تبليغاتX
* خاطره نبشته های یه دختر ..***

* خاطره نبشته های یه دختر ..***

تعطیل شد!!

 

 

     تا اطلاع ثانوی این وبلاگ به روز نمیشه .....به شب هم نمیشه

چون دیگه کار و گرفتاری زیادشد..

البته هر وقت عشقم کشید آپ کردمش خبرتون میکنم و....

فدای شما.......................زینب

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1384ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

از شور تا شعور!!!

يک باب ميان دل و دلداده که برجاست عشق است  ابوالفضل ......

  که دلداده زهرا ست ابوالفضل...................

                   

ان الحسین مصباح الهدی و   سفینة النجاة

 

  ä سلام دوستای گلم ...خوب بودین بهتر شدین؟؟؟...عزاداریتون قبول درگاه حق و امام حسین باشه ایشالا!......

امروز میخوام برم رو منبر.....اوهوم   (سرفه بودا!)......خوب جوونای گلم خوب به حرفام گوش کنین ...حقیقت محرم و شعور حسینی بحث امروزه ماست!!!!

ایها الناس که میان عاشورا به سر و سینه میزنین  ...ای بشرهای وبلاگ خون در نرین همه حرفامو بخونین 4 کلمه من میگم 6 تا شما بگین یه چی یاد بگیریم نرین اینقد عکس جمع نکنین یه هو ویندوزتون میپره همه بر باد میره این چیزا رو تو سرتون بسپرین که مادام بمونه باستون!..........

 

آدمي كه اين بختشه

بذار بگه كه وقتشه

يه دلبري دارم عجيب

اين دل من پا بستشه

گويا دل خسته من 

هواي نينوا داره

كبوتر سينه من

هواي كربلا داره

شب همه شب عاشقونه

هي مي خونم حسين حسين

يادم نميره تا ابد

شباي بين الحرمين

يادش بخير چه حالي بود

مي سوختم از عمق وجود

مستي بود و عشق و جنون

با ناله و اشك و سجود

 

هل ناصر من ینصرنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زیباترین حرف امام حسین که هیچ پیامبری هیچ امامی این حرف رو نزد!!!! ...این  جمله حاوی پیام خیلی مهمیه که خیلی ها خواستن جنبه درماندگی رو برسونن و حقیقت رو پشت ِ 2 کلوم حرف مخفی کنن..! عمق مسئله خیلی زیاده...جنبه عاطفی عاشورا هر انسان و تنابنده ایی رو به حزن و اندوه و گریه میاندازه و حتی اون کافر و مسیحی  هم گریه میکنه باس اینجور درد و مصیبت که یکباره به آدم وارد بشه.....! اما پیام حسین و یارانش هنوز که هنوزه غریب مونده و کلمه ها نتونستن مرزهای پیام رو بشکونن و قیام رو اونجور که شایسته هست جلوه بدن........اساساً ما یزید رو به خاطر رذایل اخلاقیش و اینکه پدربزرگش ابوسفیان بوده و پدرش معاویه بوده اونا ظالم بودن و اینم بد بوده بد میدونیم.....(این یک طرف ِ سکه ) امّا ....امّا قضیه ساده تر از این چیزاست....یزید پلید بود حرفی نیست .... اما اون پلیدی و جهل رو در جامعه اون زمونه گسترده  کرده و جهل ذلت میاره ... اینجاست که امام میگه هیهات من الذلت!!!!!!!!!!....ذلت در راه خدا نیست...راه خدا شرف و عزت ِ ...... انرژی هسته ایی هم باس همین خاطر  ِ که داره از ما سلب میشه و دنیای پست متمدن و مدرنیته میخواد ما رو به ذلت و خفت بکشونه و مردم ما هوشیارانه روز 22 بهمن گفتن هیهات من الذلة  و نشون دادن عاشورا الگو بوده امام حسین رهبر قیام اونا علیه ظلم و ذلّت ِ !!!.....خفقان و جهل در جامعه اون زمانه بیداد میکرده و امام با یاران کم ش بلند شد تا جامعه های بعدش دچار آفت ِ خفقان نشه!! تا که جهل ریشه های اراده رو سُست نکنه و استبداد نتونه حاکم بشه...برا همین بوده که قبل از انقلاب  عزاداری های امام حسین  (ع) در محیط بسته و زیر نظر حاکم مستبد انجام میگرفته.... اونا تاریخ رو بهتر از من و تو میدونستن ...نذاشتن که سند صحیح عاشورا اجرا بشه و سعی کردن خرافات رو بچسبن و بدعت رو در عاشورا وارد کنن چرا که قیام امام حسین  پیام عزت و شرف داشت و اسلام اصیل رو عرضه میکرد...چرا که اونا  منافع عظیمشون رو از دست میدادن... ... تک تک عاشورا آفرینان شور آفرین و شعور آفرین بودن و هستن  حتی اون بچه بیگناه 6 ماهه میخواد این پیام رو برسونه که حامی امام زمانش هست!!! و هزار بار تأسف به من ( نه ما!) که امام زمانم رو نشناختیم و کمند گناههای من هایل ضخیم بین منو ایشون شده...هزار بار لعنت به من که بار گناههای من ایشون  تحمل غیبت وا داشته !.... امیدوارم که هر چه زودتر بیاد و اسلام رو چنان که باید به ما نشون بده! .... آمــــیــــــــــن

            

 

تو رو خدا دیگه منو خلع منبر نکنین .....دیدین چه حرفای خوب خوب براتون میگم....پس دوسم داشته باشین بازم میگم ..( رو تو برم دختر!!!) وااای سیل لنگه کفشا رو نیگا!

 

 äاین امیرعلی هم آخر ی هر چی شیطونی شده!.....خدا به خاله ش رحم کنه!( بیچاره زینب)!...داشتم نماز میخوندم ایشون هم هی با سی دی رام ور رفت آخرش دستش گیر کرد اون وسط ... جیغ جیغ .... گریه که آی دستم آی دستم  مُردم ..... دستم خون اومد ...کمک کمک...(هیشکی خونه نبود)...سریع نماز و تموم کردم ...مُردم از خنده چیز مهمی نبود ....از اینکه هی میگف خون اومد خون اومد خندم میگیره!..خیلی شیطون شده..ای بعضی ها همش تقصیر تو ی همه رو تو  دستور میدی!!!!!!!!

راسسی خونمون روضه هم خیلی باحال بود و نمیگم خسته شدم من نوکری امام حسین رو کردم!!! و این افتخاره……..ایشالا بابا مامانم همیشه سالم باشن و ما سالها این رسم و آئین رو انجام بدیم! …دیگه دانشگاه هم داره خودشو به من مینمایونه!  دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟ بسه بهتره برم!...خوب دوستای گلم خیلی خیلی خوشحال شدم که باهاتون حرفیدم!...در پناه خدای مهربون شاد باشین….

zainab

          

4 کلوم حرفه حساب :  

                              êê   

 

ìاضطرار و بي قرار روح

ناشي از دوري است ...

دوري از خدا !

و هيچ راه حقيقي براي ارضاي

آن جز رسيدن به قرب خدا

وجود ندارد

باقي راهها هرچه هست

سرابي بدان موهوم و دروغين ...

( ×شهيد آويني ×)

 

ìمن مرگ را جز سعادت نمي‌بينم

و زندگي با ستمگران را جز

ننگ نمي‌دانم

 

امام حسين (ع)

 

ì:: جاذبه خاك به ماندن مي‌خواند و آن عهد باطني، به رفتن.  عقل به ماندن مي‌خواند و عشق به رفتن ... و اين هر دو را خداوند آفريده است، تا وجود انسان، در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود.... :::

 

ìزندگي را در مسيري بايد انداخت که آرام و بي دردسر باشد.فرمان اين کاروان به دست تو گذاشته شده است پس بايد در نحوه هدايت آن بسيار دقت و مهارت داشت و حال همه را در نظر گرفت.

 

ìتا خدا بنده نوازست به خلقش چه نياز

مي کشم ناز يکي تا به همه ناز کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

درس های زندگی!!!

هوا بس ناجوانمرﺩانه سرد است ...... يه برف هم نمياد دلمون خوش بشه اين همه سوز و باس خاطر برف بازي تحمل كنيم!....

عليك سلام..... خوبم !!!خوبين؟؟؟   از همه دوستاي مهربوني كه هي شرمندمون ميكنن هي سرمون رو ميزنن!به وبلاﮕم ميان خيلي ممنونم! اي ول! دمشون تو اين هواي يخي! ﮔرم!

منم مثه وزارت امورخارجه ....تأئید میکنم ...... تکذیب میکنم!!...تأئید میکنم که زنده م و تکذیب میکنم که زبونم لال مرده باشم.....حالا 2 روز نیومدیم آپ نکردیم این شایعه پراکنی ها چیه ؟؟(2 روزو داشه باش!)

....اه اه اه ....اه  اه  اه  ... من نميدونم چرا هر چي مشكل هس همين موقعه ها پيش مياد...!يادم نمياد يه  امتحانو بي حادثه داده باشم!..حالا گوش شيطون كر زياد عمق مشكل عميق نيس ايندفه!....جونم براتون بگه كه تلفن زنگ خورد منم رفتم گوشي بردارم نگو كه سرعتم يه كم زياد بود! بعدش يه لنگه جوراب پام بود يكي نبود!(قصه نيستا!) بعد رو سراميك  پام سر خورد پرت شدم رو زمين..(به طرز مفتضحانه)! اين دست راستم كبود شد! همينجوري تنم هي خوشش مياد بدرده!...

يكي كمتر :::::::

ما كه دست به دعا نشستيم كه اين شارون خدالعنتي شرش زودتر كم بشه و يه خونخوار از رو زمين كمتر بشه!..هيكل و داري؟ از بس خون خورده داره ميتركه!...شایدم دیگه سقط شده! (این اخبارها هم هی ضد و نقیضن!)....

 

شهاب و شيطان؟؟؟؟::::

اخبار راه به راه اعلام ميداره كه فلان شب آسمون شهرتون شهاب بارون ميشه!..(الكيه همش جدي نگيرين)

سوره صافات آيه هاي اوايل مي گه كه ::: اين شهاب ها باس چي هر فرشون مياد به باريدن به سرمون؟؟؟ خدا تو قرآن ميگه كه از بس شياطين ميخوان به آسمون بيان و حرفهاي بالايي ها ! رو بشنون و شياطين زياد شدن اين شهاب ها به عنوان تير به طرف زمين پرتاب ميشن كه شياطين نتونن به عالم بالا نفوذ كنن!!!

*** ما نزديكترين آسمان را به زيور انجم بياراستيم! . و به شهاب آن انجم از تسلط هر شيطان سركش گمراه محفوظ داشتيم!. تا شياطين هيچ از وحي و سخنان فرشتگان عالم بالا نشنوند  و از هر طرف به قهر رانده شوند!***

 

                                    شهاب های ضد شیطان!!(آنتی شیطان)

اگر از پايان گرفتن غمهايت/نا اميد شده اي/...به خاطر بياور که/زيباترين صبحي را که تا به حال/تجربه کرده اي/مديون صبرت در برابر سياه ترين شبي هستي/!که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد

 

و اما بعد..... شده که ...آره حتما شده ....یاد بگیریم از زندگی درس بگیریم (بابا  با تجربه) ...جدی میگم . من از اون دسته آدمایی بودم که هرچی این زندگی میزد تو سرم نمیدونستم که باید درس گرفت...اما خوب بزرگ شدم این چیزا رو  درک کردم!....فهمیدم باسه نمره گرفتن درس کیلو چنده ؟؟ پارتی ، تقلب ، و n  تا چیزه دیگه هس که به آدم کمک میکنه!......فهمیدم هر کی محبت کنه ساده!!!!!!!!!!!!!!! هرکی دلش بسوزه منظور بد داره!!!!هر کی میگه دوست داره قاتل آینده ت میشه!!! اگه یکی تو رو جایی رسوند  بعدا مزدشو چن برابر باید بدی!!!...هر چی سرت میاد حقته!!

بابا نزنین منو ....شوخی کردم....من اینطوری فک نمیکنم اما خوب اینطوری هستش! دسته منم نیس ...هی روزگار ....آره دیگه یکی تو لباس دوست باشه بعدش با تقلب و پارتی و این چیزا نمرش از تویی که میفهمی بیشتر بشه(اونم هیچی بلد نباشه و ظاهرشو حفظ کنه) خوب دردت میگیره...!

چن وق پیش یکی اومد خونمون که آقاهه نابینا بود یعنی اصلا نمی دید (مترادف بودا) همچین حسی بهم دست داد... اومده بود از بابا تشکر کنه برای اینکه بهش برا کارش کمک کرده بود......اون آقاهه با اون وضعش تحصیلات بالایی داشت و فکر میکنم معلم هم بود و برا اینکه اوقات فراغتش بیشتر کار کنه!!!!  بابا بهش کمک کرده بود (چن سال پیش) که جایی دیگه مشغول به کار شد ...اپراتور یه مرکز حساسی شده بود (بیمارستان) و به گفته بابا کارش از بقیه خیلی دقیق تر و بهتر بود...میدونین که متاسفانه جامعه ما اینطور آدما رو خیلی جدی نمیگیرن ... و توانایی ها شون رو باور ندارن..... اما روح این آقاهه سرشار از امید بود ..امیــــــــد ...... و مهربونی  ... مامان چایی و میوه برده بود براش هی تشکر میکرد ( ارتباط عمومیش خیلی بالا بود)  و تو هر جمله ش میگفت <<خدا بهتون سلامتی  بده>> و منم از شما چه پنهون بغض کرده بودم .....اینقد از خودم شرمنده شدم یه  وقتایی فکر میکردم چقد از خدا طلبکارم!!!  و یاد خیلی چیزا افتادم ...راسسی اون آقاهه  بعدا ازدواج کرد و الان هم یه دختر 3 ساله داره.....چقد بده آدم بچه شو و زنشو نبینه!.... و از زندگیش راضیه ...کاره خدا رو میبینین؟ ...تلاش این انسان تحسین برانگیزه....الان که فکر میکنم من باید درس های زیادی از اومدن اون آقاهه به خونمون گرفته باشم!! حتما اون پیک خدای مهربونم بوده ... خدا فرستاده بودتش که بیاد بهم چیزایی درس بده ....حالیم کنه که آره دنیا هست ....آدما هستن ....امید هست .... و هنوز خدا هست!!! بابای من 11 سال مدیر اونجا بود و بعدش الان یه جای دیگه س و اون آقاهه به سهم خودش یه کادو براا بابا خرید و ازش تشکر کرد...فهمیدم که مرام این آدم می رزه به 100 تا ....... هایی که دم از رفاقت میزنن! ... مگه نه؟؟؟؟ به بابا هم گفتم من اگه جای شما بودم الان حال اونا رو میگرفتم! بازم دستی داری تو کارا اما دسته خدای مهربون بالای همه دستهاست!( این آخرا رو یه طوری گفتم هیشکی نفهمه چی گفتم )...

خوب بوی محرم میاد و دلها همه حسینی شده!  ایشالا که بشه!

ما هم 9 ، 10 ، 11 محرم  خونمون روضه داریم خانوما اگه سلیقه تون میگیره تشریف بیارین!...( الکی نگفتما!!)...قربونت امام حسین که هر وقت صدات زدم اساسی بهم حال دادی و جوابمو دادی... دوستای خوبم سعی کنین تو این ماه زیارت عاشورا حتما بخونین که خیلی ثواب  داره و حتما حاجتتون روا میشه ... منم دعا کنین !

 

قربون مرامتون در پناه خدای مهربون...

یا حق........           

zainab

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

 

 

ì بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.

 

ì مذهب تلاش انساني است.به (هست الوده )تا خود را پاک سازد و از خاک به خدا باز گردد ؛طبيعت و حيات را که دنيا ميبيند قداست بخشدو (اخري ) کند.......((دکتر شهيد شريعتي)

 

 

ìدلواپسي مي تواند تمام شب ما را بيدار نگه دارد، ولي ايمان، متکاي خوبيست

 

 

   در خلوتي زپيرم كافزوده باد نورش...........خوش نكته اي شنيدم در وجد و در سرورشì

 

گفتا حضور دلبر مفتاح مشكلات است...........خرم دلي كه باشد پيوسته در حضورش

 

ìعشق ، پلنگي ست که در رگ هايم مي دود. پلنگي که مي خواهد تا خدا خيز بردارد.

من اين پلنگ را قلاده نمي بندم و رامش نمي کنم. حتي اگر قفس تنم را بشکند.

خدا ماه است و اين پلنگ مي خواهد تا ماه بپرد.حکايت پلنگ و ماه عجب ناممکن است. اما هر چه ناممکن تر است، زيباتر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

یه قلب کوچولو!!

چــون میــگـذرد غـــمــــی نــیــســت!!!

äسلام و صد سلام به دوستان گلم! منم خوبم! یعنی شما خوبین؟.... وای که الان چقد نفله شدم ...مزه داره!خودم از خودم گله دارم که چرا دیر می آپم...خوب مکشلات زندگیه چه میشه کرد!...مثلاً من خیلی سرم شلوغه و حسابی در گیر خواب و این چیزام!..این یه طرفه ماجراس طرفه دیگه اینه که امتحانا دارن کم کم خودشونو بهم می نمایونن..این ترم بگذره!...خسته شدم(مثه همیشه)...خوب ایندفه ای هی خواستم آپ کنم..هی زندگی سنگ جلو پام انداخت....هی خواستم مقاومت کنم...هی اون روی خودشو بهم نشون داد...چی بگم خـــواهــــر!!!...اصلاً اون چن وقته تو مود(mood) هیچ کاری نبودم...منو این کارا خیلی عجیبه !!..نمی دونم کاملاً احساسه مسخره ایی داشتم..شاید داره به سلامتی تموم میشه!..هی زود خسته شدم..هی اصلن نتونستم درس بخونم.. دلم به درس نمی رفت..هی اون جوری بودم..هی...اوووووفففف( چقد باامید شدم جدیداً)...الان نشستم به خودم گفتم..خا هیشکی کارت نداره تو همینطوری ادامه بده.. اصلن هرجور راحتی..عصبانی باش ..درس نخون...هی بخواب!...بعد دیدم من اصلن نمیتونم اینطوری باشم..آخه من اگه روزی 1 ساعت نخنده م که شب نمیشه باسم!.این بود که هیچی...

بــــدون جــاذبـــه پــــرواز مـعـنــی نــدارد!!!!!!

ä بچه ها یه سوال فنی دارم...روم به دیفار...خدا اون روز رو نیاره..زبونمو گاز بگیرم(شما هم بگیرینا)..من اگه در عنفوان جوونی اومد و مُردم!...از اونجایی که تأکید اکید کردم (وصیت به زبون عامیانه ش)..که قلب و کلیه و این چیزای منو بدن به یکی دیگه ..ثواب داره به خدا!..تا اینجای قضیه سوالی نبود!..حالا.اومد و قلب کوشولوی من شد قلب کوشولوی یکی دیگه...سوالم اینجاس.. آیا؟!!! همون احساساتی که من دارم هم اون داره؟ یعنی اونم مثه من میشه احساسش؟.....اینا رو به هر کی میگم هر کی یه جوابی میده!....حالا اومدم از شما صلاح مشورت کنم...بگین که چی جورری هاس؟..یکی گف نه اونا همه تو مغزته و پس به قلبت ربطی نداره!..پس چرا بعضیا میگن که با قلبت تصمیم نگیر از رو عقلت تصمیم بگیر..یا میگن که فلانی قلبش مهربونه..یا قلبش مثه سنگ میمونه..پس اگه ربط مبطی نداره ..چرا خدا میگه که من در قلب های شکسته خونه دارم؟.....خودم تو تلویزیون دیدم یه آقایی قلبه یکی دیگه رو بهش دادن ، میگف که من خیلی از احساستم تغییر کرده..اون چیزایی که آقاهه میگف با اونی که بابا مامان پسره (مُرده) بود شبیه هم بودن...اگه ربط داره که هیچی..اگه ربط نداره که بازم هیچی...تکلیفه قلب ِ منو روشن کنین اول! خوده منم میگه! که عقل و قلب به هم ربط دارن و یکی اون یکی رو ساپورت میکنه! و با هم جور میشن..حالا آدم یه وقتی با قلبش تصمیم میگیره یه وقتی هم با عقلش .این بستگی به شرایط داره....پس عقل = قلب + اختیار....یه همچین فرمولایی!من خودم میگه که عقل بالای قلب ِ ...اما یه چیزایی هس که قلب قشنگتر اونو میگیره!..پس اگه اون یه روز پیش بیاد اون یه نفر ..اون احساسای منو یه کوشولو هم شده پیدا میکنه…...آخه چقد قشنگه قلب ِ ما آدما جای خداس...اینقد شریف و بزرگه که وقتی قراره به یکی دیگه بدی هیچ پول و سکه و هیچی نمیتونه ارزش بده بهش…...فقط هدیه هس که ارزش داره….مثه کارایی که خدا میکنه همش هدیه میده!..پس منم اون روز قلبم و هدیه میدم به موجودی که خدام آفریده و دوس دارم قلبم تو بدن یکی جیک جیک کنه که اسمه خدا همیشه به زبونش باشه..دستاش باسه ناز و نیاز با خدا بلند بشه و اینجور چیزا ! …..حالا دیدین چه سوالای آسون آسون ازتون میپرسم!.....

                                            

ä مامان جونم هم رفتش مشهد الان یه هفته ایی میشه..آخ که چقد دلم باسش تنگیده…تازه قدرشو دونستم!...آخ جون امشب بخوابم بیدار شم  مامان میاد (مثلا اینگا 5 سالمه....الکی... )  طی یه سری مسائلی که باسم پیش اومد یه ذره تغییر دیدگاه دادم....دفه بعد باستون مینبیسم که چی به چی شده!..

خوب دیه من برم...مواظب خودتون باشین دوستای خوب و مهربونم!! قربون شما....یا حق...

                                                                       زينب

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

 

 

ì زندگي هديه خداوند است به انسان و چگونه زندگي کردن هديه انسان به خداوند.

 ì  دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ
                              اي هيچ ز بهر هيچ بر هيچ مپيچ

 

ì اگر از انسان اميد و خواب گرفته شود بدبخت ترين موجود روي زمين است

 

ì ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش وهفت


       می خور چو ندانی از کجا آمده ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


ì انسان صد سال هم زندگي نميكند اما غصهء هزار سال را ميخورد.

 

ìبركه تنهايي

من دلم مي خواهد نفسي تازه كنم وتراويدن تنهايي را در پيله خودمثل روييدن يك شاخه سرخ ميخك باز احساس كنم.

آه من ميدانم كه صميميت را وسعت بي فايده مي بخشم.

دوستي بسته پيچيده به روبان ها نيست كه كسي روز تولد به كسي هديه كند .

من تماميت خود را در سفره چرميني خواهم پيچيد وشبي در چارسوي باد رها خواهم كرد.

چه كسي مي داند؟

شايد از بركه متروكي هم صدفي صيد شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

آزادی بیان..؟؟.شجاعت بیان؟؟

« یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه »

 

سلام برو بچز.....خوب بودین بهتر شدین؟؟...غمگین نبینمتون قناری های خوشگله من! دوستای بامرامه من! از دیر آپیدن من گله نکنین که از زمونه و مشکلاتش(حالا خوبه هیشکی گله نکرد)...مثلاً گفتم!!خود تحویلیه دیگه! مُدِ الان!!!بریم سر وقت تفکرات و تعقلات و مطالبات و نبشته هات و....

وقتي شهداي استشهاديِ به درک واصل کردنِ سلمان رشدي  ملعونو پنهان مي کنيم.. وقتي از رهبر مظلوممون کاريکاتور مي کشن ، همه ملل مسلمون و شيعه تظاهرات مي کنن الا ما ... وقتي به قرانمون توهين مي کنن همه تو خيابونا مي ريزن ، اينجا بعد از ده روز در همين حد خبر مي پيچه که توهين شد ... نمي گن چه توهيني که ما اقلا بدونيم اگه بميريمم کمه : ... حالا ديگه غيرت بي رگ ما رو سنجيدن ... نوبت دوباره به رسول الله رسيد... دوازده تا کاريکاتور کشيدن دانمارک حتي حاضر به عذر خواهي نشده ... به عنوان آزادي بيان ... بعد از اين قضيه رتبه اول آزادي بيان روزنامه نگاران بدون مرزو آورده .. اينجا هنوز هيچ خبري نيست ... هيچي ... کاش بميريم از درد اين بي غيرتي ... کاش بميريم....

äبله اين پیش مقدمه ای بود باسه پست ایندفعه وبلاگم!...آزادی بیان!  البته به قول امروزی ها و اونایی که میخوان داد مظلومیتشون رو به گوش جهان برسونن!.برا بعضی ها حتی از نون شب هم واجب تر شده....عارضم به حضورتون که...این پست وبلاگ و تحت جوگرفتگی که چن هفته هس بر من حاکمه نبشتم! باشد من نیز قدمی برداشته بوده باشم(بی خیال فعل و فاعلهای من بشین)نمی دونم شاید برا چن لحظه هم شده منم تأمّل کردم (باسم خوبه!)..قصد هم ندارم اینجا سیاسی بازی در بیارم و کسی ، گروهی رو کاملاً رد کنم! فقط نظرم رو میدم فکر خودمو میگم همین و بس!.نمیدونم شاید احساسم اشتباه ست ...امّا....آقا مُردم از بس بخوام شریعتم رو دینم رو باس خاطر خوشامد درآمد بعضی ها! ندید بگیرم و اظهار نکنم!(یعنی کمرنگ جلوه بدم)...حس میکنم یه جوری دینم شریعتم مظلوم شده و جاهایی که به نفعمه داد دینداری بزنم و جایی که نیس جیم شم و همرنگ جماعت بشم!....طرف میگه من نمازم رو اینطوری (یه خط در میون) میخونم اما جایی تو قرآن ندیدم که بگن حجاب بکن! من نتونم به طرف بگم دوسته من دین نو مبارک!!!! به چه دردی میخورم..خدا و دینش(اسلام)  و باس شبهای احیا و خواسته های بیمقدار صدا زدن بی انصافیه محضه!!! آهــــــــــــــــــــــــــای ای جـــــــمـــاعـــــتـــــــی که مـــیــــــــاین وبلاگم رو میخونین !..من  یه دخــــــتــــــر مـــــســــــلــــــمـــانــــــم!!!...آدم گاهی یه جوری میشه .....شهید ادواردو آنیلی رو میشناسین؟؟؟؟یه ایتالیایی که ...بهتره بقیه شو از اون سایتی که دیدم براتون ینبیسم!....

 

äادواردو آنيلي شهيد اسلام ......ادواردو آنيلي (پسر سناتور آنيلي) يك مسلمان بود و به دست صهيونيستها به قتل رسيد. ادواردو در 20 سالگي وقتي در نيويورك دانشجوي 20 ساله بود بر اثر خواندن قرآن مسلمان شد. و بعد از 5 سال يعني بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در ايران شيعه شد و با حضرت امام خميني نيز ديدار داشت.

چرا صهيونيستها بايد او را بكشند؟

اول به خاطر اينكه او مسلمان بود. دوم به خاطر اينكه با مرگ ادواردو ثروت براي خواهرش كه 4 فرزند از يك يهودي (شوهر اول خواهرش) داشت مي رسيد و از طريق خواهرش ثروت و مديريت به دست فرزندان خواهر ادواردو يعني جان الكان و برادران يهوديش مي افتد.در ايتاليا يك كودتاي بزرگ اتفاق افتاد و ثروت آنيلي و مديريت شركت از دست مسيحي ها خارج و به دست يهودي ها افتاد و هيچكس هم متوجه آن نشد. آنیلی در زندگیش بارها و بارها فشارهای روحی _زندان_و فقر آری فقر و آن هم در خانوادهای ثروتمند؟ همه اینها برای خدا برای دینش برای اینکه اسلام را خوب درک کرده است.آری ولی ما چه !!!

                         

                                 

 

آره داداش خیلی ها با چنگ و دندون دینشون رو حفظ میکنن و ما اینجا مفتضحانه خجالت میکشیم نماز بخونیم روزه بگیریم حجابمون رو رعایت کنیم ..چرا؟ چون میگن اُملی!!!....اون وقت یکی تو بلاد کفر میاد شجاعانه با افتخار میگه مسلمونه! ..اونم بچه یه پولداری که مثه اینجایی ها نیومد نگف من باکلاسم! پولدارم ، معروفم ، این اُمّل بازی ها چیه! نه عزیز اون شجاع تر از من و تو آزاد تر از من و تو جونش رو سر این راه گذاش!..حالا اینجا خیلی ها سوسول بازی در میارن و تا یه کم پول و پله میبینن کلاسشون با مشروب خوردن و این پارتی اون پارتی رفتن و ادای ....رو در آوردن بالا میره!وقتی وجدان آدمها زیر پای هوس و تظاهر لگد مال میشه هیچکس جیکش در نمیاد تو کجای این دنیا واسادی؟؟!تا بهت میگن کی هسی شجره نامه خانوادگی رقم میزنی و تمام کلاس ها و تحصیلات و املاک و ....رو جهت کلاس! میریزی پیششون..که تو اینی؟؟؟همین؟؟؟؟!!!!دریغ از اینکه شاید انسان نباشیم!!..به هر حال این قصه سر دراز دارد!!!....

äحالا از خودم بگم باستون...اوندفه که لکچر داشتم!!!..چه گذشت بهم..!صب شدیداً بارون میزد..منم وقتی رسیدم دم دانشگا گفتم فاصله در ورودی تا کلاس رو بدوام که خیس نشم!..همچینی درهای دانشگاه رو به رومون باز کردن!(تعجب)!...بعد منم همینطوری دویدم نگو که دانشگاه رو آب گرفته بود..منم شالاپ شلوپ افتادم تو آب...تا زیر زانوم خیس شد...حالا مگه راه فرار بود مفتضحانه تو آب راه رفتم تا به خشکی رسیدم!..هرکی وارد کلاس میشد اول به پاهاش نیگا میکردم همه تا زیر زانو خیس شده بودن...از لکچر که بگم خیلی خوب دادم و همین دیگه خوب بود!...یه سوتی هم دادم !..استادمون داشت نصیحت میکرد بچه ها رو که آره درس بخونین سواد واقعی پیدا کنین(از اون استاد سختگیرهاس)!...به بچه ها گف چرا همه از من میترسن؟ چن تا کلاس بچه ها باهاش حذف کردن!..از کلاس خودمون هم چن نفری حذف کردن...هی میگف من که قیافم مهربونه مگه ترس دارم؟(راسسی هم خوبه ، مهربونه فقط سختگیره!)...که داش خودشو مثال میزد که مگه اون آدم بدجنسه ام منم همینطور اونجا واساده بودم منتظر بودم لکچرمو شروع کنم!میخواس مثال آدم بد رو بزنه گفتش ....شاید من رابین هودم چی ام که میترسن از من!؟؟..منم یه هو گفتم ا ِِ اِ ..استاد رابین هود که آدم خوبه بود به همه کمک میکرد!در همین حین بروبچ همه زدن زیر خنده .بعد استادمون گف دست شما درد نکه یعنی ما بدیم؟؟منم گفتم نه!!! گف باشه من هیتلر حالا خوبه؟؟

 

2دیقه های طلایی!!

 

äراسسی خدا مخلصتم مرسی از اون ..از همون دیگه ..خودت خوب بهم نشون دادی ...اینقده شوکه شدم تو چقد خوبی و مهربون چقد از لطفت غافل بودم!...جمعه ها میگذرند و من در تب و تاب آمدن ِ چشم به راه جاده انتظار آل یاسین رو فقط به عشق تو و به عشقه اون حس قشنگه تو میخونم! .....اللهم عجّل لولیک الفرج.......

برو بچه خوبه من مواظب خودتون باشین یه وق سرما نخورین!..راسسی از همه اونایی که میان لطف میکنن نظر میدن ممنونم!..یه سری هم به وبلاگ زینب جونم(بچه مشهدیه)بزنینا!..وبلاگ مامان زیبا هم خیلی با حساس قشنگیه یه نیگا بنداین...فیض ببرین!..خیلی دوستون دارم...شاد باشین و پیروز...

در پناه حق......

                                  

                                                          زینب

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì امام علي (ع):

از اطمينان به خودت بپرهيز ! زيرا كه آن از بزرگ ترين دام هاي شيطان است .

 

 ì پروردگارا

امروز خواسته اي از تو دارم

مي دانم مي شنوي

پاسخت را احساس مي كنم، در قلبم

اگر چه تو كلمه اي بر زبان نمي راني

نه خواهان ثروت و شهرت

كه خواهان گنجينه جاودان مهر تو هستم براي ابد

خواهان نزديكي تو هستم،

با آغاز هر روز خواهان سلامتي و بركت،

و دوستاني براي سهيم شدن راه زندگي ام

خواهان شادي و رضايت از هر پديده اي

كوچك و بزرگ!

وبيشتر از هر چيزي

خواهان توجه عاشقانه تو

 

ì آموخته ام كه...

همه خواهان آنند كه در اوج قله زندگي كنند ، اما همه شاديها و پيشرفتها

زماني رخ مي دهند كه در حال صعود به سوي آن هستي ...

 

ì انسانيت حد و مرزي نميشناسد ..قبل از آنکه داراي هويت زن و يا مرد بودن باشيم ...انسانيم ..و تکليف آدميت از جنسيت بالاتر است...همديگر را به اين نام بشناسيم مقام بالاتري داريم ......

 

 

 

ìخدا آدم و فرزندان آدم رو تو اين دنيا آورد که بعد اون اشتباه تو بهشت ادب بشندخب بعضي ها فهميدن چه اشتباهي کردن بعضي ها هم تازه طلبکار خدا شدند فرو رفتن تو هواي نفس دنيااما خوش بحال شهدا زود تر از همه ادب شدند فهميدن جاشون اين جا نيست زرق و برق الکي دنيا چشمشونا پر نکردعاشقونه رفتن طرف خدا... خدا هم بهشت رووو به اونها نداد فقط

خودش رو داد واقعا چه خوب بردي بود براي شهدا.......... 

 

ìگوهرخود را هويدا کن، کمال اين است وبس

خويش را درخويش پيداکن، کمال اين است وبس

+ نوشته شده در  شنبه 28 آبان1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

عيدفطر84

به به سلام سلام 100 تا سلام..خوب بودين بهتر شدين؟؟؟..نماز روزه هاتون قبول باشه و عيدتون هم مبارك باشه!!!...واي ميبينين تو رو خدا....چه خاكي برداشته اين وبلاگم...برين كنارتر...نفتي ميشين..دارم گردگيري ميكنم!..عرضم به حضورتون كه بسيار اتفاقا افتاد و خاطره هايي بر من گذشت كه بعضي ها شو مينبيسم..راسسي دسته بعضي ها هم درد نكنه كه دستي به سر و روي وبلاگم كشيدن..شرمندم كردن!

äيه شب دوسته بابام كه استاد كامپيوتر هم هست افطاري با خانوادش اومدن خونمون...سر افطار از من سوالايي پرسيد اينكه فلان درس و گرفتي منو كه ميگين اصلاً به گوشم نخورده بود.. گفتم نه ترم بعدها ..يا ترماي بعد..داريم...در همين حين اميرعلي (خواهرزادم كه 1/8 سالشه) سٌس سالاد رو ريخت تو بشقابش با چه هيجاني قاشق ميزد مي خورد..آبرومونو برد با كاراش..بعد افطار يه ظرف سٌس بود تو سيني اينم از پشت ميافته روي سٌس و لباسش كثيف ميشه منم جيغ كشيدم كه واي لباست كثيف شد اونم ترسيد رو زمين نشست..فكرشو بكنين همه جا سٌسي شده بود....بعدن كه مهمونا داشتن ميرفتم آقاهه گف ما منتظرتونيما تشريف بيارين( اولين باري بود كه مي ديديمشون..)..اونا 5شنبه اومدن خونمون شنبه هم ما رو دعوت كردن خونشون...ما هم رفتيم گفتيم سوك سوك...اينگا خاله جون بازي بود..به هرحال خانواده خيلي خوبي هستن .داشتيم ميرفتيم خونشون منم يه نيگا به واحدام انداختم تا ضايع نشم...به خير گذشت..

 

ä حيفم مياد توي پُست هر دفه م از اميرعلي (خواهرزادم كه1/8 سالشه)ننبيسم!...اَقا راسسه كه ميگن خدا نكنه به بچه رو بدن!!  يه بار بهش ياد دادم با هم سوك سوك بازي كرديم.. چشمتون روز بد نبينه چپ و راس مياد ميره ميگه لاله سوك سوك...اين باز خوبه هي بهم ميگه لاله(خاله) چشم .برو برو ..(يعني اينكه خاله برو چشم بذار من قايم بشم )...خنده داره كاراش..اولين باري كه بهش ياد دادم فرستادمش پشت يه مبل گفتم اونجا قايم شو ...حالا هركاري ميكنم به زور مي برمش يه جاي ديگه كه قايم بشه ...نمي ره كه نمي ره ..اَخرش دعوامون ميشه اون ميره همون جا منم مثلاً باش قهر ميشم مياد ميگه لاله سي . بيس. ده ( يعني برو بشمر ده بيس سي چل بگو و چشم بذار) ..تازه وقتي ميره همون جاي سابق! قايم ميشه به من ميگه لاله كجايي؟؟ اينگار اون دنباله منه!..خلاصه كه وقتم پُره ..اَها منو داداشم كه مدتهاي مديدي بود با هم مسالمت اَميز رفتار مي كرديم ..ايندفه هر دومون فٍرمون اومد يه دعواي مختصري كرديم (الكي الكي دعوا بودا!!) يه هو ديديم اميرعلي جيغ جيغ.... گريه كرد ميومد ما رو ميزد....بعدش اومد داداشمو زد منم دمپايي دستم بود ..در اين لحظه مخوفانه دمپايي رو دادم دسته امير اونم زد تو كله داداشم (بسي خنديدم)....طلفك بچه م حساسه از خشونت خوشش نمياد..الهي خاله فداش بشه .. چشم نخوره خيلي زود حرف اومد الانم اكثره حرفا رو ميزه ..همه حرفايي كه ما بهش مي زنيم رو متوجه ميشه ..دفه بعد از بعضي حرفاش مينبيسم!اينقد دوس دارم عكسش و بذارم اينجا اما خواهرم به احتمال قوي دوس نداره..اينگا دختر باشه..غیرت داره....حالا اگه بذارم اون از كجا ميفهمه؟؟؟ نه بابا وجدان درد ميگيرم!!!ول كن نمي ارزه به دردسرش...

äجديداً يه دوست باحال و خيلي خوب پيدا كردم كه اسمه اونم زينبه و بچه مشهده...آخ جونم...خلاصه اينكه خيلي خيلي ماهه ..چقد خوبه آدم اينطور دوستاشو كشف كنه! ...ايشالا كه اين دوستي ها بيشتر بشه...چشم حسود كور !!!بهش بگم اسپند  دود كنه يه وق چشم نخوريم!..از اين چيزاي آبي هم به خودمون ببنديم..لامسسب چشم خوريم!

تا يادم نرفته از همه تون خواهش ميكنم حتماً از مامانا تون يه تشكر مخصوص بكنين ...به خدا خيلي غيرت ميخواد كه نصفه شب خواب و از چشاي مهربونشون دور كنن و باس ما غذا آماده كنن....ما هم يه كادوي كوشولو موشولو باسش خريديم كه اصلاً قابل نداره اما ميدونم كه از ته دلش خوشحال شد كه به يادش بوديم...

 

2ديقه برين كنار منارا واسسين من با خدام اختلاط كنم... گوش  وا نسينا..! خوبيت نداره براتون ميمونه!

كاش...

كاش وقتي فاصله م با خدا زياد ميشه ..دوباره ماه رمضون بشه و من خودمو پشتش قايم كنم برم  بگم ..سلام خدا !!!

كاش ماه رمضون از من ناراحت نباشه و نگه بنده در بند مونده!

كاش سحر و افطار بهم نخندن و نگن اسير يه لقمه نون و بنده شكم بودي!!( حتماً ميگن)!

كاش تو روزهاي ما رمضون كه بهم گذشت ننبسين باطل...باطل..باطل...

يه خواهش...

خدايا جديدا حسه خوبي نسبت به امام زمانم پيدا كردم!.ازت يه خواهش دارم اينكه تو هم امام رو دعا كن...دعا كن زودتر بيادش...به فرشته هات بگو كه هر غروب جمعه آل ياسين بخونن براش...به همه گل هاي نرگس روي زمين دستور بده هر غروب 4شنبه دعاي فرج رو زمزمه كنن....تو دلهاي آدمات بنداز كه هر وقت دلشون گرفت..بگن(اللهم عجل لوليك الفرج)....از همه شما هم ميخوام بين نماز مغرب و اعشا ۳تا صلوات با سلامتي و ظهور أقا بفرستين...

 

ميبينم كه كلي بد و بيراه نثارم كردين! دسته خودم نيس يه دفه متنه نبشته هام زياد ميشه!!! ناسلامتي اينجا ...خاطره نبشته ها ي يه دختره ديه !!! اينجوري هاس كه يه هو زيات مينبيسم!!....

 

                                                                       زينب

 

                      

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì قيافه ارث آدماست ولي قلب براي خود آدماست

 

ìحال دنيا را يكي پرسيد از فرزانه ايي گفت : يا ابر است يا باد است ا افسانه ايي.... گفتنش احوال عمرت را بگو تا عمر چيست گفت يا شمع است يابرق است يا پروانه...  گفتنش اينها كه مي بيني چرا دل بسته اند گفت يا مستند يا خوابند يا ديوانه اي...

 

ìهميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد:

 جسارت در بيان عقيده

جرأت در پذيرش اشتباه

 

ìرويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

 

ì اگر بتوانيد به موقع نه بگوييد زندگي خود را تغيير خواهيد داد امتحان كنيد 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

شبهای قدر ...ماه رمضون 84

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.........!!!!!......

 ä سلام بچه ها جون.....خوب بودين بهتر شدين؟؟؟ نماز روزه هاتون قبول باشه ايشالا...ايندفه دوم اومدم سلام دادم ..تا تكراري نشه ..ببين فكرم تا كجاها مي ره!!!..شب هاي قدر هم كه داره مياد ...اين پست رو ايندفه باسه همون گذاشتم..كاش اين شبها رو قدر بدونيم و ازش استفاده كنيم! .......

بياين دعا هاي خوب خوب كنيم!...2كيلو شكلات و 1000 متر زمين و شلوارهاي پاچه كوتاه و تيپ و كلاساي الكي و ظاهري كه دعا نميشه ( نون و اَب نميشه ).اينقد دور و اطرافمون دعاهاي خوب خوب هس كه نگو ...........مثلاً همين سلامتي كه داشتنش باسمون عاديه .نداشتنش كلي  مصيبت و مكافاته. اَها دعا كنين ايشالا قسمتتون مكه بشه..دعا ..؟؟به شما كاري ندارم من خودم ميخوام اين چيزا رو دعا كنم!...اول اينكه يه صفاي قلبي خداجون بهم بده.....اخلاق هاي خوب خوب داشته باشم!...ايشالا امسال مكه قسمتم بشه!...خدا به مامان بابام و خانوادم سلامتي بده .............ايشالا....... خدا كنه........... الهي............

كاش خداجون كمك كنه كه از شب هاي قدر خوب خوب استفاده بهينه كنم!

راسسي باسه منم دعا كنينا! منم دعا مي كنم .... شايد!

 

                       

 

        شهادت امام علی علیه اسلام رو هم به هم تسلیت میگم!

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì خدا به موسي (ع) گفت  :

هرگاه بنده اي مرا مي خواند آن چنان به سخن او گوش مي سپارم که گويي بنده اي جز او ندارم اما شگفتا!! که بنده ام همه را چنان مي خواند که گويي همه خداي اويند جز من !!!

 

 

ìخداوند فرشتگان را به عقل اختصاص داد وحيوانات را به شهوت و آنهابه طورتکويني محکوم به اطاعت عقل وشهوت هستند . اما انسان رابااعطاعقل وشهوت شرافت بخشيد پس هرگاه پيروي ازعقل کندمقامش برترازفرشتگان خواهد شدزيرابابودن شهوت اطاعت از عقل نمودو اگراطاعت ازشهوت کندازحيوانات پست تراست زيراباداشتن عقل پيروي شهوت نموده
امام علي (ع)

ìمحبوبم !

اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي بگذار که در آنجا بسوزم

و اگر براي آن به سوي تو مي آيم

که لذت بهشت را به من بخشي ،

بگذار که درهاي بهشت به رويم بسته شود

اما اگر براي خاطر تو به سويت مي آيم ،

محبوبم ! مرا از خويش مران !

متبرکم کن !!!

تا در کنار زيبايي جاودانه ات

تا ابد لانه کنم ...

 

ì ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله اي ست چرا نگاه نکردم؟

من پر از سکوتم....پرم از خالي...

 هيچ جرقه اي ذهنم را روشن نمي کند...

 من پري کوچک غمگيني را ميشناسم

 که در اقيانوسي دور مسکن دارد

 و دلش را در ني لبک چوبين مي نوازد آرام ...آرام...

 چه دورند آرزوهاي رنگين....

 چه تنهاست آن پرنده ي غريب....

هيچکس نميداند نام آن کبوتر غمگين که از قلبها گريخته... ايمان است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

کمکم کن!

الغوث !!...بي پناهيه يه آدم به جنسه امروزي! تبانيه دلهاي سنگي ايي كه باسه چيزي سرد تر از نگاه هاي مسخره شون باختن ..شايدم بردن ..باختن لذت انسان بودن و بردن طمع سرد و بي مزه دروغ !!!..برنده ....به نفرات اول تا آخر يك يك مدال بي شرفي و بي غيرتي به گردنشون انداخته شد...آخ چه لذتي داره خنده به سوت و تشويق يه مشت آدم هاي به اصطلاح متمدن كه تو با ديدنشون شك مي كني به چشمات كه آدم ديدي يا يه چي ديگه! و تو دلت به چشم پزشكت لعنت مي دي و اونو جمع بر گرگاي ديگه مي بندي!!..سرم رو مياندازم پايين نمي دونم اين از پائيزه يا از جو سنگينه نفسهاي سرد آدماي سوپر متمدن؟؟؟؟!!...سعي مي كنم خيلي سريع جمع ببندم! كاش ماشين حسابمو آورده بودم!!ماه رمضون و سيگار پُك زدن.! اضافه بر موبايل و ماشين با كلاسه ش و جمع بشه با قرتي بازي هاي ظاهريش...اااااااووووووه مُخم error داد معلومه درجه كلاسش بالاس! اينقد بالاس اينقد بالا كه فاصله بينه منو اون غوغا ميكنه!! دلم ميلرزه نكنه..؟؟؟!!نكنه اون با اين همه بالاتر بودنش زودتر به خدا برسه و باز سر من شانس كم بياد..هوم؟؟! چشمامو مي بندم! وسوسه ميشم نيگاش كنم ...سريع وراندازش ميكنم و سرم رو بر ميگردونم ..مثه پرده سينما جلو چشمام مانور ميده! دونه دونه تفاوتهامو باهاش ميشمرم!..به چيزي كه سره منه ميگن چادر و به چيزي كه سره اونه به زور ميشه گف روسري ..اندازه دستمالم نميشه!!.. پاچه شلوارش با احتسابه خم شدنش تا زير زانوش ميشه! . اون روسريه آرايه ايي كه سرشه با يه نسيمه ملايم از سرش ميپره!..7قلم ..ببخشين 70 قلم آرايشه صورتش اونو نمكين كرده و آسون تو دلها ميشينه!..دومي رو كه ميبينم اوليه از ذهنم ميره..همينجوري سومي و ...يادم رفت اوليه چه شكلي بود؟؟!!بر ميگردم تا ببينمش كه سواره ماشين ميشه ميره!!..هواي پاييزه و دلم با بادهاي  پاييزي تكون ميخوره! ..از سكوته خودم حالم بد ميشه .....ايندفه  سرم رو ميگرم بالا ..الغوث...زمزمه هاي بي صداي يه آدم به جنسه امروزي ...به طرحه نمي دونم كجايي!.....الغوث......لعنت به ..!!! استغفرالا ..با دهنه روزه ...يه قدم عقب مي كشم!...روزگار وحشي  اي شده......خندم ميگيره!.....دلخوشيه خنده داريه!...1ماه رو دادن بهمون تا دهنمون رو ببنديم ..قلبمون رو آب و جارو كنيم! احياناً!! باطنمون رو تغيير بديم! ...خندم ميگيره بيچاره شكمم!!...دوئل مرگبار آدما!!!.. هيچ روزنامه ايي تيتر درشت صفحه اولش رو نمي نويسه...    دوئل ظاهر يه آدمه سوپر متمدن با ؛ باطن ش ... راسي چرا؟؟؟... همه دلخوشيم اينه وقتي صدات كنم تو جوابمو مي دي!!! ...واي به روزي كه تو هم ازم رو برگردوني!!  ..... دستاي خاليه يه آدم به جنسه  امروزي ....فرياد الغوث....الغوث از آتيش جهنمي كه هيزماشو همين آدما! درستش ميكنن!..از شر انسانهاي شيطاني نجاتم بده!!.....

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1384ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط زینب 

ماه رمضون84....19مهر 84...

ääالهي و ربي من لي غيركää

 

سلام سلام صد تا سلام! خوب بودين بهتر شدين؟

الان مثلا گلوم درد مياد .! مثلا گفتما . باسه اينكه سوغاتي هاي چرب و چيلي خوردم! بابايي هم اومدش . دلم داشت مي تركيد . اوف!

خواهش مي كنم تشويقم نكنين! خجالت مي كشم!....اين يه رمزه! هر كي باهوش باشه مي فهمه . جديداً تو وبلاگم تست iq  هم گذاشتم بينم كه كي باهوشه! دلتون رو صابون نزنين جايزه مايزه نداره!

كلاس ملاسا هم كه شروع بشد . و من باز مثه ....نه نمي گم ! ...هميشه همين بودما اول كلي با خودم قرار مرار مي ذارم كه ميشينم بكوب مي درسم . همه چي فول ديگه! ... شتر در خواب بيند كه درس مي خواند!! ..باز اين ضرب المثل ها تحريف شدن! ..راسسي..

ä ماه رمضون هم اومدش ..خوش اومد...ما كه طالبش بوديم . خداييش من اينقد كيف مي كنم مي بينم خدا همينجوري كيلويي مياد بهمون حال ميده . دست رو سر كچلمون ميكشه و ما رو مورد تفقد ميكنه! (يعني همون محبت ميكنه)...اَخه بشر (با خودمم) كجا ديدي يكي بخوابه بهش مثبت بدن!؟؟ ها؟؟ تو ماه رمضون خوابيدن كلي ثواب داره . اَخه خداجون ما همينجوري شرمندتيم به خدا! .....كاشكي خوب خوب از اين ماه استفاده بهينه كنيم . اَخه استفاده از اين ماه خودش توفيق مي خواد...كه يه هو ماه رمضون تموم شد نزنيم تو سر كله خودمون كه چي شد چرا تموم شد!..موقع افطار و لحظه هايي كه حس ميكنين دلهاتون به خداي مهربون بند شده باسه خودتون باسه همه اونايي كه نيازمند دعاي شما هستن دعا كنين!..مخصوصاً مريضها ...دعا كنين دلهامون صاف بشه . خورده شيشه هامون بره تو سطل اَشغال....

الهي چگونه شبي را بدست آورم كه تا كنون از دست دا ده ام... و چگونه عاشقانه در آيات الهي تدبر كنم كه جاهلم...و بفهمم آنچه را كه نفهميده ام ..

من عاشق ربنا كه مي خونه قبل افطاري! هستم . اصلاً ماه رمضون يه حال و هواي ديگه داره ...همه يه جوري به جوش و خروش ميان...بوي اَش ..شامي....دعاي سحر.... راسسي دسته مامانم درد نكنه كه اين چن سالي پا شد باسمون سحر اَماده كرد و ما هيچ وقت هم خواب نمونديم! كاري بس سخت و طاقت فرساست!  . خودم به شخصه با اينكه مامان همه چي رو اماده ميكنه . حتي قاشق ها رو تو بشقاب ميذاره . برنج و باسمون تو بشقاب اماده كرده بعد صدام ميكنه كه بيام سحر بخورم . باز اينگا زورم مياد پا شم! تازه هميشه با يه مهارت خاصي چشم بسته غذا مي خورم !  كه خداي نكرده خواب از سرم نپره ! ...

ä مي خوام از اين تريبون سوءاستفاده كنم! و دوست جونم رعناي خوبم رو دعوت كنم به كلاسمون تا بيشتر با هم اَشنا بشيم . بابا غيرتي صب كن بينم! .... نه داداش رعنا كه اسم رمز نيس!   رعنا دختره! كوتا بيا !! از برو بچ ترم بالاييه . من چقد زرنگم . تو ماه رمضون مهمون دعوت ميكنم! (خوب حالا گفتن نداره ...اي ساده باز خودتو لو دادي!!)

ä  به قوله اميرعلي (خواهرزادم) بلي !!!! دله بعضي ها تالاپ تلوپ !! خوب ديه اينطوري هاست! . امير طلاي من خاطرخواه زياد داره! خاله فداش ! ميگم بعضي ها حالا تو كامنت نيا 3 نكن و لو نده ديه! ما قرار مدارامون رو در گوشي مي ذاريم . نبايد جايي درز پيدا كنه! Ok???   ....از برو بچ هم شهري هم وطني هم زبوني حالا هرچي .. تقاضاي زياد دارم خجالت نكشن اگه خواستن لو بدن خودشون رو ...حالا اگه پايه بودين ما هم همصدا ميشيم مي حرفيم به زبون محلي باهاتون! ..از همه دوستاي خوبم كه هميشه ميان بهم سر مي زنن ممنونم ! فجيعاً خاطرتون رو مي خوام تا بازم بهم سر بزنين! ...

راسسي موضوع خواب رو نگفته بيدم بهتون!؟؟؟ حالا هم نميگم! خوب فقط اينكه دعا كنين خير باشه و بلا ملا سرم نياد . دار فاني رو وداع نگم! حالا باسه خودم كه نمي گم باس شما ميگم كه بي زينب نشين! ......اَخه نمي دونين بي زينبي بد درديه! به جونه بچه م راس ميگم!!..  

 

ä  19مهر .......19سال پيش يه دختره به دنيا اومد ....اسمش رو گذاشتن زينب! ....زينب كوشولو بزرگ شد ...كاشكي وقتي از كوچه پس كوچه هاي بزرگي رد ميشه پاكي كوچيكي هاش گُم نشه!..كاشكي.....اَدم بچه ها وقتي به دنيا ميان مثه فرشته ها مي مونن كه 2تا بال دارن هر چي بزرگ تر ميشن بالهاشون مي سوزه و دست و پا هاشون بزرگ تر ميشه ! ..حالا كاشكي مثه وقتي بچه بوديم از هيچكي هيچي به دل نگيريم !..وقتي قهر كرديم زود اَشتي كنيم! ...اصلاً باور نمي كنم... چقد زود بزر گ شدم...كي يه ديقه 19 سال گذشت؟؟؟.... دوس ندارم اينقد زود دير بشه....به هر حال تولدم مبارك باشه....100 سال به اين سالها....اين گُل خوشگل رو هم تقديم ميكنم به محضر! مبارك خودش.....

فعلاً برين خوش باشين...

دعا يادتون نره!....

يا حق..

                                                       زينب

                               

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì مانند پر در گرد باد وجودت لحظه هايم سبز است هنگام سجودت خداي من مرا به حال خودم وا مگذار!!

 

 

ì گر ز درون شکسته اي فاش مکن که خسته اي

     روي پريده رنگ تو سيلي سخت بايدش

     کاسه آبروي را مجمر پر شراره کن 

 

ì در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بيکاران

             به دکان کسي بنشين که در دکان شکر دارد

 

ìهست اَيين دو بيني ز هوس...

                             قبلهْ عشق يكي باشد و بس...

 

ìالهی داغ دل را نه به زبان می توان بیان کرد و نه قلم قادر به نوشتن آن است. شکر که تو به نانوشته ها و ناگفته ها آگاهی.

 

ì چیزی که من یقین دارم این است که:

خدا عشق است و عشق، خدا.

هر گاه دل از عشق خالی می شود، از خدا پر می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط زینب  | 

من _ تو _ او

سلام سلام سلام ...راسش ديه داره كلاس ملاسا شروع ميشه ! حالا شاعد وق نشه كه بيام به اَپم . البت و صد البت كه خواهم اَمد و همراه خود يه فرقون حرف هم ميارم تا حالا كه داره كله هاتون مي پكه اساسي سوت بكشه!

 

¯¯ نمي خواستم از جنگ بگم ! اما دسته بر (قضا ... غضا ... غذا اين بهتره )به يه مورد مشكوك برخوردم كه يه وبلاگ اومده بود از صدام حسين ملعون! تعريف تمجيد مي كرد ( قضيه روباه و شاهدش دُم ش ! ) همچيني بهم برخورد كه نگو ! يعني ما حالا نباس از شرافت مندي هاي خودمون بگيم؟؟؟

من دوران جنگ همچين سند و سالي نداشتم! به زوركي 2-3 سالم مي شد ... حالا شايد بيشتر!( آخی کوشولو)  اَخراي جنگ ما كرمونشاه مي زيستيم . همچين بگي نگي يه سايه روشني از اون دوران تو ذهنم مونده! .....  صداي اَژير خطر ...خمپاره .... زيرزمين ..... كشمش و گردو .... صداي يا حسين و جيغ و داد ملت كه از ترس هر كي يه جا پناه مي برد و دسته اَخر نگاه نگران مامان كه دلشوره بابا رو مي زد . (من با سن كم ام اينطور كه بوش مياد عجب حافظه ايي دارما ! خودمونيما! ) اَره داداش ما هم بوديم اونجاها يه چي حتي كوچولو موچولو يادم مياد .....يادم مياد وقتي بمبارون مي شد تا مدتي نبايد مثلاً از پناهگامون بيرون بيام و در نتيجه ما هم گردو بازي مي كرديم و كشمش نوش جون مي كرديم و در اون عنفوان از زندگيمون لذت مي برديم! ....مامان اينگا دوس نداشت بابا هيچ وق بره بيمارستان . بيمارستانشم درست بالاي يه تپه بود ( اين دفه كه رفتيم كرمونشاه تصور من اين بود بيمارستانه بايد بالاي يه كوهي تپه اي باشه ! درصورتي كه يه سربالايي بود! همين! ) هميشه هم اين صدام خدا لعنتي! يا همون حزب بعث اونجاها رو بمبارون مي كرد و دله مامانه بيچارم هي شور بابا رو مي زد كه خداي نكرده چيزيش نشه! دوراني بود! البته دوران سخت و سخت و بسيار سختي بود! سر كردن با هول و ترس و اضطراب اصلاً كار اَسوني نبود . همه چي تموم شد ! جنگ تموم شد ! اما هنوز كه هنوزه بدبختي هاش مثه بختك سياهي بالا سر زندگي خيلي هاس! و ما بي تفاوت مي گذريم از كنار خيلي هاشون . ... اونا رفتن و شدن خاطره! افسانه ! شايدم قهرماناي فراموش شده! ... بگذريم .. و حالا فراموشيه نسله گذشته و مُهر باطل شد به سينه هاي خيلي ها خورد و ما فك كرديم تفاوت زماني خيلي چيزا رو كهنه و به درد نخور مي كنه و يادمون رفته كه ما نسله گذشته اَينده مي شيم ! ... هر چي نباشه ما مديون اونا هستيم . حرمت سفره و نگه داشتن هم وظيفه ماست ( بابا مثال دان! )

چن شب پيش تلويزيون داشت از مجروح شيميايي مصاحبه مي كرد دلم ريش شد زدم يه كانال ديگه! من طاقت ديدن اين صحنه ها رو نداشتم بعضي ها چطور با اونا زندگي مي كنن؟!!

¯¯  اين هفته هم به سلامتي 2در كردم كلاسها رو .. اي ول اي ول ...بابا هم هفته ديگه ميادش. يه ذره باسه دلم كه تنگيده گريه كردم! و بابا مي خواستم! ...(باز بچه شدي! )اَخ جون هوررررااااااااااااا سوغاتي ! من اين قسمت و بيشتر دوس دارم !  .. بيچاره كوزت! يعني زينب متخلص به كوزت ... مامان اساسي اَبديده كرد منو هي ازم كار كشيد ! تا من باشم ديگه پيشنهاد ندم كه بيا خونه رو گردگيري كنيم! اصن به من رفطي نداره!

 

¯¯ در اَستانه ورود به دانشگاه ها منم يه چن تا نكته اساسي و ضروري رو بتون ياد مي دم و يه نموره حال كنين ! تا بلكه از اين يكنواختي خلااااااااااص بشين!  اينقدم تيريپ مثبت نياين! اَقا عارضم به حضورتون كه .... از طبقه بالاي دانشگاه شروع كنين . يكي يكي درهاي كلاسا رو باز كنين ببندين ..(ترجيحاً محكم ببندين ) اَخ چه حالي ميده فك كن يه استاد هم تو كلاس باشه يه ببخشين هم نثارش كنين . فك كن چن طبقه باشه و شما از اون بالا تا پايين اين كارو كنين! مواظب باشين يه دفه كلاس خودتون اينكارو نكنين كه اساسي ضايع مي شين! ... البته كاراي ديه هم هس شايد بعداً لو بدم

¯¯  مي خوايم كنگر بخوريم لنگر بندازيم! قراره بريم عروسيه فاميلمون بعد بابا كه نيسش در نتيجه حالي مي كنيم و 2شبانه روز اونجا مي مونيم ! نا سلامتي حق نون و نمك داريم! چيه حسوديتون شد؟ خوب شما هم برين از فاميلاي خوب و به درد بخور پيدا كنين كه شما رو 2روز عروسي دعوت كنن اينقده به بچه مردم حسودي نخورين ! البته شماها غبطه مي خورين حسودي چيه؟ باز فُش نا موسي دادش! اي ول اي ول .... صب كن هووووووووم... اهاند ! 5تا شب ديگه بخوابم پا شم بابا جون از مكه ميادش! هوررااااااااااا ... اووووووووووووو 5 شبه ديگه؟؟؟!!!

 

 

4 کلوم حرفه حساب!!

                            êêê

 

ì تا توانی رفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن"

 

ìگفتم به گل زرد که عارت نايد


                           پيش از توگل سرخ به بازار آيد


گفتا که مگر
حدي‍‍‍‍ث شهر نشنيدي


                           دجاله به پيش وشاه به دنبال آيد

 

ìآنقدر شکست خوردم که راهه شکست دادن را ياد گرفتم ( ناپلئون (

 

ì من جنگيدم

تو تماشا كردي

او فرار كرد

من توي كرخه شنا كردم

تو به استخر سرپوشيده رفتي

او با اسكي روي اَب مزاحم خواب ماهي ها شد

من با صداي اَهنگران بزرگ شدم

تو در حمام از صدايت لذت بردي

او اَخرين ترانه هاي لس اَنجلسي را زمزمه كرد

من عكس مهدي باكري را قاب گرفتم

تو عكس بچه گربه هاي ملوس را از بازار قائم خريدي

او اَلبوم جشن تولدهايش را ورق زد

من شربت صلواتي خوردم

تو كوكاكولا را سر كشيدي

او ليمو ترش را در گيلاس فشار داد

من زخمي شدم

تو نزديك بود دلت بسوزد

او جاي نيش پشه را خاراند

من لباس بيمارستان پوشيدم

تو جلوي اَينه پيراهن تازه ات را نگاه كردي

او به دنبال مايوي امريكايي ميدان محسني را زير پا گذاشت

من به اتاق عمل رفتم

تو چرت بعد از ظهرت را از دست ندادي

او دمر روي تخت افتاد و بالا اَورد !

من به اقيانوسي از نور افتادم

تو زير هالوژنها به تماشاي ويترين ايستادي

او مه شكن هاي بنزش را در تونل كندوان روشن كرد

من هنوز يه اَرزوي بزرگ هستم

تو ...........!

او ........!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط زینب  |