تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

 

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

 . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست!!!

+ نوشته شده در  شنبه 25 تیر1384ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

2روز مونده......!!!

 

راسسي اگه بهت بگن فردا آخرین روز زندگیته چیکار میکنی؟ یعنی 2 روز زنده ایی دوس داری چیکارا کنی!!! بذا بگم بعضی ها ! چیکارا میکنن .... یکی میگه : بچه بابام نیسم اگه همین 2 روزه حالش و نگرفتم ! باید بهش بگم با کی طرفه . خلاصه خرده حساباشون رو بررسی می کنن!! .. اون یکی میره داد و جنجال راه میندازه که چی؟؟؟؟ ... اگه قراره من برم تو هم باید با من بیای!! عشقش و با خودش میبره تا اینطوری شور عشقش و به همه نشون بده!! یکی دیگه میره زمین معامله میکنه !.... شاید تا فردا کلی سود کنم!!!.... اون یکی اینقد زاری میکنه و خیرات میکنه تا خدا ببخشتش ... راسسی اگه قرار باشه خدا تو 2 روز جُرمه یه عمر  رو پاک کنه پس بذار خوش باشیم و 2روزه آخر حسابی گریه زاری میکنیم! اینقد خوبی میکنم تا خدا ببخشه منو! اگه اینطوری فک کنیم که فردا روز آخره اینقد جفنگ بازی باسه این دنیای پوسیده در نمی آریم !  بابا بی خیال ... ملّت نمی خوان بمیرن! اینطور که بوش میاد وقت اضافه هم دارن! یکی چن وقت پیش مُرد . بیچاره 16 سالش بود .. این باعث شد همچین به خودش بگه کوچولو تو هم شاید مُردی ! امّا این حس زود تموم شد .. فهمیدم که سیم پیچی های دلم خراب شده و حتماً مشکل فنّی پیدا کردم! .....عادت به شنیدن خبر مرگ!!

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1384ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

بابا با کلاس ! عینکتیم!!!!!

 

شده برین یه جایی و حسه خوبی نداشته باشین و هی به در و دیوار نیگا کنین و هی به ساعت مچی تون نیگا کنین ....... وای خدای من ... کی تموم میشه ؟؟ ..... که زودتر از این مخمصه در برین !!! جالب اینجاس که نتونی بپیچونی طرف و مجبور میشی که تا ته اش اراجیف و گوش کنی ... خوشم میاد یه دفه آدم قاط بزنه بگه بسه دیگه .!!!! خفه م کردی !! اما هیشکی نمیگه ... منظورم به آدماییه که با فیس و افاده هی میخوان حالیت کنن که جونه داداش چی؟؟؟ ما خیلی باکلاسیم !! ende  هر چی پول دار و خوشبخت و  خوشگل و تیتیش مامانی و ...... هسیم !!! روی سخنم با توست ... آری با تو که هی دم از کلاس ملاس میزنی .... بابا کوتاه بیا ... باشه تو خوشگل .. تو بچه مایه دار ... تو باکلاس ... حالا ولمون کن دیه (دیگه) نمی دونم به ملّت چه ربطی داره که بچّه زن پسر خالۀ مادربزرگه دوسته داییم فوق لیسانسه معماریش و از دانشگاه فلان ... با معدله بهمان گرفته ؟؟؟ و این هی پُتک بشه بخوره تو سر بقیه که آره داداش ما چی ؟؟ با کلاسیم .... چی ؟ باکلاسیم ..... بعدش هی با آب و تاب بشینه باست تعریف کنه که آره عمه جونم از لندن اینو باسم فرستاده ... اون کفشه که دیروز پام بودو 200 تومن (هزاری) اون هفته از کیش خریدم و این یکی رو هم مامی جون از فلان مغازه از فلان خیابونه باکلاسه تهران همین امروز صُب خرید ...و تازه آدم حرصش میگیره اینجا هم که همه باراش نفله ....اه .... ما اون دفه که رفته بودیم شمال ویلامون ... سر 4راه شهرکمون یه پسره با موهای عمودی وای نمی دونی چه بی کلاس بود باسم بوق زد کسر شأانم شد سریع پریدم بیرون و با اسی و فِری و سیا  4تایی همچین حالی ازش گرفتیم که نگو ... بعدشم با آب و تاب ماجرای عروسیه پسرخاله شو بگه و تو مجبور بشی گوش کنی ...حالا عمومی ترش و بگم که پارسال با چن تا از برو بچ رفته بودیم بیرون ( بعده کنکور) که یکی از برو بچ یه دوسته شو میبینه و باش خوش و بش میکنه منم بش سلامی گفتم .. بعدش یه بادی تو غبغبش میندازه و با صدایی که معلوم بود به زوره که داره لحن و تُنه صداشو عوض میکنه گُف :من که بودم اِنترنت ( اینترنت  منظورش بود .. می خواس باکلاس بگه .. آخه مُده!) هنوز که جوابا نیومده ...مثلاً انتظار داش ما هم انگشت به دهن بگیریم و با تعجب بگیم اینترنت چیه؟ خوردنیه؟ فک کرده ما تو عمرمون اینترنت ندیدیم .... یا اینکه هر کی اینترنت داره خیلی باکلاسه ..4 تا مو فِر دادن و مانتوی ببخشین بلوز و شلوار (ببخشین ) شلوارک پوشیدن دیگه باکلاسی میاره .. کافیه یه موبایل هم به دستت بگیری و یه چن تا هم از خاطرخواه هایی که جون میدن هم داشته باشی دیگه آخره باکلاس میشی ! بعدش چی؟ چی میتونه این عطش کلاس و برتر بینی های ظاهری مون و برطرف کنه؟ امروز فلان شلوار و پوشیدن و فردا فلان مدل مو زدن و با بروبچ اکس پارتی شرکت کردن و خودمون و میمون درست کردن میشه کلاس؟؟؟ نمی دونم چرا همش زور میزنیم خودمون و باکلاس جلوه بدیم و اینو مایۀ برتری بدونیم .... دخترهایی که با یک من آرایش خیلی ناز و مامانی به نظر میان هیچ فک کردی اگه لوازم آرایش اختراع نمیشد این خاطرخواه ها و جان نثارا دیگه نبودن ؟!! کسایی که فقط به خاطر این زیباییه ظاهری میان اظهار عشق میکنن و چه زود هم عشق شون پژمرده میشه و بعدش میگن به درک اون لیاقته منو نداشت . اون لیاقته این عشق پاک و طاهر منو نداش . فردا یکی دیگه و این چرخه همچنان ادامه پیدا میکنه! و دس آخری یه چن صد نفر ردیف میشن  و لامسسب هم توشون یکی هم پاک نمیشه و یکی شون هم قدر این عشق پاک و نمی دونن!  به کجا رسیدیم وقتی همه ما رو باکلاس دونستن؟ چقد احترام های قلبی شون  رو نثار ما کردن؟ آخرش چی بهمون رسید؟ نمی گم خوش تیپ بودن و شیک پوشیدن عیبه! نه عزیز .... خیلی خوبه امّا از حد و اندازش خارج نشه ... و هی ببخشیدا مثه خروس و میمون و بُز و ..... تبدیل نشیم! یه جوری که از انسان بودن  فاصله نگیریم! اینقد خودمون رو به این 4 تیکه زمین و خوشگلی های گذرا و ماشین و موبایل های باکلاس و رفتن به تور های گردشگری با این و اون و باسه دیگران زندگی کردن مشغول کردیم که یادمون رف این منم که باید زندگی کنم ! این من باید باسه من زندگی کنه نه باسه ملّت ! من از خودم فاصله گرفتم تو هیاهوی زندگی های پُر زرق و برق ! گم شدم ! من ..... انتهای این راه کجاست؟؟؟؟؟؟؟

  نمی دونم داریم به کجا می ریم؟؟

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ìکودک در خيال، جوان با احساس و پير همراه خاطرات زندگي مي کند بياييد در اکنون زندگي کنيم و بدانيم که اگر از گذشته عبرت گرفته و حال را بسازيم آينده نيز ساخته خواهد شد!

 

ì محبت از درخت آموز که سايه از سر هيزم شکن هم بر نمي دارد!

 

ì هميشه از كساني ميترسم
كه رشته اي مرا به آنها وصل كرده است
چون نزديكترها دقيق تر ميزنند
زخم هايشان درست در قلبم مينشيند!!

                                                                          زینب

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 تیر1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

عجب روزگاری شده (1) !!!

اوّله کلوم باعد بگم که اون که گفتم یکی از دوستام بود ( دختر) سو تفهم نشه! خوب دیگه ......

من میگم حسودی تو ذات هر کسی هس! حالا کم و زیادش بستگی داره طرف . به قوله مامانم قلبش چقده سیاه باشه! حالا بی خیال قلب و سیاهی و اینجور چیزا باعد بگم که تو این روزگار هر کی باعد کلاه خودشو سفت بچسبه ( چسبش از نوعه راضی! باشه بهتره) . آخه بلای خانمان سوزه حسادت تا جایی رسیده که دیگه طرف میاد تو چشمت بهت حسودی میکنه ! قبلنا شرمی ، حیایی یه چی بود . وقتی هم حسودی میکردن پُشته سرت صغرا کبری میچیدن و پیشه روت هم به دشمنت لعن میگفتن . امّا حالا با پیشرفت تکنولوژی ابزار حسودی کردن زیادتر شده! حالا دیگه از چوب و چماق گرفته تا کامپیوتر و موبایل و و..... به کمک بشر اومدن تا راحتر این حسه درونی رو بروز بده!  حالا دیگه وضع فرق کرده طرف با یه تلفن به راحتی زیرابه یکی و میزنه و قلباً دچار یه نوع حسه سرور میشه! می دونی هیشکی نمی تونه بگه من حسود نیستم ! تحت بعضی شرایط  یه مینی موم زمان هم که شده آدم این حسش گُل میکنه ! مهم اینه که نذاره این حس ادامه پیدا کنه . بدیه کسی و خواستن ، دیدن آدما تو بدبختی و فلاکت و هزار و یه جور مشکلات امروزی ! نمی تونه ما رو به خواسته هامون برسونه مگه اینکه خواسته مون همین دیدنه بیچارگیه یکی باشه! ....

پادزهر این معضل باسه اونایی که میخوان چشمه حسودا رو بترکونن اینه که مواظب باشن و آرامش شون رو از دس ندن و سعی کنن موفقیت هاشون ادامه پیدا کنه  . آدمه حسود به جیلیز و پیلیز میافته!

یکی و میشناسم همیشه ناشکرِ از خدا و حسرت زندگیه بقیه رو میخوره .. .. این آدم حسود هم هس جالبه بدونین که همیشه به سرش بلا میاد و  خودش دستی دستی زندگیشو خراب میکنه! حسودیه خانوما که دیگه شهرته جهانی پیدا کرده! آقایون هم تا وقت کنن زیرابه همکاراشون و میزنن تا پیشرفت نکنن ... بماند آدمایی که حتی باسه اینجور آدما قدمه خیر برمیدارن!

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì تو ميگويي زمان ميگذرد،ولي افسوس زمان ثابت است ما ميگذريم و پير ميشويم و از گردونهء زمان كم كم خارج ميشويم،پس بگذار با نامي خوب از اين گردونه خارج شويم.

 

ì برايه اينكه انسان به كمال برسد صد سال كافي نيست ولي برايه بد نامي او يك روز كافيست.

 

ì  همسایه‌ام


هر شب


درد خود را


به تاقچه می‌بخشد


و آرام می‌خوابد.



درد من اما


بیدار می‌ماند


برای درد همسایه


لالایی می‌خواند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 تیر1384ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

خسته !

خسته !

از این همه بی..... بی ...... بی ...... از این همه دروغ ، تزویر ، ریا !!

از خودم که بیشتر خسته م .. چرا اینقد ساده؟  حالا حقّمه .... باید بکشم !

منم که باید چوبه اعتمادای بیش ازحد خودم و بخورم ... حقّمه! این سزای کسیه که زود با همه میجوشه! همه رو خیلی بی شیله پیله میبینه! هر کی هم هر چی بگه قبول میکنه!... چرا نباید فک کنه بقیه دروغ میگن؟؟؟؟

حالم به هم میخوره از این دنیا .... خدایا  تو که از ته دلم خبر داری! تو خودت می دونی که من ..... اصلاً چرا باعد مردم به هم دروغ بگن؟ چرا باعد اینقده باسه هم خالی ببندن ؟ چرا همش تزویر ؟ ریا؟! دروغ کلک و حُقه بازی! ... شایدم باید بگم چرا آدما اینقد ساده و خوش باور ؟؟؟ چی بگم؟ از سادگیه خودم بنالم یا از تزویر مردم؟؟؟

حالا دردش از اینه آدم به یکی که اعتماد میکنی یه دفه بفهمی چقد بهت دروغ گفته !! یا اصلن بفهمی ادعاهای سادگی و دروغ نگفتنش همه کشکه! بعدش بفهمی که تو چقد ساده بودی و بش دروغ نگفتی و همیشه حرفات عملت بوده ! آدم دردش میگیره خوب ! کاش زودتر میفهمیدم و منم یه ذره خالی میبستم!!! باز آدم دردش میگیره که با اون حرفا داشتش یه راهه دیگه می رفت و حالا خوبه زود آدم بفهمه !! تازشم بفهمه که قلبن دوس نداشته که تو پیشرفت کنی ! باز من میگم دشمن دارم شماها بخندین!

نه اینکه من خیلی خوب باشم و ende  مرام اما حداقلش بده هیشکی و نمی خوام !

از این به بعد منم و دهنه زیپ کشیدم و با عینکه بدبینی به آدما نیگا کردن!  بد نیس یه ذره از بالا به آدما نیگا کنم! منم که هیچ وقت نمی تونم تو چشمه طرفم نیگا کنم باسه همینه که نمی تونم دروغ و از چشماش بخونم!!تازشم اینقد آدما مرموز شدن که این راه ها جواب نمیده!

خـــــداونـــــــدا :

من از تنهائی و برگ ريزان پائيز            

             من از سردی سرمای زمستان

                     من از تنهائی و دنيای بی تو می ترسم!!


خـــداونــــــــدا:


من از دوستان بی مقدار   

            من از همرهان بی احساس

                       من از نارفيقيهای اين دنيا می ترسم!!


خـــــداونـــــدا:


من از احساس بیهوده بودن    

            من از چون حباب آب بودن

                       من از ماندن چون مرداب می ترسم!!


خــــداونـــــدا:


من از مرگ محبت                                         

          من از اعدام احساس 

                   به دست دوستان دور يا نزديک می ترسم!!

خــــداونــــدا :

 

من از ماندن می ترسم  

                خداوندا من از رفتن می ترسم


                          خداوندا من از خود نيز می ترسم  
                                       

««  خداوندا پناهم ده »»»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 تیر1384ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

انواع نوسانات

...... سلام آغاز سردردی دوباره مثه نوک زدنه گنگشک (گنجشک) به کلّۀ آدمی زاد (حرف زدنه زیاتی رو تشبیه کردم)..... به موارد زیرین به مقدار لازم توجه فرمایین!

درسه امروزه ما مربوط میشه به انواع نوسانات.... نه هیچی نگو.. داری اشتباه میکنی! من که فیزیکدان نیسم از این حرفا بزنم... درسه نوسانات در زندگیه روزمره نوشتۀ دکتر زینب .. معروف به انتیشتین پریم.. ملّقب به مادر فیزیک نوین!!...!! در زیر  نمونه ای از این نوسانات رو از کتاب مفید و ارزشمند بالا  رو با هم مرور میکنیم!

انواع نوسانات.....

1_ نوسانات مغزی....... همواره مغزها بینه عدس و نخود در حال نوسان هستن...اینکه میگن یارو اندازۀ کشمش عقل نداره برمیگرده به اینکه کشمش رو اگه گرد کنیم اندازه نخود نمیشه .. طرف نهایته خوشبینی رو داشته!

2_ نوسانات نمره ایی ...... این نوسانات دائماً در حاله تغییر هستن و طبقه آمار رسمی.... دائماً از 25/ . تا 75/9 در حال نوسان میباشن....این نوسانها به عوامله گوناگونی بستگی داره..... الف) کرمِ استادا .. ب) زاویۀ دید دانشجوها!... ج) شرایطه جوّی. که همونطور که در بالا ذکر شد هوای گرم همون مقدار IQ  رو بخار ميكنه....

3_ نوسانات پولی .....که برای اقشار گوناگونه جامهه در حاله تغییره.. که باسۀ کارمندا از اول برج تا 5 برج در حاله نوسان(ریالی) و از 5 اُم تا 30 اُم نمودار این تغییرات خط صافی زیر محور مثبتها ( منفی ) میباشه.. و باسۀ شغل آزادی ها این نوسانات دائماً در حاله تغییر و 100 البت به شرایط سیاسی خوانوادگی و خرج و برج عیاله خونواده بستگی داره ...

4 _ نوسانات اخراجی ........ که این خودش یه دو قسمته نوسانات اخراجیه دقیقه ایی و نواسانات اخراجیه عددی تقسیم میشه...نوسانات دقیقه ایی ’…­ç باسۀ کارمندا بینِ 30 ثانیه تا 1 دیقه در حاله نوسان میباشه ( رسیدن به محلّه کار ساعت 8:1) و   نوسانان اخراجیه رقمي çباسۀ دانشجوها بینه 95/11 تا 99/11  (تکرار مشروطی در چن مرحله)  در حاله نوسان میباشه.....

این بود خلاصه ایی از این نوسانات که به علت ضیغ جا ما در اینجا بیشتر نگفتیم! پیشنهاد میکنم ادامۀ این بحث رو شما در کتاب بالا الذکرé بخونین.

 

4 کلوم حرفه حساب

         ê ê ê ê ê                     É

در برکت نمی توان صرفه جویی کرد. بانکی نیست تا برکات را در آن ذخیره کنیم ، تا وقتی خودمان به آرامش رسیدیم برگردیم و از آنها استفاده کنیم اگر از آنها استفاده نکنیم اگر از آنها لذت نبریم آنها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1384ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

 

سلاااااااااام......

من انتخابات رو تحریم نکردم... حالا باز بگین جوونا فلانن .. بهمانن.. ما اینیم دیگه..!! کور بشه چشمه ۲شمنامون...... با این کارمون زدیم تو ذوق آمریکا که بابا ... یارو... (((فزولی موقوف))).. تو به جای سرک کشید و دخالت کردن تو مسایل بقیه کاره دیگه ایی نداری؟..... بدجوری خیط شدی!!!!

من رفتم رأی دادم به رفسنجانی....(به قوله یارو مشت محکمی به دهان امریکا زدم) تازشم باعث شد دوسته دورانه ابتداییم و ببینم .. چقد ذوق کردم...... نمی دونم چی باعث شده که بعضی ها به احمدی نژاد رای دادن.... بابا رفسنجانی این همه سال سابقۀ مدیریت داره... چی می دونم والّا... حالا هر کی به من چه!! نه.... به من ربط داره... کاش یکی بیاد که... ...واقعاً عمل کنه... بد جوری جوّ سیاست منو گرفته....

 

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد!




 

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

 

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی در شهر بر پا نکنیم؟

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم.

 

من اگر بر خیزم

تو اگر برخیزی

همه برمیخیزند

 

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

 

ای امریکا الهی ننه ت بمیره.. الهی جیزه جیگر بگیری .. الهی وبا بگیری... نه وبا مُسریه.. الهی آلزایمر بگیری... الهی کاخت رو سرت خراب بشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1384ساعت 7:14 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلامی به گرمیه آفتابه تابستون که بستنی ها رو نفله کرده! و آدما رو کلافه! حالا بعده مدتی مدیدی من بیامدم که بنبیسم . باعد بگم که چی به من گذشت!... البت که گذشته ها گذشته ...گذشته برنگشته!.. (بابا شاعر) اما یه درسی شد برام که....حالا بی خی ..(مخففه بی خیال")  عارضم به حضورِ سروران گرامیان....من 13 اُم رفت ! (بابا جمله نبیس)...جمعه تا يكشنبه با .. مامان بابا اینا رفتیم کوه که جاتون خالی بسی خوش گذشت!.. چه هوای پاکی.. و چه سرد! ..! حالا خاطره شو بعدن مینبیسم!.. اما... اون هفته امتحانا شروع شد و من هم به طرزِ فجیعی امتحان دادم.... من که............ یه اتفاقاتی مسخرۀ خنده ندار و بازی با مرگی اتفاق افتاد که ... هیچی نبود یه بهونه باسم جور شد...( خاک بر سرت جون و زندگیت و باسه بهونه  داشتی میدادی... خوب به من چه؟!!! ... مگه از قصت بود؟ ...).. لُپه کلوم اینکه من تصا..... من تصا.... من تصـــــــادفــــــــ .. دارم غش می رم.... نمی تونم بگم( آب قن بدین)... آقا بعده امتحان فیزیک (2شنبه)  بد تصادف کردم ... لامسسب 4شنبه ش هم امتحان برنامه نبیسی با اُسی قُری ( مخففه استاد قربان نیا).. داشتم به طرزه وحشتناکی خراب کردم... حالا یه بهونه دارم من مریض بودم.. خداییش نتونستم خوب بخونم سوالاشم که بسی سخت بود.... می خوندم هم فایده نداش (نه اینکه iq  م خیلی بالاست!) ..بریم سر اصله مطلب .. حاشیه نرو بس است ...از تصادف بگم.:::::::: ....امتحان فیزیک که دادیم ،  داشتیم بر میگشتیم که.. ....من و مونا از رو پیاده رو داشتیم رد میشدیم.... مونا جلوتر از من فشنکی داش می رف و مامانش زنگیده بود داشت باش می حرفید که ...یه دفه یه نیسانی اومد زد به من ... منم پرت شدم خوردم زمین....(راسسی پیاده رو از کفه زمین 30 سانتی فاصله داش).... آشغال اومد رو پیاده رو .... منو میگی فشارم اومد پایین سرم سیاهی رف...حالا همچنان مونا داش به راه خودش ادامه میداد . صحنه جنایت رو ندید.....منو میگی اینگار یه جرقه ایی به کله م خورده باشه یه چیزی به iq م رسید که بابا یارو حتماً مست بود که زد به پیاده رو ... اینجا رو داشته باش که طرف از ماشینش اومد بیرون با قیافۀ  جینگیلی... خیلی ترسناک بود حالا اون لحظه که باز بدتر...موهاش تا زیر شونه اش بود و پُفه موهاش با یه قابلمه ژل هم خوابیده نمیشد شاید..!×از موهای جودی ابُت هم بدتر بود.. منو میگی سریع وقتی قاتل (راننده) اومد بیرون پریدم از جام (مثه برق گرفته ها) دویید گفتم مونا .. موناا.. مونا با تعجب داش نیگام میکرد که چرا قیافم همچینه!!... گفتم نکنه مرده مست باشه و یه چاقو بزنه تو شکمم و منو بکشه...! مونا و 2تا دیگه از بروبچ دانشگاه اومدن دورم جمع شدن... من که تمامه تنم میلرزید ..قاتل اومد گَف چیزیت شده؟؟؟ منم نصفه گریه میکردم مامان میگفتم.. نصفه گریه میکردم بابا میگفتم (الكي گریه.. .. صدامو هم که خودم نمیشنیدم !!)....بعدش به اون 2تا دختره گُف موبایلم و بگیرین من براتون می زنگم . من می رم باز میام..(خندم هم میگرفت پیشه خودم گفتم مگه سنجده که برمیگرده؟!!..).....اونا هم گفتن نه نمی خواد یارو هم پرید تو ماشین گاز و گرفت رفت....( جانی.... قاتل... نامرد.... ناجوانمرد...)بعدش یه آقاهه گف شماره ماشینش ا ینه یادداشت کنین..ما هم بی خیال شدیم سریع زنگیدیم باسه بابا که بیاد دنبالم.. .. حالا از بس مسخره بازی در میاوردم و می خندیدم هیشکی باورش نمیشد که من واقعاً دردم گرفته ... (تنم که بدجوری کبود شدش )دستم که زخمی شده بود و به دخترا نشون دادم گفتم ببینین.... مونا که با یه برگه داش منو باد میزد میگفت نه چیزیت نیس .. منم مثه کُلی ها گفتم چیزیم نیس؟؟؟؟؟؟!!!!!تو اون دفه دستت پشه خورده بود راه میرفتی میگفتی زینب دستم...دستم میکردی.... حالا دسته منو ببین... بعد گفتم لامسسب اونجا که زمین خوردم زبونم و گاز گرفتم من خندیدم اونا هم خندیدن.. داشتم اینگار جوک میگفتم!!!! همين كارا رو كردم هیشکی جدی نگرفت! تازشم به بچه ها گفتم اون لحظه که پرت شدم زبونم و گاز گرفتم.. اونا خندیدن و گفتن چرا سریع از جات پا شدی؟ منم گفتم نکنه قاتل مست بوده باشه! و منو بکشه! اما مثه اینکه  یارو (قاتل) داش سیگار کوفت میکرد( میکشید)بعد سیگاره میافته رو پاش اونم تعادلش و از دست میده میاد رو پیاده رو و یه بچۀ معصوم و بیگناه رو مصدوم میکنه!و اما.. بعدش بابا اومد منو برد بیمارستان ... تو راه هم بهم میگفت یعنی هیچی از اون مرده نگرفتی کارت ماشینی چیزی؟ گفتم نه! من که تا حالا تصادف نکردم ببینم چی میشه! شما هم که به ما یاد ندادین!!... هی به بابا میگفتم بابا امکان داره من برم تو  کُما؟؟ بابا میگفت نه این حرفا چیه؟! (آخه چن بار دیدم که بعضی ها حالشون خوب بید بعده چن مدت می رفتن کُما و بعدشم خدابیامرزی میشدن!..).. رفتیم بیمارستان دکتر بهم گُف خانوم دلت درد میاد گفتم نه زیاد... گف سرت گیج میره؟ گفتم نه...گفتم فقط دستم درد میاد بعد همچین سرم و انداختم پایین یعنی من بیگناهم!!!بعدن رفتیم از آرنجم عکس گرفتم و منتظر بودم که عکسه آماده بشه به بابا گفتم بابا فِک کنم به دکتره دروغ گفتم من که حالم بده سرم هم گیج میره  . الانه که برم تو کُما...!(تلقین شدم بابا هم که میدونس گُف نه چیری نیس) بعد عکس و به دکتر فلسفی نشون دادیم و دکتر هم دستمو دید گُف خداروشکر چیزی نیس .. کوفتگیه زیاده تا مدتی درد داره ...بعدش پرستارا هم که بابا رو گیر آوردن شروع کردن گفتن آقا حقوقمون چی شد .. کارانه؟.. آقا کولر بدین... آقا این شد اون شد.. منم یه نیم ساعتی سرم و کج کرده بیدم عینه این بچه معصوما اونا رو نیگا میکردم بلکه شرم از حاله من بکنن بذارن که بریم... به زور در رفتیم و منم تو راه هی به بابا میگفتم... بابا خون و با خون میشورن!! اگه رفتم تو کُما و مُردم قلب و کلیه و .. این چیزا رو هدیه بدین بلکه ثواب بشه!.. به خواهرجون هم بگو حلوای هفتم و اون بپزه دست به حلواش خوبه! خلاصه بگو آبروداری کنه!!بابا اگه مُردم قاتل رو هرجور شده باید گیر بیاریش... خون و با خون میشورن!... نامردی کرد باید قصاص بشه...!.. حالا که رسیدم خونه سریع پریدم تو حال نیشم تا بناگوش باز کردم که من تصادف کردم..! خواهرم میگه برو بینیم بابا.... گفتم اینا دستمو ببین ... عکس هم گرفتم ..... کبوتر بچه بودم ، نیسان زد بهم ... دستم زخمی شد(اینا رو با آهنگ بخونین).... بعد نشستم وسطه حال کُلی بازی در آوردم ...گفتم:....   دیدی خواهرجون ؟ دیدی! دیدی انجیره کارِ خودشو کرد؟!!!!!(2شب قبلش خوابه انجیر دیدم تو کتابه تعبیر خواب نبشته بود که انجیر مصیبت و بلاست!) .... حالا خوابم تعبیر شد...بعد بابا اومد بالا خواهرم گُف این چی میگه راست میگه؟ بابام گُف آره حالا رنگه مامانم پرید!!.. بعد نشستم با آب و تاب براشون تعریف کردم.و چن بار هم صحنه جنایت رو براشون تکرار کردم..... که چی به من گذشت حالا اونا هی می خندیدن..... مامان که در پسه خنده هاش هی می گفت خدا رحم کرد... تو اگه یه چیزیت میشد چی؟! منم میگفتم خدا رحم کرد وگرنه الان شکلات پیچ شده بیدم... و اونوره پُله صراط داشتم تفریح میکردم (آخه به لطفه مقتول شدن میرفتم بهشت).... حالا که به کوریه چشمه دشمنام من زنده م .... ایشالا دشمنام بمیرن!.. کور بشه چشمه حسود... پیشباز...!!!!

نتیجه اخلاقی......

1_  من که فهمیدم  دولت پول نداره  حقوقه کارمنداشو بده حالا چه برسه به آدم بیکارا ماهی 50 تومن بده(50 هزار)... بعدش به این نتیجه رسیدم بعضی ها همچین که جو میگیره اونا رو یه چی میگن بعدن یا پشیمون میشن یا یادشون میره!! که در این مورد هر 2 گزینه درست میباشد!

2_ وقتی تصادف کردین مقداری سلیته بازی در بیارین مثه من مثبت بازی در نیارین... ( من درسه عبرتم باسه شما!)

3_ خنده بر هر درده بی درمان دواست! ( لامسسب اینگار سرطان داشتم)

4_ از تجربه تصادف کرده ها استفاده کنین!

5_ و به اين نتيجه رسيدم که با توجه به شواهد و قرائن برخلافه ادعاهام که دختری سلیته هستم... معلوم شد که نیستم!!! عُرضه نداشتم یه جیغ و داد معمولی بکنم....حالا چه برسه به سلیته بازی و از اونجا میشه نتیجه گرفت من چقد بچۀ  مظلومی هستم! >!>!>!>! خدا به دور....

6 _ همه موارد بالا صحیح میباشد.!

امان از تجربه!

+ نوشته شده در  جمعه 3 تیر1384ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط زینب  |