تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

آنجا کجاست؟؟؟

ما هرگز نبودیم آنجا

ما شنیده ایم اینکه می گویند....

ما هرگز نبوده ایم آنجا حیف!

تنها شنیده ایم که می گویند......

خوشبختی است آنجا

آنجا که قلم را به اسارت انگشت ها نمی گیرند.

و دستهای آفرینندۀ شمشیر را به بردگیِ آهن نمی بُرند.

آنجا که حق آزاد است و آزادی حقی

و آسمان بالای بالای بالا گسترده

ما نبودیم آنجا ندیده ایم

ولی من و تو می دانیم آنجا.....

آنجا که می شود دست ها را در پناهی مجمول رها کرد.

و ذهن را نیز

و جسم را نیز

آنجا که لازم نیست قلب ها را از دویدن باز داشت

آنجا که نمی توان در خاکش پایه های هیچ ظلمی را کاشت

ما نبوده ایم آنجا

امّا می دانیم شاید خوانده ایم

و شاید شنیده ایم آنجا .....

با هم سرزمینی را می جوییم که خاک و آب و درخت و دریایش مثل اینجاست

امّا...... امّا آنجا ، آنجاست.


 یه جایی همین نزدیکیها . نه ......شایدم دور باشه...... نمی دونم..... آخه همش بستگی به تلاشه آدما داره. یکی مثله من که تلاشش منفیه ( - )خیلی فاصله داره. نگید که دارم شاعرانه  می حرفم. .... نه.... جدی میگم. اگه بخوایم می تونیم . من خودم دلم می خواد یه جایی زندگی کنم که آدماش وقتی به هم می رسن بی هیچ فخر و فیسی به هم سلام کنن. با هم مهربون باشن .نه وقتی دیدنت ببخشیدا مثله گاوا بی توجه سرشون و بندازن به پایین.دلم می خواد وقتی به یکی کمکی می کن فقط به خاطر خودشون باشه نه چیزِ دیگه ایی .دلم می خواد روح اونجا پرواز کنه آدم واقعاً اونجا زندگی کنه. ظاهرِ آدما وسیلۀ دوستی و محبت نباشه. من روحِ پاک و بی آلایشِ  آدما رو دوست دارم حالا تو هر جسمی که می خواد  باشه می فهمی چی میگم؟؟؟؟...

                                                           زینب

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1383ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

اندیشه ها.......

اصولاً هر کسی از دو زاویه میتونه به زندگی نگاه کنه.

"دنیایه کثیفیه"

"دنیا به همین صورت هم زیباست"

 

دنیایِ کثیفیه!

تو این دیدگاه اصولاً ما تمامِ انرژیمون رو صرفِ این می کنیم که آدمها تنبل و زورگو، متقلب و دزد هستن. نتیجه این تلاشها چیه؟ جز اینکه زندگیمون خالی از شادی و نشاط بشه. به گرسنه های اتیوپی نگاه کنیم و بگیم که دنیا رو به خرابیه. اگه قصدمون کمک باشه موضوع فرق داره . امّا اگه بخواهیم با این دیدگاه دنیا رو به پایان رسیده و خراب شده فکر کنیم. هیچی گیرمون نمیاد. جز ناراحتی و افسردگی.

 

دنیا به همین صورت هم زیباست.!

 

یعنی ما دنیا رو هر جور که هست قبول کنیم. لابد میگی با این همه گرسنه و فقیر ، بی عدالتی و زورگویی و جنگ و بُکش بُکش باز هم دنیا قشنگه؟؟..... دنیا همینه که هست. ماه ، گردِ زمین می چرخه. زمین هم گردِ خورشید. گلهای رُز شکفته میشن و آدمها ازدواج می کنن. .... جدا میشن... همسایه ها با هم دعوا میافتن. .. یکی اون یکی رو میکشه... آقای دزد ، دزدی میکنه. و..... همۀ اینها بخشی از برنامۀ بزرگه هستیه. اینکه بگیم مردم نباید دروغ بگن، نباید مریض بشن، درست مثله اینه که بگیم این خورشیدِ لعنتی چرا اینقد بزرگه!!! همۀ این اتفاق ها اتفاق میافته و جریانه زندگی همچنان ادامه داره. این تفکر به این معنی نیست که ما هیچ تلاشی برای برقراریه صلح در جهان نکنیم. .... نه ما زندگیه خودمون رو میکنیم با همۀ این شرایط و هم برای بهتر شدن این دنیا تلاش میکنیم. این امکان برای همۀ ما وجود داره که جهان رو به همین صورتی که هست بپذیریم و آنگاه برای بهتر کردنِ آن بخشی از مسئولیت ها رو بر عهده بگیریم!!!

 

                                                                                                قربونه شما زینب

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1383ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

امون از جوونی!!!

غرور جوانی، جوش، حساسیت زیاد به زیبایی و ......

دوست آن  است که عیبِ دوست چون آیینه روبرو گوید

                        نه آنکه چون شانه پشتِ سر رفته ، مو به مو گوید.

اگر آیینه نبود چی میشد؟

1_ به طور قطع بازارِ متخصصین و جراحانِ پوست کساد میشد.(نرخه بیکاری بالا می رفت)

2_ آرایشگرها نمی تونستند به این اندازه مشتری داسته باشن.(طرحه خود اشتغالی به فراموشی سپرده میشد)

3_ صورتها سرِ صبح ، تو محله کار و مدرسه و... دیدنی بود.

4_ خانوما اوقات فراغتِ بیشتر داشتن . یا به عبارتی سوژه برای حرف زدن کم میاوردن. در نتیجه سکوتی محض سراسرِ دنیا رو در بر می گرفت!!. (از آلودگیه صوتی کم میشد). نگید این دیگه کیه عجب طرفدارِ حقوقه زنهاست. آبجی ما شوخی میکنیم!!.

واه آیینه چقد مهم بوده تو زندگیه ما ، نمی دونستم. امّا من معتقدم خودِ آیینه که بَد نیست . اون حسّه و دیدِ ماست که میگه آیینه بد، یا خوبه. مسّلمِ که همۀ ما انسانه زیبایی رو دوست داریم . اصلاً خدایی که مارو آفریده هم زیبایی رو دوست داره. وگرنه ما آدمها رو اینقد قشنگ نمی آفرید. همۀ ما سعی میکنیم که زیباتر به نظر بیاییم. متأسّفانه ما بیش از حد به این موضوع توجّه میکنیم و این باعثه حسّاس شدنه ما میشه. باعث میشه همش فکر کنیم که از بقیّه زشت تریم. همین چیزا باعث میشه آدم دچارِ افسردگی بشه. افسردگی هم همش اینطور نیست که آدم یه گوشه کِز کنه. نه.... بیش از حد خندیدن. ناراحت بودن.... زیاد حرف زدن.... یا  حتّی تنفّر هم میتونه علائم افسردگی باشه. وقتی آدم زیاد از حد به یه چیزی حسّاس بشه باعث میشه که بقیه چیزای اطرافش به نظرش نیاد. در واقع همه چیزِ زندگیمون تحت الشعاع اون حساسیت قرار میگیره. اگه یکی رو بینی که در اون مورد بهتر از تو داره ممکنه نسبت به اون شخص حسادت و بهتر بگم تنفر پیدا کنه. این خیلی بدِ. چون آدم فقط به خودش و به روحِ حساسه خودش آسیب میزنه.زیبایی هم یکی از همین چیزاست. بهتره دیگه بی خیاله جوش های صورتمون و .. باشیم. به قوله یارو بزن بر طبله بی عاری ...... که آن هم عالمی دارد.

دلیله به وجود اومدن جوشهای به اصطلاح غرور!!!

یکیش میتونه عامله وراثت باشه. یعنی آبا اجدادمون تو جوونی جوش میزدن.(نه اینکه حرص بخورن ها!! یعنی اونها هم صورتشون جوش میزد)

ترشحِ هورمون های آندروژن یا هورمون هایی که در بلوغ به وجود میاد. و همون فعل و انفعالاتی که به دورانه بلوغ بستگی داره.

راههای کمتر کردن جوشها!!

1_ زود خوابیدن باعث میشه پوستی شادابتر داشته باشیم( پس اینقد تا دیر وقت پای کامپیوتر نشین!)

2_ورزش دوای هر دردیه

3_آب بر هر درده بی درمان دواست. .( قبلاً ها بود خنده بر هر دردّ بی درمان دواست!!. مرحبا به این شاعر)

4_یوگا ، یا همون آرامشِ روحی و دوری از استرس و هیجان( لطفاً قبل از هر گونه جو زده شدن فکر کنید)

5_آجیل ماجیل و هله هوله کمتر بخورین.

6_به جوشها دست نزنید!!!

7_ مرورِ مطالب بالا.... و مراجعه به یه پزشکه متخصّص.

به جایه اینکه بشینیم بدی های خودمون رو بشمریم بهتره به نقاطه قوت فکر کنیم. خودتون رو باور کنید. شما هرطور که هستین، با هر شکل و قیافه ایی ، خودت هستی و میتونی زندگی کنی و به جاهایی که فکر میکنی برسی.میتونی خوشبخت باشی امّا تو صورتت جوش باشه . نفسه تو مهّه نه ظاهرت. آرامش تو نفسه آدمهاست نه تو ظاهرشون.!!

+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1383ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سوتی1

یه شب مثلاً جونه خودم داشتم درس می خوندم. داخله پرانتز داشتم زاغ سیاهه سوسک که تو آشپزخونه بود چوب می زدم که بکُشمشون. پرانتز بسته. رفتم امیر علی خواهرزادم رو ببوسم که امیر و خواهرم خوابیده بودن. برق و که روشن کردم دیدم خواهرم داره حرف می زنه تو خواب .بهم میگه : ..... لیوانه آب هست رویه میزِ  اتاقه مامان اینا . منم که نصفه شبی حسّش اومد اذیتش کنم گفتم چی؟؟؟ گفت لیوانه آب هست تو اتاقه مامان اینا ..... بعدش گفت شتر مرغ..... زندانی شدم...... دارم تو دریا غرق می شم...... منم بهش گفتم دستتو بده به من غرق نشی...... گفت یه لامپ تو کلّه ام روشن شد...... منم گفتم هرگز نشه فراموش لامپه اضافی خاموش....بعدش هی می گفت آب... آب ....منم گفتم .....کربلا منتظرِ ماست بیا تا برویم.... دوباره گفت لیوانه آب هست تو اتاقه مامان اینا... منم بازم رفتم اذیتش کنم حرف بیشتر از زبونش بکشم بیرون دلسوزانه گفتم تشنته؟ یه دفعه چشماشو باز کرد داد کشید گفت خیلی بد جنسی 1 ساعته دارم بهت می گم آب بیار برام چرا اینقد مسخره بازی در میاری؟؟؟... منم که هول خورده بودم گفتم مگه خواب نبودی گفت نه تو که اومدی تو اتاق بیدار شدم... گفت یادت باشه زینب ... شتر مرغ.. دریا... زندان... فردا توی کتابه تعبیر خواب معنی شو پیدا کنم. قبل از این که بیای داشتم خوابه این چیزا رو می دیدم گفتم که اگه فردا یادم رفت تو بهم بگی.... حالا برو برام یه لیوان آب بیار من لیوانه آب رو قبل از خواب تو اتاقه مامان اینا جا گذاشتم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1383ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

درختان ایستاده میمیرند!!!

همیشه با دیدنه درختها یه حسّه جالبی بهم دست می ده.این که قشنگه یا برامون مفیده به یک طرف. امّا طرفه دیگه قضیه اینه که درختها ایستاده هستن همیشه.این خیلی جالبه. جالبتر از اون اینه که حتّی وقتی می خوان قطعش کنن هم درخت وایستاده قطع می کنن. یعنی هیچ وقت یه درخت خودشو خم نمی کنه نمیگه بفرمایید منو قطع کنید. !!! اینها هم موجوداته زندۀ خدایِ بزرگ هستن. بنازم این قدرت و که داره به ما درس میده. راستش ما طوری نازک نارنجی شدیم که خیلی زود خودمون رو در برابرِ مشکلات می بازیم  و جا می زنیم. همیشه دوست داشتم که تو حیاطمون درخت داشته باشیم . آخه من از کوچیکیهام خیلی خاطره در موردِ درخت دارم. وقتی می رفتیم خونه مادربزرگم همیشه زیرِ درختها بازی می کردیم. یه روز یه بچّه اردک و جوجه ایی که باهاش بازی می کردیم مُرد. ما هم اونو زیرِ درخت دفن کردیم. یادش بخیر ........

 من خیلی دوست داشتم از در و دیوار و همینطور از درخت بالا برم. تا چشمه مامان و دیر می دیدم تند،تند می رفتم بالایِ درخت. نمی دونین چه حالی بهم می داد. اونوقتها همش به این فکر می کردم که من وقتی می رم بالایه درخت آسمون رو بهتر می بینم یا شایدم به آسمون نزدیکتر شدم. حالا می تونم بگم وقتی بالایه درخت می رفتم یه جوری پاهام از رویه زمین قطع میشد. یه جوری به چیزی که نمادِ پاکیه نزدیکتر می شدم. فکر می کردم که بزرگ شدم دیگه هوایه بالای درخت رفتن از سرم رفته.

امّا تابستونی که با خانواده یکی از دوستایه بابا رفته بودیم کوه بد جوری یه چیزی قلقلکم می داد که برم بالای درخت. اینو به المیرا (بچه دوسته بابام) گفتم. اونم گفت زینب راستش منم خیلی دوس دارم برم بالای درخت. ما با ،بابابهامون رفته بودیم مثلاً کوه پیمایی (مامانها رو پایین جا گذاشتیم) المیرا 2 سال از من بزرگترِ. ما هم خجالت می کشیدیم بریم بالای درخت وقتی دیدیم محمّد صادق(داداشم) و آرمین (داداشه المیرا) دارن اون بالا، بالاها سیر می کنن. دلمون آب شد. یه ذره رفتیم بالای درخت مثلاً بابا می خواست برامون عکس بگیره. بعدش باباها رفتن یه ذره اون طرف تر . منو المیرا هم دِ بدو فرار. رفتیم بالای درخت . خدا میدونه چقد ذوق کرده بودیم. خندمون گرفته بود.آرمین هم شاخه ها رو از بالا می گرفت می اومد پایین. که یه دفعه یکی از شاخه رو گرفته بود که تاب بخوره بیاد پایین شاخه میشکنه آرمین هم تالاپ می خوره زمین. منو المیرا مُردیم از خنده . شاید هم دلمون خنک شده بود آخه ما دیگه با این سنّ و سال نمی تونستیم رو شاخه ها تاب بخوریم.... ....

این بود ماجرایِ درخت به بهونه روزِ درختکاری .....

 


تویه تنهاییه یک دشتِ بزرگ

که مثله غربته شب بی انتهاست

یک درختِ تن سیاهه سر بلند

آخرین درختِ سبزِ سرِ ماست

رو تنش زخمه ولی زخمه تبر

نه یک قلبه تیر خورده ، نه یک اسم

چه پرنده ها که تو جادۀ کوچ

مهمونه سفرۀ  سبزِ اون شدن

چه مسافرا که زیرِ چترِ اون

به تنه خستگیشون تبر زدن

تا یه روز تو اومدی بی خستگی

با یه خورجینِ قدیمیه قشنگ

با تو نه سبزه نه آئینه بود نه آب

یه تبر بود با تو با اهرمِ سنگ

اون درخته سربلند و پُر غرور

که سرش داره به خورشید می رسه

 منم، منم

اون درخته تن سپرده به تبر

که واسه پرنده ها دلواپسه منم ، منم

من صدایِ سبزِ خاکه سربی ام

صدایی که حنجره اش رو به خداست

صدایی که تویه بهتِ شبِ دشت

نعره ایی نیست ولی اوجِ یک صداست

رقصِ دستت نرفت از تبربدست

با هجومه تبرِ گُشنه و سخت

آخرین تصویر تلخ بود نه؟

تویه ذهنِ سبزِ آخرین درخت

حالا تو شمارشه ثانیه ها

کومه هایِ بی امونه تبره

تبری که دشمنه همیشۀ

این درخته محکم و تناوره

من به فکرِ خستگی هایِ پرِ ، پرنده هام

تو بزن تبر بزن!

من به فکرِ غربتِ مسافرام

 آخرین ضربه رو محکمتر بزن!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1383ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

دخترم با تو سخن می گویم!

دخترم با تو سخن می گویم!

 

دخترم با تو سخن می گویم ، 

 گوش کن با تو سخن می گویم.

زندگی در نگهم گلزاریست، 

    و تو با قامت چون نیلوفر،

     شاخه پُر گل این گلزاری،

    من در اندام تو یک خرمن گل می بینم،  

  گل گیسو، گل لب ها ، گل لبخند شباب،    

 من به چشمان تو گل های فراوان دیدم،

   گل عفت، گل صد رنگ امید، 

 گل فردای بزرگ ، گل فردای سپید، 

   می خرامی و  تو را می نگرم،

    چشم تو آئینه روشن دنیای من است.،

    تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی، 

   راست چون قامت سرسبز و برومند شدی ،  

 همه پُر غنچه درختی، همه لبخند شدی،  

   دیده بگشای و در اندیشۀ گل چینان باش!!!

     همه گل چین گل امروزند!

   همه هستی سوزند!

  کس به فردای گل باغ نمی اندیشد!

    آنکه به گرد همه گلها به هوس می چرخد،

          بلبل عاشق نیست!!!!

بلکه گلچین سیه کردار است!!   

  که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف،     

   تا یکی به چنگ آرد و ریزد در خاک، 

      دست او دشمن باغ است و نگاهش نا پاک!!  

   تو گل شادابی به ره باد مرو! 

 غافل از باغ مشو،

    ای گل صد پر من با تو در پرده سخن می گویم.  

    گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ!

    گل پژمرده نخندد بر شاخ!  

  کس نگیرد ز گل مرده سراغ !      

دخترم با تو سخن می گویم!!

 

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست ، 

         و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب،

      گردن آویز بر این زنجیری

 تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب،

     بر خود از رنج بپیچم همه روز،  

 دیده از خواب بپوشم همه شام، 

  دخترم گوهر من !  

   تو که تک گوهر دنیای منی،

دل به لبخند حرامی مسپار، 

   دزد را دوست مخوان ،  

    چشم امید بر ابلیس مدار،

     دیو خوبان پلیدی که سلیمان رویند ،

   همه گوهر شکن اند،    

  دیو کی ارزش گوهر داند؟؟؟

     نه خردمند بود آنکه اهریمن را ،

از سر جهل سلیمان خواند،

      دخترم ای همه هستی من ،

 تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی،

  به ره باد مرو! 

  تو گلی دسته گلی صد رنگی ،

 پیش گلچین مشین ،

 تو یکی گوهر بی مانندی خویش را خوار مبین

 ای سرا پا الماس!  

  از حرامی بهراس!   

قیمت خود مشکن!!

 

«قدر خود را بشناس»،«قدر خود را بشناس»

 

تقدیم به همه دخترایی که سرچشمه زیباییشون پاکیشونه!

                                                                          قربونه شما زینب!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اسفند1383ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

کوچه از من پرسید........ کین چنین سرد و خموش......... به کجا می روی امشب به کجا؟؟؟........ گفتمش آن روزی که همه زندگی ام زین جا رفت........... تو از او پرسیدی................ به کجا می روی از خانه ما..............؟؟؟؟.............

+ نوشته شده در  شنبه 8 اسفند1383ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

هميشه آفتاب باش و از بالایِ آسمان زندگی و نیایش خود را ادامه بده ، نگذار مردم به تو گویند بی نوری. همیشه آفتاب باش تا دیگران به روشنائیت به سر برند. به صحرا فرمان بده ، از کوه اطاعت بخواه ، امّا خودت با همۀ بزرگیت کسی را پرستش کن که خدایِ توست.!

                                                         خوش باشین    خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1383ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

5 اسفند روزِ مهندس

سلام

5 اسفند روزِ مهندس رو با یه روز تأخیر به همه مهندسین عزیز به خصوص از نوعِ جوونش تبریک می گم. امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.

راستی آقایِ مهندس ، خانومه مهندس ، می دونی کلمه « مهندس » یعنی چی؟ ؟؟

مهندس یک کلمه فارسیه ، و در ایرانِ باستان هم به کار می رفته. یعنی کسی که از هندسه سر در می آره . یا همون یعنی اینکه هندسه بلده. مثلاً تو کتابه خسرو شیرین ، نظامی از فرهاد به عنوانه یه مهندس نام برده. برا همین بود که تراشیدنه سنگهای کوه رو به عهده گرفت. زمانهای قدیم آدمایی که هندسه می دونستند ، اهمیت اجتماعی زیادی داشتند.( خوش به حالشون ). چون می تونستند مشکلات زیادی رو تو جامعه حل کنند ( بابا iq) اولین مهندسین ایرانی :  دکتر حسابی ، مهندس نفیسی ، مهندس حامی و ..... که مهندس حامی رو به عنوانه پدرِ مهندسیِ ایران می شناسن. ایشون جزء معدود افرادی بود که درس داد ، و تا آخرین لحظه زندگی واردِ هیچ جریانی به جز جریاناتِ علمی نشد. شعارش هم ای بود « قلبه هر ایرانی که به خاطرِ وطن نتپد، همان به که اصلاً نتپد.» .  ( ای ول داره )امروزه بیشترِ بچه ها یا به اصرارِ پدر ، مادراشون و یا به خاطرِ کلاس گذاشتن و کم نیاوردن و از این جور مسئله ها می رن مهندسی می خونن . در صورتی که ما این همه مهندس بیکار داریم ، پزشک بیکار داریم . امّا هنوز که هنوزه اسیره این چشم به هم چشمی ها این کلاس گذاشتن ها هستیم.. به هر حال بازم این روز به همه مهندسینِ پر انرژیی که قدم تو این راه گذاشتن تبریک می گم.

 

انواعِ مهندسی ها ی پر طرفدار ( بیا حراجش کردم !!)

 

مهندسیه زراعت و اصلاحِ نباتات با گرایشِ دوّم خرداد!!!

مهندسیه کامپیوتر با گرایشه گردگیریه سیستم های عامل ( از این همه کار خسته نباشین.)

مهندسیه آمار با گرایش خالی بندی در تریبون های رسمی ( قابله توجه خانوما !!)

مهندسیه گاوداری با گرایشه راسته!!( قابله توجه آقایونی که به غذاهای چرب!! علاقه دارن)

مهندسیه صنایع آرد با گرایش سنگکی ( دانشگاه مشهد ) بربری ( دانشگاه تبریز )

مهندسیه هوا فضا ( برایه اونهایی که حسابی جو گیر می شن )

مهندسیه قدرت با گرایشه بازو ( محله برگزاریه این کلاس ها فعلاً  در باشگاههای بادی بیلدینگ و بوکس برگزار میشه )

مهندسیه پرورش شترمرغ ( من بی تقصیرم این دیگه راستکیه!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1383ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

خود را در دستان تو می گذارم.یک انسان ،تنها زمانی می تواند خود را در دستان کسی بگذارد که عشقش چنین عظیم باشد که نتیجه این تسلیم، آزادی مطلق باشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 6:53 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

يادمان باشد از امروز جفايی نکنيم.

گر که در خويش شکستيم صدايی نکنيم.

 خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد،

بهر بهبود، ولی فکر دوايی نکنيم.

 جای پرداخت به خود، بر دگران انديشيم.

 شکوه از غير، خطا هست

 ،خطايی نکنيم .

ياور خويش بدانيم .خداياران را

 جز به ياران خدادوست وفايی نکنيم .

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند،

 طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم .

گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم،

 تا بهاران نرسيده است، هوايی نکنيم.

 گله هرگز نبود شيوه ی دلسوختگان،

با غم خويش بسازيم و شفايی نکنيم .

يادمان باشد اگر شاخه گلی را چيديم،

 وقت پرپر شدنش ساز و نوايی نکنيم .

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ،

گر شکستيم ز غفلت من و مايی نکنيم.

 و به هنگام نيايش سر سجاده ی عشق ،

جز برای دل محبوب دعايی نکنيم.

 مهربانی صفت بارز عشاق خداست،

 يادمان باشد از اين کار ابايی نکنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

نسله سوخته!

سلام

امروز می خوام یه چیزای جدیدی بگم چیزی که حجمِ زیادی تو گلوم گرفته. من بابام و خیلی دوست دارم ، خیلی ،خیلی زیاد.... چند ماهی بود بابا گلوش درد گرفته بود. خیلی بی اهمیت بود. مامان بهش گیر داد تا  بره دکتر . دور و برِ بابا پَر از دکترِ . تا اینکه موضوع رو به دکتر درزی گفت اونم با دکتر طاهری صحبت کرد. دکتر طاهری وقتی گلویِ بابا رو دید گفت بهتره بری پیشه دکتر مدرّس .بابا هم رفت امّا دکتر مدرس هم نتونست متوجه بشه ماجرا چیه . تا بابا آندوسکپی کرد. دلمون داشت می رفت . خدای نکرده مریضیه بدی نباشه. جوابش از پاتولوژی اومد. گفت حاجی یه زخمی تو گلوته که حتماً باید درمان بشه. اونا هم احتمال دادن . اثرات شیمیایی باشه که گلوی بابا رو درگیر کرده. بابا موقع جنگ مسئول اورژانس شیمیایی ها بود. یعنی اون شیمیایی ها قبل از اینکه به پشته جبهه ، یا به بیمارستان انتقال پیدا کنن ،باید تو اورژانس درمانِ اولّیه روشون انجام می شد. احتمالاً از همون جا موادّ شیمیایی رو بدنِ بابا ریخته شد ( به خاطرّ تماسه مستقیم با مریضا) ......... چند سال پیش بابا چیزی شبیه تاول رو بدنش بود . پیشونیش قرمز شده بود. دستاش پاهاش. همش به بابا می گفتم بابا چرا همیشه پیشونیت قرمز می شه .2-3- سال پیش گفت این احتمالاً اثرات مواد شیمیاییه که به بدنه من منتقل شده. درمانِ خاصّی هم نداره. الانم که گلوش درگیر شده. می دونی بابای من و امثالِ بابایه من که دنبالِ سودجویی و به دست آوردنه اسمه و رسم نیستن . غریبانه نشستن نگاه کردن . که چطور به اسمه جبهه ، اسلام، دین، بزرگترین جنایتها رو به آدمها کردن. اینکه آدم و از دین و هر چی آدم پایبندِ به ارزشه متنفر کردن. این خیلی گناهه بزرگیه.

نسله سوخته می دونی کیه؟؟ همونایی که تا اسمشون می آد فکر می کنی دیوونه بودن. یا شاید هم الکی و به ظاهر خودشون رو دیندار جا زدن. نه عزیز، نسله سوخته  اونی نیستن ک ما فکر می کنیم. ما خیلی چیزا رو اشتباه فکر می کنیم. اینم یکی دیگه اش. ! نسله سوخته یعنی اونی که پاکبازی کرد. اونی که با خداش معامله کرد. عشق به خدا رو خرید و جونش و فروخت . یا حداقل مثله بعضی بُز دلها جا نزد . فرار نکرد. آزادانه و عاشقانه وایستاد. از شرفش از همه ی ارزشهاش دفاع کرد. حالا باید ببینه چطور به خاطر چپ و راست بازی در آوردن . اونا رو از صحنه خارج کردن. مُهرِ ( باطل شد ) رو به سینه اش زدن. و گفتن  دیگه حرفات خریدار نداره. امروز باید تماشاگرِ ساکته میدون باشن. دلم می سوزه واسۀ خودمون که نمی دونیم (( به کجا داریم می ریم )) . نمی دونیم چه چیزایی رو داریم فدا می کنیم . فدایِ ندونم کاریهامون. این وظیفۀ ماست وقتی دینی رو قبول کریم بریم پی اش پیدا کنیم ماجرا چیه. تا هر کی گفته این دینته. خشونت دینته . تنفّر و حال گیری دینه توِست . تو بتونی با دلیل و حرفهای محکم بزنی تو دهنش.  اونوقت دینه واقعی هیچ وقت مظلوم نمی شد. و انسانهای ( بی ادّعا ) و ( بی گناه ) مظلومانه انگه دیونگی و چپاول گری و  ظاهر نمایی نمی خوردن. دلم پُرِ از بی عدالتی!!!!!!. اینا رو گفتم چون دیدم!!!!!!!!!. بابای من به خاطرِ شغلش موردِ احترام همه جور آدمه. اما می بینم تفکّرات بابای من و امثالش غریب مونده. مهم اینه! کاش یه روزی برسه که نقابها بیافته و ببینیم پشته این نقابه قشنگ کی نشسته؟؟!!! راستی من ، تو ،اون روز چی جور می شیم؟ شرمنده؟ یا.....؟؟؟

(با دلهای پاک و سادتون  برا بابام و امثاله بابام دعا کنید)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

خدایا من در کلبۀ حقیرانۀ خود چیزی را دارم که تو در عرشِ کبریاییِ خود نداری!!

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری!           (امام سجاد (ع) )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

عاشورا و یه عالمه حرفهای نگفته!

فرا رسیدنه ماهه محرم رو به همه دوستانِ عزیز تسلیت می گم.

 

تا حالا چند بار فکر کردی به این موضوع که چرا بینه این همه آدم ما برایه امام حسین  عزاداری می کنیم.؟ چرا بعدِ این همه سال هنوز برای حسین اشک می ریزیم ؟ چرا می گیم مکتبه حسین؟ ؟ مگه حسین پیامبر بود که مکتب بیاره؟ خدا وکیلی ما برا چی گریه می کنیم، اشک می ریزیم؟ واسه اینکه حسین ر و کشتن؟؟ همین؟! واسه اینکه حسین بی تقصیر کشته شد؟ اگه اینجوره هر روز هزار نفر آدم بی تقصیر به دسته آدمه با تقصیر کشته میشه. به طرزِ تأثّر آوری کشته میشه . چی باعث شده که کشته شدنه حسین اینقد مهم جلوه کرده؟چی باعث شده ما این همه سال ، این همه قرن برا حسین اظهارّ تأثّر می کنیم؟چرا؟؟؟؟؟؟.................... امام حسین کشته شد درسته امّا اون هدفش خیلی بالاتر از اون بوده که ما برا کشته شدنش اشک بریزیم به سر و سینه بزنیم. امام حسین اصلاً نیازی به این گریه و زاریه ما نداره. بهتره به حاله خودمون بگرییم که نمی دونیم حسین قیام کرد . فقط لفظش و می دونیم . هیچ وقت به دله معنیش نمی ریم. امام حسین راهه پیامبر رو رفت آخه تو اون دوران همه چی تغییر کرده بود. اصلاً یزید خودش یه دینه  اسلام ساخته بود. تو مذهبه یزید شراب خواری، لا ابالی گری، بی عدالتی، زور گویی وبُکُش ، بُکشِ آدمای مظلوم اساسه حکومت به حساب می اومد.!!! حسین پا شد بگه من مخالفه این دین هستم. حج رو نصفه کاره گذاشت تا بگه بالاتر از عبادتهای ظاهری چیزایِ مهم تری هم هست که بشه واس خاطرش از جونت مایه بذاری. خیلی شجاعت می خواد که پا شی تو جماعتی که دلشون از سنگه و حرفاشون همه رنگه!!!!!! حسین پا شد تا دینه محمّد (ص) فراموش نشه! ( واسه همینه که می گیم مکتبه حسین ).

حتماً می دونید که تویه تاریخ رنگه قرمز از پایدارترینه رنگهاست. رنگی که هرگز محو نمیشه رنگه قرمزه یعنی یه ثباتی داره. خیلی سالها پیش پادشا هایی بودن که اومدن خودشون رو اصل و نسب شون رو رو سنگها نوشتن. آخرش چی شد؟ من و تو چقد اونها رو می شناسیم؟ - هیچی -  حسین می دونست که چطور باید پیامش رو جاودانه کنه . می دونست چی کار کنه که تا ابدالدهر اسم حسین دلها رو بلرزونه و هدفش نقشه ذهنمون بشه. اینجاست که کشته شدنه حسین (ع ) معنی پیدا می کنه.( البته دلیل های دیگه ایی هم داره ).

وقتی واسه حسین اشک می ریزیم ، اشکی که نه برایه کشته شدنش باشه.!! اشکی که واسه هدفه بالایه حسین ، واسه کسی که برایه دین ام تلاش کرد نذاشت که دینه من به دسته یه مشت آدمه بی سرا پا بیافته. نذاشت یزید و یزیدیان شعلۀ اسلام رو خاموش کنه، واسه اینکه حسین با یه کارش هزار، هزار درس به من داده ریخته بشه . باعث میشه که روحه ما پروازِ کوچیکی به طرف روحِ حسینی زندگی کردن داشته باشه. اگه یه قطره اشک برایه آزادگی، مردونگی ، ایمان، فداکاری حسین بریزیم. این یه قطره اشکه که ارزش پیدا می کنه. تک، تکه آدمای کربلا به ما درس می دن. بهتره به جای اشک و زاری هایی که بیشتر اوقات نمی دونیم واسه چیه!! بشینیم فکر کنیم و از اونها درس بگیریم ، خود به خود اشک از چشمامون جاری میشه !!  عمله اونها بشه درسی واسه زندگیه ما . یاد بگیریم از ابوالفضل درسه وفاداری و فداکاری و شجاعت ( که تو این دنیایه امروزی ریز دیده میشه ). از حُر یاد بگیریم که آزادانه زندگی کنیم و از هیچکی نترسیم و دلمون رو صاف کنیم ( امروزی ها همه بنده ی پول شدن!!! ). از زینب (س ) صبر و بردباری و یاد بگیریم. شجاعته زنانه رو تو گفته های با صلابته زینب (س) جستجو کنیم. ( این یکی و به خودم می گم که صبرم کمه ) و........

 و در آخر بگم که:

 یا حسین با همه این حرفها که تو رو هنوز نشناختم . امّا....... بد جوری خرابتم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط زینب  |