن!.. راسسی باسه الهه زنگیدم خانوم نامزد گرفته! خوشبخت بشه الهی … نفیسه هم که شهریور عروسیشه .. شنیدم معصومه هم نامزد گرفته … پر ، پر ، پر ، بچه ها پر….الهۀ بی معرفت دلم باست یه ذره شده! پیش دانشگاهی که بودیم . الهه پایه بود با من باسه خندیدن ! چه روزگاری بود دلم تنگ شده … حالا که شوهر کرد دیگه از این خبرا نیس! …

 بگم که متوسط تا ساعت 10  صُب خوابم گاهی وقتا هم تا 11 .. 5/11 .. چه حالی می ده! .. بیکاریه دیگه!تصمیم گرفتم مثه بچۀ آدم بچسبم به کلاس زبان و تا ته ش برم ( بابا با اراده) …  آخه من از راهنمایی می رفتم زبان اما چی شد؟ یه ترم می رفتم 3 ترم نمی رفتم اینقد این کارو کردم که باسه همه عادی شد .... آخرین بارم 2 سال پیش بود که رفتم حالا سرم به سنگ خورده قصت دارم برم بلکه یه نموره چیز حالیم بشه! این چن وقت هم که یا مهمون داشتیم یا مهمونی بودیم!! ( اغراق )یعنی همش مهمونی بودیم یه شب مهمون داشتیم که .... دوستای بابا بودن .. خواهر دوسته بابا هم بود ... برگشت بهم گُف کلاس چندمی؟؟؟  دیپلم گرفتی؟؟؟  مامانم گُف نه زینب جان دانشجو هستن ... (این نه باسه چی بود نمی دونم!) بعدش ... ما خانوما یعنی خاله و زن دایی و برو بچ رفتیم آبگرم ... ما را بسی خوش گذشت!!نکته جالبش اینه که منو منیره و فروزان....دختر دایی و دختر خالم .... بسی کوهنوردی و تپّه نوردی کردیم!! منم که بزرگ اونا بودم مثلاً هواشون و داشتم! که ...... آن اتفاق مخوف پیش آمد.... داشتیم از کوه (تپه) بر می گشتیم .. جاده ش یه گربه رو بیشتر نبید .  یه پسره داش از روبرو میومد من غیرتی شدم ... به فروزان گفتم بزن کنار راه بده که بره ... اونم رف کنار که طرف رد شه که یه هو سُر می خوره پخش زمین میشه =))=))..... بیچاره طرف سریع می ره خونه ش و خوب شد نخندید ... صحنۀ بسیار دل انگیزی بود ....منو منیره که نشستیم رو زمین بلند بلند می خندیدیم=))=)) .. اینقد خندیدم که گلوم تا 2 روز درد میومد .... حالا فروزان خودش قدبلند ، فک کن با این قدو قوارش پخشه زمین بشه چی میشه ... منم تا غروب هی سیخش می دادم ... که هی دختر عاشق شدی نترس! ... جلوی پای پسره به خاک افتادی ای نگون بخت ..بیچاره هی این ماجرا رو تو سرش می زدیم و می خندیدیم .! ما هم که هی اینور اونور می رفتیم . بعده نهار رفتیم بگردیم و بعدش که بالای یه تپه بودیم دیدیم فک و فامیل بند و بساط رو جمع کردن دارن می رن . رفتیم ببینیم چه خبره که گفتن می خوایم بریم .. ما هم بسی شوکه شدیم این همه راه رفتیم امّا از آبش استفاده نکردیم! جاش به اندازۀ یه سال خندیدیم و سوژۀ خنده باسه 1 سال دیگه پیدا کردیم!....... راسسی این دفه تو کلاس زبان خانوم محمدی استاد ناز و خوبی که خیلی دوسش دارم در مورد حقوق اجتماعی و یه سری این چیزا حرفید که بعدن یه چیزایی می خوام ازش بنبیسم!

روز و شب ها رفت .

من بجا ماندم در این سو ، شسته دیگر دست از کارم .

نه خیال حسرت به رگ ها می دوانید آرزویی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم .

دوس دارم بالا و پایین بپرم ..... از ته دلم قه قهه بزنم و بخندم و هی نیشم و تا بنا گوش باز کنم! ... دوس دارم نفس بکشم ....وای چی میشه!! ...آره مخصوصاً تا ساعت 10 – 11 صُب خوابیدن و احساس بی مفیدی کردن !! چه شود !!

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

ì خداوند مي گويد من با بندگانم آنچنان رفتار مي کنم که گويي فقط همان يک بنده را دارم اما بندگانم با من انچنان رفتار مي کنند که گويي همگان خداي انهاست جز من!!

ì انتخاب با توست ميتواني بگويي:صبح به خير خدا جان يا بگويي:خدا به خير کند صبح شده!!!!!!

 

 زندگی چون گل سرخی استì

            پُر از خار ، پُر از برگ ، پُر از عطر لطیف

یادمان باشد اگر گلچینیم!

           عطر و خار و گلبرگ هر سه همسایۀ دیوار به دیوار هم اند

زندگی چشمۀ آبی است و ما رهگذریم

     بنشین بر لبِ آب و عطش تشنگی ات را بنشان 

 و صفايي بده سیمایت را

             و اگر فرصت بود کفش ها را بکن و آب بزن پایت را

غیر از این چیزی نیست

            زندگی آیینۀ شفاف است ، تو اگر زشت و یا زیبایی

تو اگر شاد و یا غمگینی

                                   تو در آیینه همان می بینی!!

شادی ات را دریاب

                             چون گُل ِ عشق بتاب

                « تا در آیینۀ هستی ، گُل ِ هستی باشی »

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 1:49 بعد از ظهر  توسط زینب  |