آنجا کجاست؟؟؟
ما هرگز نبودیم آنجا
ما شنیده ایم اینکه می گویند....
ما هرگز نبوده ایم آنجا حیف!
تنها شنیده ایم که می گویند......
خوشبختی است آنجا
آنجا که قلم را به اسارت انگشت ها نمی گیرند.
و دستهای آفرینندۀ شمشیر را به بردگیِ آهن نمی بُرند.
آنجا که حق آزاد است و آزادی حقی
و آسمان بالای بالای بالا گسترده
ما نبودیم آنجا ندیده ایم
ولی من و تو می دانیم آنجا.....
آنجا که می شود دست ها را در پناهی مجمول رها کرد.
و ذهن را نیز
و جسم را نیز
آنجا که لازم نیست قلب ها را از دویدن باز داشت
آنجا که نمی توان در خاکش پایه های هیچ ظلمی را کاشت
ما نبوده ایم آنجا
امّا می دانیم شاید خوانده ایم
و شاید شنیده ایم آنجا .....
با هم سرزمینی را می جوییم که خاک و آب و درخت و دریایش مثل اینجاست
امّا...... امّا آنجا ، آنجاست.
یه جایی همین نزدیکیها . نه ......شایدم دور باشه...... نمی دونم..... آخه همش بستگی به تلاشه آدما داره. یکی مثله من که تلاشش منفیه ( - )خیلی فاصله داره.
نگید که دارم شاعرانه می حرفم. .... نه.... جدی میگم. اگه بخوایم می تونیم . من خودم دلم می خواد یه جایی زندگی کنم که آدماش وقتی به هم می رسن بی هیچ فخر و فیسی به هم سلام کنن. با هم مهربون باشن .نه وقتی دیدنت ببخشیدا
مثله گاوا بی توجه سرشون و بندازن به پایین.دلم می خواد وقتی به یکی کمکی می کن فقط به خاطر خودشون باشه نه چیزِ دیگه ایی .دلم می خواد روح اونجا پرواز کنه آدم واقعاً اونجا زندگی کنه. ظاهرِ آدما وسیلۀ دوستی و محبت نباشه. من روحِ پاک و بی آلایشِ آدما رو دوست دارم حالا تو هر جسمی که می خواد باشه می فهمی چی میگم؟؟؟؟...
زینب![]()