تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

سلام سلام ...100 تا سلام...

راسش اینکه عجب روزگاری شده این دفه خیلی حرف دارم باسه گفتن.(طبقِ معمول )

1 _ عجب هوایی شده اااااوووووووف ...یه روز از دسته آفتاب کله ها بوی قورمه سبزی می گیره !! یه ساعت بعدش نوک بینی مون یخ می بنده!!!

اردیبهشت هم که قربونش برم 4 فصله سال رو تو خودش جمع کرده... منم لامسسب سرما خوردم...

2_ راسسی بابام یه دوسته قدیمی شو بعده 17-18 سال پیدا کرده.. ماجراش باحاله بعدن مینبیسم. منم یه دوستم و بعده 3 سال دیدم! هر کی گمشده داره بیاد خونمون دخیل بنده!!!

3_ یه سوتی ! 3شنبه می خواستم برم دانشگاه که جو گیر شدم زود زنگیدم آژانس ... جیک ثانبه نشد که اومد. منم هول هولکی رفتم.. . . . ماشین رسید سر کوچه یادم اومد که عینکم رو نگرفتم.... گفتم اکشال نداره ... یه کم رفت جلوتر دیدم دفتر مفتر هم نیاوردم...باز رفت جلوتر یادم اومد ماشین حساب و خودکار و خلوصۀ کلوم هیچی نیاوردم!!!. . . ما هم زدیم به بی خیالی رفتم کلاس گفتم مونا می نبیسه من ازش فتو می زنم.این شد که مثلاً 8 دونگه حواس و جمع کردم یاد بگیرم!! دیدم  نه بابا این طوری خیلی باحاله  همش استاد و سوال پیچ می کردم .  بهتر تو ذهنم می مونه! استاد یه مسئله داد ، داش حل می کرد. پیشه خودش داش ضرب می کرد و می گفت ...... 6 هشت تا... . . منم جو گیر شدم بلند گفتم 48 تا . . . (اینو با لحنه بچه هایی که تازه دارن ضرب یاد می گیرن بخونین)... همه زدن زیر خنده ... کلی سوتیه دیگم دادم . . . دسته آخر بر و بچ گفتن زینب خواهشن از این به بعد دفتر دستکت رو فراموش نکن!!! ....

...

  4_ اوف عجب عکسی می گرف آسمون... دیشب و میگم. اینقد از اینا زد هوا که نگو  (رعد و برق).. مامان اینا بیرون بودن.. منم 8 از دانشگاه برگشتم تنها بودم... بدجوری صدا می داد و خونمون لرزید ... گفتم نکنه زلزله باشه ....( پناه بر خدا ) . . . نترسیدم. . . . ساعت 9:30 مامانم اینا اومدن ...خواهرم گف نترسیدی ؟؟؟؟    ..... گفتم نه!!!..... خواهرم گف ..واه ....از بس مغروری..... منم گفتم می ترسیدم چیکار می تونستم بکنم؟ (کُلی بازی در آوردم) گفتم همه رو می ریزم تو این دله صاب مُرده!!!!! دلم پُره خونه به کی بگم من ها؟؟؟؟(سلیته بازی باسه خنده) ...

 


 

دانی به دمه مرگ شمع به پروانه چه می گفت؟

                        گفت : ای عاشقه بیچاره فراموش شوی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                        گفت: طولی نکشد  نیز تو خاموش شوی!! 

 

                                     زینب

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1384ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

كلاس درس

در كلاس روزگار درسهاي گونه گونه هست
درس دست يافتن به آب و نان
درس زيستن كنار اين و آن
درس مهر . درس قهر . درس آشنا شدن
درس با سرشك غم ز هم جدا شدن
در كنار اين معلمان و درسها
در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست
يك معلم بزرگ نيز در تمام لحظه ها در تمام عمر
در كلاس هست و در كلاس نيست
نام اوست مرگ
و آنچه درس مي دهد زندگيست...

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384ساعت 5:17 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

(5شنبه) اساسی آمار گیری بود. آمارِ تعدادی انسانهای مشکوک... هه هه هه ... یه دختره بود با یه 206 که رانندش پسر بود اومد دانشگاه پیاده شد بعدش یه ذره شد یه پسره با یه پراید اومد دنبالش باز سوار شد رف!!!!!!!! عجبا..... بعد آمار اون دختره که تو کلاسمونه رو داشتیم می گرفتیم که نشد... بی دست و پاها .. انقد بدم میاد از این دختره... فِک میکنه خیلی خوشگله... یا باکلاسه...هه هه هه...بد خودشو میگیره...من الان عصاب مصاب ندارم با من شوخی نکن....(الکی گفتم  فقط دلم گرفته) منم مگه دلم میگیره؟زینب که همش میخنده به قوله بقیه شاد و شارژه همیشه.. اما یه طوری دلم گرفته که شادم هستم .امّا میدونم خیلی عجیبه! مونا همش بهم میگه عجیبی ....میدونم ..... میدونم .....همش یه طوریم که خودم هم نمیتونم باسش اسم بذارم ... اِی ول اِیول خوشم میاد....!!

 

4 کلمه حرفه حساب :

 

همه توی این دنیا..............

من دارم میگم که..............

آخه.................................

باشه همه چی.................

کاش...............................

گفتم که من ، تو ، همه......

 عجب روزگاری شده..........

یعنی میشه؟....................................دلم میخواد؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلام .

بابا، با کلاس نمی آی نمی نبیسی دلم برات تنگ شد ( خالی بند)

بگم که اتفاقات زیادی پیش اومد راستش فِرم نمی آد بنبیسم. کار مار زیاد دارم. مهمونا دیگه ما رو اوستا کردن. به خاطر عملی که بابا داش یه هفته رو با ما تو خونه سر کرد نرفت سر کار (خدا خیرش بده) دم به ساعت برامون مهمون میومد. مثلاً عیادت میومدن. کچل شدیم . آقا من یه چی بگم.

باز میگن چرا بچه ها همش طرفه فامیلای مامانشون میکشن. میگن تبعیض قائل میشین!!!!!!!! آخه من میگم هر کی محبت کنه بهت تو هم اونور جذب میشی. من از دارِ دنیا یه عمو دارم این عمو خان نیومد عیادته داداشش !!! دایی من هر روز میومد سر می زد  ، تلفن  می زد . اونوقت میگی ما بچه ها چرا همش به طرفه دایی و خاله مون جذب میشیم باشون راحت تریم. خوب محبت دله آدمو رحم میاره . باز هر جا کارشون گیر کرد یا کاری باری داشتن دم به ساعت بابای من (عمو جانِ اونها) باید کارشون رو درست کنه!!!!! من واقعاً لذت می برم از این همه محبتی که اونا دارن!!!!!!!( سوء استفاده کن ها ).... قراره یه دست سلیته بازی در بیارم .. دیگه خونشون نمی رم ( خیلی آرزوه )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1384ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

خدایا همواره تو را سپاس می گذارم که هر چه در را تو و در راه پیام تو پیشتر می روم بیشتر رنج می برم.آنها که باید ما را بنوازند می زنند آنها که باید همگاممان باشند ، سدّ راهمان می شوند. آنها که باید حق شناسی کنند ، حق کُشی می کنند . آنها که باید دستمان را  بفشارند ، سیلی می زنند . آنها که باید در برابر سم پاشی های بیگانه ستایشمان کنند ، تقویتمان کنند ،امیدوارمان کنند ، و تبرئه مان کنند ،سرزنشمان می کنند.تضعیفمان می کنند.نومیدمان می کنند . متهم مان می کنند.!! سپاس می گذاریم که این نعمتِ بزرگیست.!! ؟ تا در راه تو از تنها پایگاهی که چشم یارری داریم ، نومید شویم.. تا فقط و فقط تو را پایگاه خود بدانیم.
+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1384ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلام

بابا اي ول به اين ............ خسته شدم. امروز صُب خواهرم برا گرفتنه گذرنامه رفته بود اداره. بهش گفتن ماله من چون شناسنامم ماله تهرانه باید گواهیه اینکه اون اینجه ساکنه یا گواهیه اشتغال به تحصیل یا...داشته باشه. من ساعت 12:30 رفتم و ساعت 2:30 برگشتم... هلاک شدم.. آخرش که چی؟؟؟؟؟ هیچی!!!!!!!!گواهیه اینکه من پیش دانشگاهیم تموم شده رو بردم قبول نکردن ( آخه شناسنامم ماله تهرانه و خودم که بابلی هستم مثلا/ً مدرک می خواستن) آخه 2 ساعت الّاف شدم تا بهم بگن برو شنبه بیا............ اه همین کارا رو می کنن آدم بداخلاق میشه.. تازه اون آقاهه که اینقد عصبانی بود ... بد حرف می زد آدم لجش میگرفت.. من خیلی مثبتانه باهاش برخورد کردم... اااااااااااه ه ه واقعاً که .... داشتم می اومدم خونه تیریپ عصبانی اومدم .. بابا عصبانی... اما خندم می گرف... خوب سرِ کار بودم امروز....

در پایان چن تا دعا....

الهی.........

ایشا الله........

امیدوارم........

خوش باشین. خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1384ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

اهل بهشت چهار نشانه دارند چهره گشاده زبان نرم. دل مهربان .دست بخشنده هميشه به ياد داشته باش. تا به فراموشي بسپاري. آنچه را كه اندوهگينت ميسازد. اما هرگز فراموش مكن به ياد داشته باشي آنچه را كه شادمانت ميسازد............
+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1384ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلام

خوبم خوبی؟.... امروز 5شنبه 1/اردیبهشت/1384 بید.

1_ باز امروز از اون روزا بید (الکی) صُب تا غروب دانشگاه بودم. صُب استاد قربان نیا

نیومد (آخ جونم... هورررررااااااا) بعدش با استاد حسن پور کلاس داشتیم . وای

این مرد چقد خوبه چه استادیه!!!! بیسته بیسته....خیلی خوب درس می ده (ریاضی)

کاشکی از اول ابتدایی معلم مون بود حالا کلی آی کیو و فیلسوف تقدیمه جامعه میشد.

دیشب می خواستم نماز بخونم . چادر سفید ( ....) سر کردم بعدش به امیرعلی

(خواهرزادم) گفتم خاله بیــــــــــــا ..... بیـــــــــــا.... من یه فرشته م از بهشت اومدم

بیــــــــــــــا بریم بهشت..... بیا عزیزم.... در این هنگام . داداشم رف (wc) امیرعلی هم

رف به در می زد... جیغ جیغ دایی... دایی ( جِغجغه) بعد من گُفتم :نــــــه....نــــــه

پسرم اونجا جهنمه.... جیزه ... با من بیا.... دستتو بده به من.....بیــــآ بریم بهشت....

بعدش اونو گذاشتم زیرِ چادر که بریم بهشت....... یه هو امیرعلی میگه : ببعیی ...ببع یی

منم گفتم این یکی از حیوونای بهشتیه...بهش توجهی نکن بیا بریم رستورانِ بهشتی

 باکلاسه ها ...... مامان و خواهرم منو چپ چپ نیگا می کردن... می خندیدن...

خواهرم هم گُف دیوونست دیوونست.... خاله به حالته خودش نیس...( خودش دیوونه)

اینقد من خوبم که.... نگو.....چیه آدم از این خِنگ بازیها در بیاره بخنده و بخندونه و شاد کنه

و شاد بشه و به جاش حرفِ بد نزنه مگه بده؟؟؟؟؟؟؟

2_ راستی اون دفعه منو مونا یه قده پیاده روی می کردیم (موقعه برگشت از دانشگاه) آقا

اینجا رو داشته باش...... همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی ..... این شد که یه دفه 2تا

از این بچه های جغله ی کوچولو  با یه لهجۀ غلیظه محلّی به ما گُف خانوووووووم تیرون

کدوم وره؟ ( یعنی تهران کدوم طرفه) منم گفتم ببین مونا چه آدمایی به پُسته ما می خورن.!

 

3_ امشب مهمون داشتیم. خالم اینا اینجا بودن. موقعه شام فروزان (دخترخالم) داش باهام

می حرفید منم داشتم نیگاش می کردم. دیدم که یه پشه بالایه سرشه یه دفعه زدم تو کله ش اینقد خنــــــدیـــــــــدم....... اونم خندید نیگام کرد.... بعدِ شام اومدیم پای کامپیوتر باز

داش باهام می حرفید یه پشه اومد رو سرش بازم زدم تو کله ش ( حقش بود. دلم

خنک شد). اون گُف دیگه داره دوستیه خاله خرسه میشه.......

بهتره برم زیاد حرفیدم....

خوش باشین

               خدانگهدار

                                               زینب

 


چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهائيست

ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائيست

در اين دنيا که حتی ابر نمی گريد به حال ما

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمی به جا مانده از انچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالی قلم خشکيده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم

بجز در خود فرو رفتن چه راهی پيش رو دارم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 اردیبهشت1384ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط زینب  |