تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

هرگز انسانهای قد بلند به انسانهای قد کوتاه ظلم نمی کنند. پس در صورتی به تو ظلم می کنند که تو را بزرگتر از خود حس کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

عدالت واژه ایی غریب!

به نام خدا

عدالت واژه ایی غریب!

و عدالت واژه ایی غریب ، میان هیاهوی شعارهای دفاع از حقوق بشر!! و عجیب تر دفاع از حقوق حیوانات!!! می دونی منظور از دفاع از حقوق بشر چیه؟؟ دفاع از چه کسانیه؟ الآن بهت می گم. شعار دفاع از حقوق بشر رو کسانی سر دادند که بزرگترین شکنجه گاهها رو واسۀ بیگناهترین آدم ها ساختند. داشته باش اولین قدم برای دفاع از حقوق بشر همینه!! دوّمین قدم اینه طرفدار کسی یا کسانی باشی که دستشون به خونِ بی گناه ها آلوده شده. کسانی که تا خواستند بگن آقا ، عمو، داداش، حقّ ما اینه،کمترین حقّه ما اینه که تو سرزمینِ خودمون زندگی کنیم. زدن تو سرشون گفتن خفه شو! این هم یکی دیگه از راههای دفاع از حقوق بشرِ !!عالی جنابان بوش و شارون کسانی که مدّعی دفاع از حقوق بشرَن، دیگه می شناسینشون!! همونایی که بزرگترین شکنجه گاههای گوآتناما و ابوغریب تو دستاشونه توافقنامه دفاع از حقوق بشر رو با زیر نویس کشتار دسته جمعیِ بوسنی، سرکوب و کشتار مردم فلسطین و به آوارگی کشوندن اونها ، و فجیع ترین کشتار مردم عراق و...... به دلایل بی اساس و واهی رو إمضا کردن.حتماً شنیدی وقتی با رئیس شکنجه گرهای عراقی مصاحبه می کنن. یارو میگه من اصلاً  از اینکه عراقیها رو شکنجه دادم ناراحت نیستم. و از کسی عذر خواهی نمی کنم.!!!! تازه داره جالب میشه. یعنی تازه داره حقوق بشر رعایت میشه .اگه اینا نمی گفتن حقوق بشری هم وجود داره ، دنیا چطور باید می شد؟  اگه اینا نمی گفتن من نمی دونستم  حقوق بشر به چی می گن.! خداییش شما می دونستین؟؟ حقوق  بشر از دیدگاه اونا یه چیزایی تو مایۀ امپریالیسم یا به زبون ساده تر پولداریه!! یعنی اگه پول داشتی اصل و نسب داشتی از حق و حقوقت دفاع می کنیم. اونوقت می تونی واسۀ دفاع از حق خودت  جنجال به پا کنی . جای دوری نریم می تونی واسه سَگِت شناسنامه بگیری. می تونی از دستِ کسی که به سگه نازنازیت آسیب رسونده شکایت کنی و خسارت بگیری!!! و اگه پول نداشتی بهتره خودت خفه بشی، وگرنه به زورِ اسلحه دفاع از حقوق بشر با یه ذره چاشنیه بمب و سلاحهای شیمیایی خفت می کنیم. و تازه با خلع سلاح کردن تو می تونیم با به یغما بردن گنجینه های باارزشِِ نفتی و سرمایه هایی که مالِ همین بدبخت بیچاره هاست، بارهامون رو بار می کنیم و جیبمون رو پُر می کنیم. اینجاست که یه هو همه می شن طرفدار حقوق بشر!!! و هزار با تأسّف برای بشر که اینها شدن حق و فریادِ مظلومِ واقعی خفه شده و زیرِ چنگالِ زورگویی تیکّه تیکّه شده. و هزار بار غم و اندوه واسه بشرِ متمدّن که بوق و کَرنای دفاع از حقوق بشر گوشِ فلک رو کَر کرده و تو کشورهاشون هزار هزار انسان شبها گرسنه سر به زمین می ذارن. خیلی جالبه کسی مدّعیِ دموکراسیه که کشورش بیشترین کارتون خوابها رو داره. و میلیونها آدمش زیرِ خطِ فقر زندگی می کنند. راستی اگه انگلیس و آمریکا اینقدر مدعّیه دفاع از  حقوق بشراند و دلشون واسه مردم می تپه !! چرا تو کشورهاشون که به اصطلاح از کشورهای توسع یافته و متمدّن ! هستند هنوز تبعیض نژادی، برتریِ سفید به سیاه دیده میشه؟؟ و کشورهایی که پرچم دارِ دموکراسی و احترام به مذاهب و دفاع از حقوق بشرندکسی نمی تونه آزادانه حرفشو بزنه ، دین و مذهب خودشو نشون بده؟ و با همۀ ادّعاهاشون حتّی اجازه نمی دن دخترهای مسلمان با پوششِ دینی و اسلامی به کلاسهای درس بِرَن . و دَم به ساعت قانون تصویب می کنن و هِی مسلمونها رو تو منگنه قرار می دَن. و تا یه روزنامه یا شبکه ایی خواست بر خلافِ میلشون حرف بزنه جیک ثانیه دَرِشو تخته می کُنن. و اونها رو به  جرمِ حکایتِ فضولی موقوف!! ( یعنی حقوق بشر و آزادی رو ما تعیین می کنیم!) محاکمه می کنن . تو دستگاهی که مثله خودشون تو رعایت حق و رعایتِ دقیقِ حقوق بشر حسّاس هستند !! راستی چه توجیهی واسۀ این حرفهای صد من یه غازشون وجود داره؟؟؟؟؟؟؟

 

واسه دفاع از حق هر چی انسانه بگو مرگ بر دشمن!

واسه هر چی بی عدالتیه فریاد بکش بگو مرگ بر دشمن!

نترس اینجا هیچکی نمی تونه گلوتو فشار بده .نترس نمی کشنت فقط یادت باشه اگه یه روزی تو مظلوم و بی گناه باشی چی می خوای از بقیه؟؟ یادت باشه ما همه انسانیم یه رگه غیرت به خاطر ایرانی بودنمون تو وجودمونه. پس همه با هم فریاد می کشیم می گیم مرگ بر دشمن. مرگ بر اونی که بخواد شرف و غیرت و انسان بودنمون رو از ما بگیره! می گیم ما هستیم ! هیچکی هیچ غلطی نمی تونه بکنه. هیچکی نمی تونه تحقیرمون کنه. هیچکی نمی تونه قدم به کشور ما بذاره یا واسمون تعیین تکلیف کنه این ایران تا وقتی من. تو ( ما) هستیم ایران باقی می مونه !همین جا می گم امریکا یا انگلسی یا هر عوضی که بخواد با ایرانی جماعت در بیافته حکمه نابودیشو خودش امضا کرده!

 

 

یا حق/ برو بچه با غیرته ایرونی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

انسان همچون رودخانه است ، هرچه عميقتر باشد آرام تر و متواضع تر است


 

ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران   


خوش باشین/ یا حق                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی ؟ 

روزگاری من و دل ساکم کوئی بودیم 

ساکن کوی بت عربده جوئی بودیم

عقل و دین باخته ی دیوانه روئی بودیم 

بسته ی سلسله ی سلسله موئی بودیم 

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود 

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود 

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت 

اینمه مشتری و گرمی بازار نداشت 

یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت 

اول آن کس که خریدار شدش من بودم 

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنائی او 

داد رسوائی من شهرت زیبائی او

بس که دادم همه جا شرح دلآ رائی او 

شهر پر گشت ز غوغای تماشائی او 

این زمان عاشق سر گشته فراوان دارد

کی سر و برگ من بی سر و سامان دارد؟!

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر 

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر 

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود 

من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی ست 

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی ست 

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی ست

نغمهء بلبل و غوغای زغن هر دو يکی ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود 

زاغ را مرتبه ء مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دیگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به 

عندلیب گل رخسار دگر باشم به 

مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به 

نو گلی کو؟ که شوم بلبل دستان سازش ؟ 

سازم از این تازه جوانان چمن ممتازش 

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود 

آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود 

چه گمان غلط است این ؟ برود چون نرود؟

چند کس از تو و یاران توآزرده شود

دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت

شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت

حاش الله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

وحشی بافقی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

من دیگه بی تقصیرم!

ظهرِ جمعه حال می ده آدم بگیره تخت بخوابه. من هم این کارو کردم. امّا ....... تازه 20 دیقه بود که خوابم برده بود.... که همش صدای گریه های امیرعلی(خواهرزادم) میومد. دیدم اینطوری نمیشه بالشت و گذاشتم رویِ سرم . باز صداش به گوشم می رسید منم که حسسسسساس پا شدم ببینم ماجرا چیه. رفتم تویِ حال (با چشمایِ بسته) گفتم یکی امیر رو بگیره این چشه؟ خواهرم با مظلوم نمایی و خنده موزیانه گفت : اامیر علی دستش سوخت. منم که خواب از سرم پرید. سریع دوزاریم افتاد گفتم با شمع؟ خواهرم باز موزیانه خندید و گفت آره!! ماجرا از این قراره که خواهرم یکی دو هفته ایی میشه هی گیر داده بهم که به امیر علی شمع فوت کردن و یاد بدم. آخه یک ماهه دیگه جشن تولّد یک سالگیشه. منم گفتم خواهرجان این الان زودِ براش نمی فهمه. اونم گیر!!!!!!! اومد بهش شمع فوت کردن و یاد بده که امیر هی دستش و نزدیکه شمع می برد می گفت: ( بو ،بو) .خواهرم هم می خواست بهش یاد بده شمع جیزه دسته امیر و می بره نزدیکه شمع که دسته بچه می سوزه! واقعاً گیج میزنه این دختره!! الهی خاله اش بمیره. واسش یه کاسه آب سرد ریختم دستش و بذاره توش که اونم از خدا خواسته دو دستی آب بازی می کرد. ما هم مجبور شدیم تا شب هی بهش باج بدیم. (پفک، کاکائو، ...) عجب خوش به حالش بود. آره جونه مامانش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

هیچی

سلام
 
راستش همش بهونه جور میشه واسه من تا نیام آپدیت کنم. این چند روزی تو فرجه حسابی به خودم استراحت دادم.( نه اینکه از قبل به خودم خیلی سختی دادم) دیگه هی تفریحاتِ سالم پیش میاد. فرصتی هم پا داده به بر بچ قدیم الایام سری بزنم. جونم برات بگه.......... آها یادش اومد چند تا خبرِ خوش شنیدم و یه حدودهایی هم پیشِ خودم ضایع بشدم.
 
1_ اینکه من و خواهرم هر 2 تو دانشگاه برایِ حج ثبتِ نام کردیم. و به سلامتی هر 2 تامون اسممون افتاد. راستش اصلاً باور نمی کردم . پیشِ خودم گفتم ما شانس نداشتیم شاید تعدادِ ثبتِ نام کننده ها کم بود ما رو بدونِ قرعه کشی انتخاب کردن .آخه 12 تا دختر و 6 تا پسر انتخاب کردن. من گفتم شانس ِ ما کجا بود اگه اسممون رو به کامپیوتر بدَن ،کامپیوتر اسممون رو تُف میکنه میندازه بیرون! امّا بعدش رفتم از مسئولش پرسیدم گفت: از بینِ دانشگاهِ ما و دانشکده پرستاری و دانشکده سماء فقط 12 تا دختر گرفتن. تازه آقاهه می گفت خیلی متقاضی داشتیم روزها بچه ها میآن اینجا زار میزنند. و اینجا بود که من پی بردم چقدرشانسی خانوم شدم. و فهمیدم گر چه ما یادمون می ره خدایی هم اون بالا هوایِ ما رو داره اما اون یه جورایی مشتی و لوتیه حسابی پشتمون وایساده. تازه منو خواهرم می خواستیم پارتی بازی در بیاریم که مثلاً بابامون این دانشگاه تدریس میکنه امّا نمی دونم چی شد که پیِ اش نرفتیم. گفتم اگه خدا نخواد دست به دامنِ هر کی بشیم، یا هر کی رو واسطه بگیریم، تا اون نخواد همه دست به دستِ هم بدن که ما بریم امّا نمیشه و ما نمی تونیم بریم.به هر حال به قولِ خواهرجون ما باید فعلاً برادریمونو ثابت کنیم! تا تیر ماه خیلی مونده. کی مرده ، کی زنده! امیرعلی(خواهرزادم) پیشه مامان قراره بمونه.امّا بهتره بریم سر موضوعِ lets go دوّم. شاعر ميگه:
 
 

 2_ ماجرا باز برمیگرده به یه سری سوتی بازی هایِ خودم. که باز یه چی گفتم. امّا یه شانسی آوردم. اینکه غیر از خودم و دوستم مونا و دخترخالم فروزان و چند نفرِ دیگه و شما کسی از این موضوع خبر مَبری نداره. شما هم قول بدین به کسی نگین! ماجرا از این قرارِکه................... ما این ترم ریاضی مون با آقایِ شوبکلایی بود . ایشون رو معرفی میکنم خدمتتون: پارسال دبیرم بود نمی دونم چرا ازش می ترسیدم. با اینکه با من خوب بود یعنی من خیلی تیریپ مثبت و تیریب یه ذره درس خونی می اومدم بهم گیر نمی داد. درس دادنش عالی بود. خیلی خوب می گرفتم. امّا....... امان از ..... بچه ها هی می گفتم آره این خیلی سخت گیره ،بد نمره، از این چیزا... البته گیر می دادا به بعضی ها .شد امسال تو دانشگاه استادمون شد اینجا که دیگه یک نفر هم ازش خوب نمی گفت. من هی اومدم پاچه خواری کردم. هی تمرینها رو میومدم پا تخته حل می کردم. این شد که بچه ها فکر می کردن من خیلی ریاضیم خوبه. امّا خداییش اونجوری که اونا فکر می کردن نبود. موقع امتحان ترمِ ریاضی دیگه هُل شده بودم . آخه خودش پارسال بهمون می گفت اگه تو یه کلاس 60 نفری 6-7 نفر قبول بشَن اون کلاس خیلی درس خون بودن. همش فکرم این بود 10 بشم با این همه حرف و حدیث. سر جلسه فکر کنم همۀ سئوالها رو جواب دادم امّا هر چی می شمردم می دیدم نمره من به زور به 10 می رسه. دیگه آخرایِ جلسه امتحان بود . مراقبمون هی می گفت خانوم برگتون و بیارین وقت تموم شده. منم یک کاری کردم.......... اصلاً دوست نداشتم امّا شد دیگه....... پایِ برگم نوشتم. مضمونِ نوشته هام این بود که... من خیلی خوندم امّا ... فقط به 10 فکر می کنم. خیلی از پایِ برگه نوشتن متنفرّم. این اولین و آخرین دفعه ام بود. دیگه از این کار مارا صورت نمی دم. می دونین چی شد آخرش؟ هیچی این چند وقت یه ذره دلشوره داشتم . بعد دیگه بی خیال شدم گفتم (هر چه باداباد) اینقدر نباید برا این چیزایِ بی ارزش حرص بخورم. دیگه از دستِ من هم کاری بر نمی آد. این شد که اساسی بی خیال شدم. روزی که جوای نمره ها اومد رفتم دانشگاه . تا چشمم به نمره هایِ شوبکلایی اومد. دلم تالاپ تلوپ کرد. اول دیدم چند نفر افتادن. یه 7-8 نفری افتادن خیالم جمع شد من نیستم. بعدش نمره خودمو دیدم باورم نمی شد شده بودم 5/17 . اینجا بود که فهمیدم چه گندی زدم. خیلی خودم و سرزنش کردم. که چرا من پایِ برگه اون اراجیف رو نوشتم. من همه سئوالها رو نوشتم دیگه اون کارم ضرورتی نداشت. تازه من بالاترین نمره كلاس رو آورده بودم. دیگه پشته دستمو داغ می کنم که از این کارا بکنم.این یه تجربه شد برام . هر وقت یادِ نمره ام میافتم خود به خود خندم میگیره. امّا یادِ نامه نوشتن پاِ برگه میافتم حرصم میگیره. باور کن دیگه این کارو تکرار نمی کنم. آخه بعضی بچه ها بعدِ امتحان اِفه میومدن خیلی آسون بود ،خوب کردیم. بالایِ 17-18 میشم. من که عادت نداشتم بعدِ امتحان در موردِ امتحان حرف بزنم. جو گیر شدم اونا هی می گفتن جوابِ ای سئوال این میشه. گفتم یا خدا نکنه من اشتباه حل کرده باشم آخه اون جور که اینا می گفتن . گفتم من به زور 10 بشم. امّا همون دختره که هی اِفه میومد شد 13 یکه دیگش شد 11 دلم خنک شد . من که خیلی بدم میاد اِفه بیام . ذوق کردم. فکر نکن آدمِ حسودی هستم. نه امّا به شدت ار آدمهایِ فیس و اِفاده ایی بدم میاد. حقِّ این جور آدمها اینه که ضایع بشن . به هر حال، به قولِ مامان یک تجربه ست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 بهمن1383ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد ،

اگر من جای او بودم؟،

همان یک لحظۀ اوّل ،

که اوّل ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدیگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که در همسایۀ صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعرۀ مستانه را خاموش آندم بر لبِ پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

که می دیدم یکی عریان و لرزان،

 دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفارٍِ این بیدادگرها تیز کرده،

پاره پاره در کف زاهد نمایان، سجدۀ صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد،

اگر من جای او بودم،

برای خاطر یکی مجنون صحرا گردٍ بی سامان،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و دیوانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

به گِرد شمع سوزانِ عشق،

دلِ عشّاق سرگردان،

سراپای بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم،

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی ،

تا که می دیدم عزیز نا بجایی،

نازه بر یک ناروا گردیده ، خواری می فروشد،

گردش این چرخ را،

وارونه بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؟؟؟

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تابِ تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق بی وجدان را دارد،

وگرنه من به جای او چو می بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم؟؟؟

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

راستی شما اگه جای خدا بودین چیکار می کردین؟ حتماً نظراتتون رو بدین!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد........ نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت......... ولی بسیار مشتاقم....... که از خاک گلویم سوتکی سازد......... گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش............ تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم بفشارد............ و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد......... تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را......................  (دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

سلام بر و بچ من خیلی وقت بود به خاطر بعضی مشکلات پیش اومده نتونسته بودم آپدیت کنم. حالا به هر صورتی بود اومدم که یه ذره بنالم. :D خوب جونم براتون بگه قصد دارم بعضی سوتی های خودم یا بقیه رو که یادمه براتون بگم به قول با کلاسها guff بزارم شما بخونید گهی هم بخندید شاید هم بگرییید:D بی مقدمه برم سر اصل مطلب....

 

 

1_ یه روز منو دوست خیلی خوبم زهرا داشتیم از جایی برمیگشتیم .گفتیم پیاده بریم یه ذره با هم خوش باشیم تو راه بماند چه سوتی هایی می دادم اما وقتی داشتیم از هم خداحافظی می کردیدم...زهرا گفت خوب زینب با من کاری نداری؟.......خداحافظ.....منم می خواستم بگم نه خوش باشی خداحافظ....... یه دفعه یادم رفت چی باید بگم..!! از دهنم پرید..... گفتم سلام خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟:D  منو زهرا همدیگه رو نگاه کریم زدیم زیر خنده خیلی با حال بود هنوز که هنوزه وقتی یاد اون روز می افتیم خندمون میگیره.    

 

2_ قبل کنکور منو چند تا از بچه ها می رفتیم کلاس فیزیک پیش آقای اکبرپور. یه روز آقای اکبرپور داشت قسمت موج ها رو درس می داد. گفت موج ها دارای حرکت هستند و .... برای اینکه مطلب بهتر واسه بچه ها جا بیفته اومد یه شعر بگه که تا آخرش و بلد نبود. گفت نمی دونم چی میگن..... شاعر می گه نمی دونم ما آن موجیم که آسودگی ما نمیدونم چی بود.... منم مثله این نیتوتن ..... چه می دونم شایدم مثله ادیسون.... اانگار یه چیز مهمی به مغزم خطور کرد..... با خوشحالی گفتم من یادم اومد..... فهمیدم شعرتون چی بود.....آها.... منظورتون اینه... که ما آن شقایقیم که با داغ زنده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟.. تازه چقدم ذوق کرده بودم... الهه هی منو سیخ می داد چیزی نگم .......اما تا من شعرو گفتم کلاس رفت رو هوا....... اون روز چه روزی بود فهمیدم باز سوتی دادم.... صورتم قرمز شد...... اما خداییش خیلی اون روز خندیدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

به نام خدایی که در این نزدیکیست!

 

سلام دوست های عزیزم. بالاخره من وبلاگم رو راه انداختم. از این بابت خیلی خوشحالم. خیلی حرف واسه گفتن دارم .دلم می خواد اون چیزایی رو که تو ذهنم هست بگم بقیه هم بشنون. خیلی هاش حقیقت این روزگار ما آدماست . نمیدونم شاید خوشایند همه نباشه.  اما به قول شاعر که می گه

«  زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازۀ عشق» . هم عشق و هم مرگ از حقیقت های غیر قابل انکار زندگی ماست اما یه فرق اساسی پیدا کردن. توی این روزگار  مرگ آدما به کلی فراموش شده اما به جاش تا دلت بخواد از این عشق های در پیتی زیاد شده اصلا بهتره بگم عشق هم فراموش شده . مگه این چیزای که ما می بینیم بهش می گن عشق؟؟؟! من همهش رو تقصیر ما آدما می دونم. ما خودمون همه چیز رو به مسخره گرفتیم. کاش همۀ آدما ارزش واقعی خودشون رو می دونستن اون وقت هیچ چیزی به مسخره و بازی گرفته نمی شد. دیگه روزگار ما روزگار بی مرام نبود.من این شعر رو که می خوام براتون بنویسم خیلی دوست دارم، این شعر رو تقدیم می کنم به همه دخترای ایرونی، به همه اونایی که سرچشمه زیبای اونها پاکی و درستکاریشونه!

 

 

دخترم با تو سخن می گویم!

 

دخترم با تو سخن می گویم ،   گوش کن با تو سخن می گویم.

زندگی در نگهم گلزاریست،      و تو با قامت چون نیلوفر،     شاخه پُر گل این گلزاری،     من در اندام تو یک خرمن گل می بینم،    گل گیسو، گل لب ها ، گل لبخند شباب،     من به چشمان تو گل های فراوان دیدم،    گل عفت، گل صد رنگ امید،   گل فردای بزرگ ، گل فردای سپید،     می خرامی و  تو را می نگرم،     چشم تو آئینه روشن دنیای من است.،    تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی،     راست چون قامت سرسبز و برومند شدی ،    همه پُر غنچه درختی، همه لبخند شدی،      دیده بگشای و در اندیشۀ گل چینان باش!!!     همه گل چین گل امروزند!    همه هستی سوزند!   کس به فردای گل باغ نمی اندیشد!     آنکه به گرد همه گلها به هوس می چرخد،          بلبل عاشق نیست!!!!

بلکه گلچین سیه کردار است!!      که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف،         تا یکی به چنگ آرد و ریزد در خاک،        دست او دشمن باغ است و نگاهش نا پاک!!      تو گل شادابی به ره باد مرو!   غافل از باغ مشو،    ای گل صد پر من با تو در پرده سخن می گویم.       گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ!     گل پژمرده نخندد بر شاخ!     کس نگیرد ز گل مرده سراغ !      

دخترم با تو سخن می گویم!!

 

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست ،           و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب،       گردن آویز بر این زنجیری تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب،      بر خود از رنج بپیچم همه روز،    دیده از خواب بپوشم همه شام،    دخترم گوهر من !      تو که تک گوهر دنیای منی، دل به لبخند حرامی مسپار،     دزد را دوست مخوان ،       چشم امید بر ابلیس مدار،      دیو خوبان پلیدی که سلیمان رویند ،    همه گوهر شکن اند،       دیو کی ارزش گوهر داند؟؟؟      نه خردمند بود آنکه اهریمن را ، از سر جهل سلیمان خواند،       دخترم ای همه هستی من ، تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی،   به ره باد مرو!    تو گلی دسته گلی صد رنگی ، پیش گلچین مشین ، تو یکی گوهر بی مانندی خویش را خوار مبین ای سرا پا الماس!      از حرامی بهراس!    قیمت خود مشکن!!

 

«قدر خود را بشناس»،«قدر خود را بشناس»

 

دیگه یه ذره زیاد طولانی شد باید ببخشین. ارزش دخترا خیلی بیشتر از این چبزاست که بشه با یه شعر ساده اونو توصیف کرد. اما امروزه  به قول بعضیها مُد شده که به خاطرقاقالی  یه چیزای با ارزشمون رو از دست بدیم. حتّی اگه اون چیز "شرف " باشه.!میگید حتماً طرف مگه عقلش و از دست داده که به خاطر چیزای بی ارزش بیاد شرف و حیثیتش رو به باد بده؟ آره! فقط یه نگاه کوچیک به دورو برتون بندازین. همه چیز مثله روز روشنه!

نمی دونم گفتنش درسته یا نه! اما همین جند وقت پیش یکی رو دیدم  توی ماه رمضون واسه اینکه پیش خلق خدا "کلاس" بیاد داشته تو دانشکده چی جور آدامس می جویید. حالا مهم نیست اگه اون پیش خدا خودش رو خراب کرده باشه!!!یا  اون دفعه ای یه دختره باسه چه می دونم 4 تا خود شیرینی یا  شایدم برای جبران خلإ وجودیشون، همون حسی که بعضی ها دارن " حس کمبود شخصیت"  یه طور بی ادبانه داشت با یه پسره دعوا می افتاد مثلاً به عنوان شوخی ! چقدر هم صحنۀ دل انگیزی بود. اییش آدم اینقدر هم از خود بی گانه می شه؟؟ خاک بر سر اون دختره و اون پسره هر 2 شون از احمقای این روزگارن! نمی گم حرف زدن بده، اما همه چیز به جاش و از روی اصول و تازه یه دختر باید حد و حریم شوخی با یه پسر رو بدونه یا نه؟؟؟ باز بعضی دخترا می گن چرا ما بازیچه دست پسرا شدیم!! همینه دیگه! به قول شاعر گفتنی : دود از کنده بلند میشه!

البته بعداً در اسرع وقت می گم بعضی از پسرها کم از این جور دخترها نیستن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1383ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط زینب  |