تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

سلام .

امروز یه شنبه 28/فروردینه/84 بید. عارضم به حضورتون اینکه......

امروز وقتی بابا اومد خونه طبقه معمول روزنامه آورد و مامان هم داشت روزنامه می خوند نوشته شده بود که یه آقاهه رو اعدام کردن. مامان گُف عجب روزگاری شده چقد نا امن شده!! بابا گُف خبر نداری؟ تو همین بابل دیشب سرِ یکی رو بریدن.......

وای ی ی ی .... بیچاره رانندۀ یه آژانس بود . بُردنش خارج از شهر تو یه روستایی

بعد سرشو جُدا کردن...... قاتلا... بی رحما...

تازه یه چی دیگم گُف بابا ..... گُفتش که یه آقاهه با خانومش با هم دعوا داشتن.

یعنی مُشکل داشتن . زنش سرِ شوهرش رو جدا کرد اونو کشت!!!!!.......

وایییییییییی چه چیزا.. به قوله خواهرم الان مردای شهر دُمشون رو جمع می کنن .

الان مثلاً مردا دیگه از زنها ترسیدن .... خا!!!

حالا زیات غمناک شد بهنره یه ذره شاد بشه......

بگم که این پسره ، امیرعلی (خواهرزادم). خیلی شیطون شده . دیشب که چسبه مایع رو به دستاش زد . الهی ... دستاش باز نمیشد به هم چسبیده بودن.... تازه مثِ اینکه چسب خورده بود .... زبونش یه طوری شد... امشب هم که قربونش برم جوهر خورده... مثِ اینکه این چیزا بهش بهتر میسازه..!. خاله فداش بشه داره حرف میاد. یعنی اینکه حرف میزنه . بلده بگه دایی.... تا داداشمو میبینه جیغ جیغ.... دایی... دایی... به منم میگه لاله ( مخففه خاله). من براش کاکائو میخرم  دیگه عادت کرده. 5شنبه که صُب تا غروب دانشگاه بیدم. مامان تعریف میکرد می گُف . امیرعلی گوشی تلفون رو بر میداشت هی می گُف لاله کات کو. در فرهنگستان لغت  امیر علی میشه...... خاله کاکائو بخر من منتظرم..!!!!

 


ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیرغلطکی می رود، و گفتن که سگ ِ من نبود!
ساده است ستایش
گلی چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد،
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی!
او را به خود وانهادن ُ گفتن که :
" دیگر نمی شناسمش! "
ساده است لغزش های خود را شناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که :
" من اینچنینم! "
ساده است که چگونه می زی؟!
باری! زیستن سخت ساده است! و پیچیده نیز هم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 فروردین1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلام

امروز بعدازظهر با خواهر رفتیم  دانشگاه موقع برگشت مونا هم با ما اومد.(دوست جونم ). خیلی باحال بود منو، مونا همش می خندیدیم و خوشحال بودیم خواهرم حسابی حالش گرفته بید. آدم لجش در می آد بعضی استادا چه می دونم فِرشون می آد ژسته استادیت بذارن . یا حاله بچه های بی گناه و معصوم رو بگیرن (....) خواهرم می گُف اون دفعه بینه آن تراک که داده بید 4 دیقه دیر اومد کلاس باسشون غیبت زده . این دفعه هم موقه حاضر غیاب بچه ها با هم می حرفیدن باسشون ( شلوغ) گذاشته... اِی ول دمش اصن گرم نباشه(اعصبانی)...... ایش آدم سختشه با اینجور استادا. امّا استاد ما خیلی باحال بود چه سوتی هایی هم تو کلاس دادم که فقط من فهمیدم و خودش. کلاس زبان بید . استاد بهم گفت گاف دادی ( دیگه لو رفتم.... دستم رو شد...) البت ناگفته نمونه که تو کلاسش زیاد فعالیت دارم به چشم نمیاد که سوتی میدم.... شانس آوردم... بیچاره خواهرم اومد خونه بچه شو ( امیر بلا جون ) رو دید حالش جا اومد...وقتی به استادمون گُفتیم خسته نباشین.. گُف شما هم همینطور منم گُفتم یعنی بریم گُف برین شاد و خوشحال باشین... واقعاً که آدم حال میکنه .... اگه می دونستیم اینقد با حاله زودتر می گفتیم خسته نباشی ( خدا نکه به ما رو بدن پُر رو  میشیم. ).

جدیداً یه کتاب از کتابخونۀ خونمون پیدا کردم که خیلی قشنگه... مناجات با خدا .آدم وقتی می خونه اشکش در میاد.... کتابه حلیت المتقین رو هم پیشنهاد می کنم بخونیین . جالبه . خودم فِک می کردم کتابش ضدّ حاله . امّا بر عکس ضدّ  ضدِ حال بید. (مثبت معنی کنید).

تو کتابه مناجات که داشتم می خوندم به یه بیته قشنگ رسیدم که باعث شد یه سئوال به ذهنم برسه....

 

ثنایت را زبانها در قصورند   

             چو چشمان کز تماشای تو کورند

 

گریم گرفت. چقد قشنگ گُف. ما ... نه ... من .... خودم که فِک می کنم کورِ مطلقم ... وای اگه ما خدا رو می دیدیم ... کو ظرفیتش ؟ کو آدمش؟؟؟ کو ؟؟...بعدش فِک کردم من که نمی تونم یه لحظۀ کوچولو به خورشید نیگاه کنم چطور می تونم تحملّه دیدنه خدا رو داشته باشم؟؟...باز قاط زدم ....بابا..... بشر تو لیاقته دینه حقیقته یه برگ رو نداری چه اِفاده ها..... زینب تو هنوز خدا رو نشناخته می خوای ببینیش؟؟؟

 

ز دیدار جمالت دیدگان کور     

                   که دیده اندر این معناست کور

 

2-3 کلوم بشنو.....

وقتي خدا به تو ميگه : باشه ! دقيقاًهمون چيزي رو که ميخواي به تو ميده .. وقتي ميگه : نه ! .. يه چيز بهتر به تو ميده و وقتي ميگه : صبر کن ، داره بهترين چيز رو براي تو آماده ميکنه !!!

                                      زینب

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1384ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلام .

وفات پیامبر،  شهادت امام حسن و امام رضا (ع) رو تسلیت می گم.

بچه ها بالاخره روز موعود فرا رسید بله استاد قربان نیا اومد . من دلم ریخت تو شکمم. مُردم..... گفت الگوریتم فلوچارتها رو چیکار کردین؟ گفتیم هیچی استاد 200 تا کامل نشد . گفت عیبی نداره هفتۀ دیگه بیارین. تازه باید بعداً که یاد گرفتین برنامه هاشون رو هم بنبیسین.. اوووو. من 163 تا الگوریتم نبشتم تا هفتۀ دیگه خدا بزرگه 200 تا رو تموم می کنم. 5 شنبه که خیلی بهمون خوش گذشت. ( آره جونه خودم) از 8  صبح تا 6 بعد ازظهر یه ریز کلاس داشتیم. جونمون در اومد اما باحال بود . راسسی اين سوتي رو بخونيدجالبه دخترخالم فروزان تعریف کرد.

دبیر بینش اونا گُف : بچه ها فُلان آیه سوره (ص) رو بنبیسین. بچه ها گفتن  سوره (ص) چیه؟ ما نمی دونیم. اونم گُف همون که به صورته سین مینبیسن....!!!!!!! کلاس رفت رو هوا. چه چیزا... حالا لامسسب قانع هم نمی شد که اشتباه کرد داش از فرمول ماست مالازیسیون استفاده می کرد. که اِی ول به بچه ها خودشون استادن.. گُفتن خانوم دیگه بسه باسه امروز بسه!!!

راستی یادم رف که بگم 13 به در و 14 به جا....

ما هم رفتیم بیرون که البت من نمی خواستم برم که رفتم...( مگه هر چی من بخوامه؟) خوش گذشت جای لیلا اینا خالی!!!!!! ( همون دوست کرمونشاهی مون ) باحال بود وسطی بازی کردیم. که گروه ما همش وسط بود اِی ول بعد دایی بهروز و فروزان با برو بچه گروهشون  همش نقشه می ریختن که مثلاً منو بیرون کنن که نتونستن. آخه داداش ما جوونی مون رو تو این راه پیر کردیم . قدیم ترا با  بروبچ خیلی بازی می کردیم برا همین رون بودم اون روز . البت ناگفته نمونه تا 4-5 روز حسابی  نفله بودیم ( دسته جمعی ). تمومه عضلاته بدنمون گرفت. آخه لامسسب خیلی وقته که ورزش نکردم. ( لو رفتم)....

مامان امروز می خواد شُله زرد بپزه. من پارسال نذر کرده بودم اگه دانشگاه قبول شدم ..................( جای خالی را با عبارات مناسب پُر کنید) (تکلیفه منه. باید مخفی بمونه) . با اینکه سال اول کنکورم بود . اما من به دعا خیلی اعتقاد دارم. مثلاً ممکن بود یه جایی قبول بشم برام شر بشه. مثلاً شریف قبول بشم تو راه تصادف می کردم می مُردم. خدا نخواست که دردسرم زیات بشه. به هر حال اونا بازم مرامشون رو ثابت کردن. ای کوفتت بگیره دختر که همش داری از اونا سود می بری  تو راحت باش عزیز.

 

۲-۳ کلوم بشنو.......

 

اگر پند بزرگان را به شیرینی نیاموزی

                                   جهان این پند را به تلخی میاموزد تو را

                                                                                           

                                                                                                   زینب

+ نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1384ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

مهمونامون که از کرمونشاه اومده بیدن رفتن خیلی بهمون خوش گذشت. دریا رفتیم ، جنگل رفتیم ، کوه رفتیم ، چه حالی بردیم و دسه آخر چه ضدّ حالی خوردیم.رفته بودیم دریا تو ساحل با ژست داشتیم فیلم و و عکس می گرفتیم. دیدم داره تاریک میشه گفتم بچه ها این آخرین عکسه بعدش بریم . که یه هو یه موجه بزرگ اومد ما رو خیس کرد. لباسامون خیس شده بید. این چن روز خیلی خاطره انگیز بود. و امّا بعد.....

هنوز الگوریتم ها رو ننبشتم. ای خاک به می سر . امّا خیالها دارم . نمی گم. شاید لو برم.

کی میشه برم دانشگاه خسته شدم از بس استراحت کردم. سریعتر سریعتر      هر چه سریعتر بهتر


این دعای زیر رو بخونید قشنگه....

یک دعای زیبا.....

از خدا خواستم عادتهای زشت را ترکم بدهد. خدا فرمود خودت باید آنها را رها کنی.

از خدا خواستم فرزند معلولم را شفا بخشد . فرمود : لازم نیست روحش سالم است.جسم هم که موقت است.

از او درخواست کردم لااقل صبر به من عطا کند.فرمود :  صبر ، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نیست. آموختنی است.

گفتم مرا خوشبخت کن. گفت :" نعمت" از من ، خوشبخت شدن از تو

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند.فرمود: رنج از دلبستگی های دنیا یی جدا و به من نزدیکترت می کند.

از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود : نه! خودت باید رشد کنی. من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی.

از خدا خواستم کاری کند تا از زندگی ام لذت کامل ببرم. فرمود : برای این کار من به تو " زندگی " دادم.

از خدا خواستم کمکم کند همانقدر که مرا " دوست " دارد.من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود : آها بالاخره اصلِ مطلب دستگیرت شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

نبشته های نوروز84

سلام.

1_ تعطیلات خوش میگذره؟ می بینم که حسابی بهتون چسبیده. به من هم همینطور ( شاید ) الکی الکی دلمو خوش میکنم دیگه!!! ما که امسال مهمونپذیر شدیم.. (حالشو می بریم) شنبه شب برامون مهمون اومد از ته (تهران) صُب که داشتیم صُبحونه می خوردیم( صُبِ 1شنبه) خانومه گُف فردا سال تحویل میشه دیگه؟؟؟؟؟!!! من خواهرمو سیخ دادم یعنی داشه باش. یباشکی خندیدم. گُفتم نه خانوم بعد ازظهر سال تحویل میشه ساعت:4 . بعدش خوشبختانه رفتن ویلا. دوباره شب اومدن باز صُبحونه خوردن. بعدش رفتن ( خدا پُشت و پناهشون )

2_ روزِ بعدش رفتیم خونه مادربزرگم (2شنبه) حالشو بردیم. لیله بازی کردیم با برو بچز.من بُردم.....هورررررررااااااا......اصن فِک نمی کردم که بلت باشم یعنی یادم مونده باشه.به هر حال ما این ایم. آتیش روشن کردیم.(یباشکی) شبم هم موندیم. بعدش اینقد حرف زدم باسه منیره و فروزان دهنم کف کرد . (دختر مگه مجبورت کردن؟؟)

3_ اینقد به مامان گفته بودم سفارشه اکید!!!!! کرده بودم ننه جون خواهشاً اینقد اصرار نکن فک فامیلای بابا اینا بیان خونمون نشد که نشد. این زنه ( مامانو میگم) اونارو( فک فامیلای بابا رو میگم) دعوت کرد یه شب شام اومدن خونمون 30-40 نفری میشدن. یه خیلی آجیل ماجیل خوردن( من که راضی نیست) من که هر جا رفتم مِث بچه (+)ها یه ذره آجیل خوردم. مامان دیروز داش می رف خونه اون وریها گفتم مامان نه من نه تو... نه تو نه من... خسته شدیم اینقد تعارُف مارُف نکن اینا کافیه یه اشاره بشون بکنی میان اینجا. پس در نتیجه هِچی نگو.بیچاره هیچی نگفت. ( اِی ول اِی ول ).

3_ بعدِ مدتهای مدیدی ما هم فوتفال نیگا کردیم. به به (2-1) به نفه ایران. اون شب یعنی دیشب شام بودیم خونه دایی جونم اینا. ما هم دسته بر( غذا-قضا-قذا- حالا هر چی! به من چه) زود رفتیم منو مامان و خواهر و امیر ساهت فِک کنم 3:30 رفتیم. تِلپ شدیم خونه داهی اینا .بعدش برو بچ ( فروزان 2خترخالم و منیره 2ختر داییم) هم اومدن با هیجان فوتفال نیگا میکردیم. تا ایرونی ها حمله میکردن منم بدجوری جو میگرفتش دس میزدم میگفتم . اِیول اِیول . مامان اینا از آشپزخونه میومدن چی شد؟چی شد ؟گُل زدن؟ منم میگفتم نه هنوز . باز اینا کفگیر به دس میرفتن تو آشپزخونه. بعد یه بار گفتم مامان اگه به تعداد اِیولهای من گُل میزدن الان ایران برنده جامِ جهانی هم میشد!داهی جونم اینقد جدی برخورد میکرد من تو کفه این برخوردش موندم.... تا یکی توپ و از دس میداد داهی جون یه نوچ میکرد سرشو از غیظ اون ور میکرد . فِک کنم داش چِش غوره میداد. حالا هر چی به من چه؟.. امّا خوش گذشت.

4_ اینک فردا از کرمونشاه برامون مهمون میاد . حالشو میبریم. خوشحالم خیلی چونکه ...صب کن یادم رف چرا؟؟.... هووووووووممممممممم..... خوب دیگه حالا بنا بر دلایلی  یکیش اینه که دوسشون دارم. و اینکه دوستای قدیمی هستن و اینکه آدمای خوبی هستن. بسه دیگه .. .. میریم بیرون آخ جون ... میریم کوه ، جنگل، دریا.... جای شما خالیه    مِثِ گُله قالیه  

5_ من نمیدونم چرا این مولتی آی کیو رو که مصرف میکردم قطعش کردم. آخه شاید بی تر بود . با دندون دردم با گلودردم با سرماه م این فِس فِس کردنم ... نمیدونم چرا 8-9 تا شکلات و کاکائو رو با هم خوردم.. صِدام شبیه بچه خروس شد...

6_ الهی استاد قربان نیا چی بگم؟؟؟؟؟ ها؟؟  بد حالِ مارو گرفتی بد. آخه ما 200 تا الگوریتم فلوچارت از کدوم  جاهی بیاریم ها؟؟؟؟؟؟ عیدمون کوفت شد ( آره جونه خودت) فهلاً34تا و نصفه نبشتم. ( خسته نباشی) امّا خوبه ها دس خطم خوب میشه ( الکی گفتم) .خوبیش اینه که یه ذره بلت میشیم . امّا سخته.... الان که مهمون داریم کی برام بنبیسه؟؟؟ تازه میگن استاد قربان نیا خوب خوب نیگا میکنه که همش دس خطه خودمون باشه فک فامیلامون برامون ننبیسن.. همه اینا به یه طرف تو بگو از کجا بیارم؟ اونم 200 تا؟؟

دعای روز!!!

1_خدایا کمکم کن استاد قربان نیا ضایم نکنه ( من می ترسم) . کمک کن خدا الگوریتم پیدا کنم.

2_خدایا دندونه مهمونامون درد بگیره آجیل ماجیلامون و نخورن.

3_خدایا سیزده به در بارون نیاد ما بریم بیرون.

4_خدایا دعاهای بالامو برآورده کن.! ( آمین)

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سال 1384 و نیایشهای این سال

خدایا!

در این سال که می آید

زمین ایران زمین قرار ده

نگذار آن پوسته سست زمین

که هر از چند گاهی می لرزد و می لرزاند،

قرار گیرد

و استوار شود بر آن

شهرها و روستاهای ایران زمین

نگذار بار دیگر

زمین جامه درد و مردمان این دیار

جامه دران در سوگ رفتگان خود قرار گیرند.

 

 

 

                  

ایزدا !                                                                      الهی !

خشکی و خشکسالی را                                        باران را بر ما

به اهریمن برگردان                                                 رحمت قرار بده

و بخواه کشتزارهای ایران                                       و بگو می دانیم قدرش را        

همیشه سبز باشد                                                 و رودها را پُر آب کن

و هیچ مرد روستایی                                               امّا نه آنچنان

در غم نباریدن باران                                               که خروش موجهایش

بر کشته اش نگرید                                                 مخروبه ای سازد

و هیچ زنی                                                             از خانه هایمان

در شرم سینه های پر شیر                                    خدایا!

بر چشم های کودکش چشم ندوزد                        برف را بگو

سپیدی اش را از ما

نگیرد

                                                                          ولی

                                                                           گردن فرازی نکند

                                                                           و هوای

                                                                           کومه های سست گیلان

                                                                     را      داشته باشد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

     خدایا!                                                             الهی!

بگذار                                                                   ثروت این سرزمین را

در چرخه ای که دوباره                                        فزونی ده

می چرخد                                                           و افزون کن عقل را

چرخ زندگی ها مان                                             چنان که بتوانیم

بچرخد                                                                 بر این ثروت بیفزاییم

و هیچ جوانی                                                      تا به فرزندانمان برسد

حسرتخوار زندگی دیگری نباشد                          و فرزندان فرزندانمان

و هیچ کودکی                                                      و فرزندهایشان......

در اندوه شرینی یک گیلاس ننشیند                     خدایا!

و هیچ پیری                                                          سرنوشت سرزمین مان را

آزرده موهای سپیدش نشود                               در این سال

برکت را                                                               به بدسگالان و کج اندیشان

بر زندگیمان نازل کن                                           وانگذار

و نگذار                                                                و خود محافظ مرزهایشان

سکّه ها آنقدر قدر یابند                                       باش.

که                                                                      و مردان خاصت را برگزین

تو را و خود را از یاد ببریم.                                  تا به یاریت برخیزند

    و دشمنانت را و

                                                                        دوستان دشمنت را

                                                                       از این خاک

                                                                       برانند

                                                                       تا هوای عشق در

                                                                      سینه هایمان                             

                              جاری شود و نفرت 

                                  تنها واژه ایی باشد

                                 در کتاب های تاریخ

مهربانا !                                                               

دلهایمان را چنان وسعت ده که                                                                    

خانه همه بندگانت شود

و حقارت را از ما بران

تا برای مشتی برنج و قرصی نان

بر هم  تیغ نکشیم

و دشنام نگوییم

و برادران مان را

دشمن نخوانیم

نگذار

خاطره های دیروز پُر از تو را

فراموش کنیم

و دل خوش داریم به امروز پُر از کینه

و شرمسار فردایمان باشیم!

خدایا! امسال را سال ظهور حجّت وعده داده ات قرار بده. امام زمان بیاد و عدالت رو همه جا گسترده کنه. و داستان زورگویی و چپاول گری و ظلم و استبداد رو تموم کنه. خدایا امام زمانمون زودتر بیاد. دلهامون از این همه بُکُش بُکُش و جنگ و دیدن بدبختیه مردم سوخته. نجات دهنده ایی رو که همه ادیان و همه بهش اعتقاد دارن بیاد ........

 

آمین.
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1384ساعت 3:48 بعد از ظهر  توسط زینب  |